
آبان ۲۹م, ۱۳۸۸ @ ۵:۵۲ ب.ظ
من یک دخترعمو دارم که هیچوقت دست از اساماس فرستادن برنمیدارد. تحریم، انتخابات، قبض تلفن… هیچ، تأکید میکنم هیچ، برنامهای او را از فرستادن اساماس بازنمیدارد. محتوی اساماسها جوکهای “یک روز یه ترکه/لره…” هست تا شکلهای سرکاری و تبریک و تسلیت و…که شاید از هر صدتا یکی را بشود خواند. من معتقدم او احتمالاً جایی در گذشته جاماندهاست. جاماندن او به من مربوط نیست ولی اینکه وقت و بیوقت با صدای گوشی از جا بپرم و هربار اسمش را به جای دهها اسمی که دوست دارم ببینم، تا چندبار میتواند تحملپذیر باشد؟ یا من چهقدر صبورم در برابر این متن روی صفحه گوشیام:”دلو زدم به دریا، زدم برات پیامی، فقط برای اینکه، نگی که بیمرامی”.
پ.ن. قضیه فقط این نیست، من یکبار به طور اتفاقی عکس خودم را توی کیف پولِ این دخترعموی غرق شده در خالهزنک بازیِ زندگی دیدم ، کنار عکس همسر و پسرش. شاید همین باعث میشود که هیچوقت معترض کارهایش نشوم.

آبان ۲۵م, ۱۳۸۸ @ ۶:۲۰ ب.ظ
دیان حتی نتونستم شهامت پیدا کنم و بهش قول بدم که با هم دوست باقی میمونیم. (با خشم) دوستی! انگار که من میتونم با مردی که از همهی دنیا بیشتر دوست داشتم فقط به دوستی قناعت کنم. ( دوباره بر خود مسلط میشود.) مردی که هنوز دوست دارم.
اریک امانوئل اشمیت-عشق لرزه

آبان ۲۳م, ۱۳۸۸ @ ۱۱:۴۳ ب.ظ
۱. نیاز دارم یکی ذهنم را مرتب کند، بفهمد درگیریام چیست، قانعم کند که چیز مهمی نیست. حرف بزند، بیشک و دودلی بگوید برو، نرو. گذشتهام را یادم نیاورد، نگوید کاش، حیف، چرا؟ همین قدمِ بعدی دستم را بگیرد، پایم را بگذارد روی پلهی بعد، توی دلم را خالی نکند، یک مثال خوب توی زندگیاش پیدا کند که شبیه وضعیت الان من است، اگر هم پیدا نکرد یکچیز الکی از خودش تعریف کند تا آرام شوم. بعداً میتواند بگوید فلان قسمتش را دروغ گفتم، الان به کمی آرامش نیاز دارم که در خودم پیدا نمیکنم.
۲. میدانم خودم تنها باید همهی اینها را بگذرانم، خواستم بنویسم حال امشبم را، یادم بماند امشبِ بیست و سوم آبان ماه خیلی زندگی به من سخت گرفته، خستهام، دلم گرفته، هرچند معنی همهی اینها را مدتهاست از یاد بردهام ولی حدس میزنم این جوری که الان هستم دلگرفتن یا دلتنگی باشد بابت چیزهایی که مدتهاست به زبان نیامده.
۳. نه اصلاً نیازی نیست به نفر دوم، همین الان که بخوابم اگر شد کمی توی بالش گریه میکنم، صبح همهچیز یادم رفته یا حداقل از سنگینیاش کم شده.
۴. این پست دوامی ندارد، از لحاظ حال وخیم نگارنده.
۵، ۶ و الیالاخر مقادیری آهِ بیاثر است روانه به هوای همین اطراف به خاطر رویاهایی که به حقیقت نپیوست، دامنگیرِ هیچکس نیست.

آبان ۱۹م, ۱۳۸۸ @ ۱:۵۴ ب.ظ
: تو الان نگاه جنسی و شیءگونه به من داری.
- من اصلاً همین یه نگاه رو بلدم.

آبان ۱۸م, ۱۳۸۸ @ ۱۱:۵۱ ب.ظ
.
من باید بینظم و پراکنده روی طبقهی دوم تور سر عروس، مروارید و سنگ بدوزم. با هر مرواریدی که میدوزم فکر میکنم “که چی؟ که چی من اینرو بدوزم رو این تور؟ کجای عکس پیداست؟ کی میبینه؟” مغزم نزدیک است سرریز کند از فکر. سوراخهای تور گشاد است، گرهی نخ توی سوراخها گیر نمیکند، مرواریدها از زیر دستم درمیروند. یاد دیروز افتادم ولی به روی خودم نمیآورم. این مرواریدهای نصفه خوب میخوابند روی پارچه، قِل هم نمیخورند نخ زیرشان پیدا شود. وسواس گرفتم که فاصلهها مساوی باشد، یک ساعت و نیم گذشته و تور هنوز جای خالی دارد. روی میز سیاه پهنش میکنم تا جاهای خالی را شناسایی کنم، میخواهم بگویم “که چی” ولی عین خر خوشم آمده، تور سفید و سنگهای براق حواسم را پرت میکند. عکس میگیرم از تور و از همهی لباسها، حواسم فقط به مرواریدهاست، به دیروز فکر نمیکنم، به هیچروزی. همهی حواسم به لبهی پایینی طبقهی دوم تورِ سرِ عروس است که از مروارید خالی نماند…

آبان ۱۵م, ۱۳۸۸ @ ۴:۰۶ ب.ظ
توی همین خانواده، فامیل، قوم و قبیله، کنار گوشمان آدمهایی هستند که با همهی معمولی بودن و گاهاً دوستداشتنی نبودنشان خدمات بزرگی به ما میکنند. من باید تا دیر نشده از همهی آنهایی که سنگینی و دردِ شکستن یک قانون، حرمت، بت، قدیس، اصل، سنت و … را تحمل میکنند تشکر کنم. از اولین دختر زیر ده سال فامیل که به هدفِ زیبایی ناخنش را سوهان کشید، اولین دختر زیر پانزده سال که زیرابرویش را برداشت، اولین دخترِ ازدواج نکرده که موهایش را هایلایت کرد، اولین کسی که توی خانوادهی همهگی دکتر و مهندس درس نخواند، اولین پسری که توی فامیلِ دخترعمو پسرعمو ازدواج کن با دوستدخترش عروسی کرد، اولین دختری که جلوی پدرش سیگار کشید، اولین پسری که جلوی مادرش از دوستدخترش، زنش، لب. گرفت. اولین کسی که قید همهی دلبستگیهایش را زد و تک و تنها از ایران رفت، اولین کسی که دیگر برنگشت… از همهی کسانی که اجازه دادند تا ما ماهها و سالها دربارهشان حرف بزنیم و محکومشان کنیم به بیحیایی، بیادبی، بیقیدی، سنگدلی و… .
حواسمان باشد همین اولینهای مورد لعن و نفرین، همینها که شدهاند مثالِ قصههای آموزنده و سخنرانیهای ما، مسیرهایی را برای اولینبار قدم گذاشتند که هیچکدام از ما جرأت نداشتیم. حواسمان باشد این اول شدنها و راه باز کردنها خیلی درد دارد، بیحساب آدم را فرسوده میکند. کافیست یکبار به آن آدم طردشده، سیگار کشیده، درس نخوانده، لبگرفته و بیحجب و حیای معروفِ فامیل نگاه کنیم، ببینیم چه خستهگیِ بزرگی پشت همهی آن شادی و لذتی که نشان میدهد هست، چه زخمهایی که نخورده، چه راههایی که امتحان نکرده، چه بیچارهگیهایی که تجربه نکرده… باید زودتر از همهشان قدردانی کرد، زودتر از آن روز که برای بچهیمان تعریف کنیم “خالهت با همه فرق داشت، زیر بارِ هیچ رسم و سنتی نرفت.”

آبان ۸م, ۱۳۸۸ @ ۱۱:۳۰ ب.ظ
از صد سال تنهایی خستهشدم. نزدیک به دویستوبیست صفحه خواندهام و ذهنم خسته و کوفته هی به ناله میگوید که بس کن، بریدم. همین چندساعت پیش یک آکاردیو اضافه آوردم. مجبور شدم برگردم عقب تا اصل و نسبش را پیدا کنم که فایدهای هم نداشت. خدا را شکر فصل بعد تیربارانش کردند. دوست دارم چندتایی از آدمهای قصه بروند سفر تا ذهنم خلوت شود. الان فقط میدانم آمارانتا؟ کرم دارد. همه را عاشق خودش میکند ولی هیچ پیشنهاد ازدواجی را نمیپذیرد، وقتی هم میبیند دختری در عشق و عاشقی از او پیش افتاده دشمنش میشود. اورسلا زنی است که هی کار میکند و گاهی نقش مرد ماکوندا را بازی میکند جوری که هرجا پسرهایش گند میزنند او سروسامان میدهد. آن مردک شورشی آئورلینا؟ هنوز نمرده و تا حالا هفده تا از پسرهایش با مادرهایشان از همهجای کشور جمع شدند کنار اورسلا. اسم این هفده پسر همه آئورلیناست و امیدوارم هیچکدام نقشی در داستان نداشتهباشند. مغزم دیگر ظرفیت شخصیت جدید ندارد و شخصیتهای قدیمی هم اغلب صدسال را پر میکنند و دیربهدیر میمیرند. تازه به مردنشان هم نمیشود دل خوش کرد چون در بخشهایی از داستان به صورت روح ظاهر میشوند.
دیروز دوباره رفتم سراغ اتاق شمارهی شش چخوف، نزدیک ده صفحه خواندهبودم و از یک صفحهی مشخص به بعد پیش نمیرفتم. اینبار تصمیم گرفتم از اول و با دقت شروع کنم. همان اوایل داستان، چخوف افراد داخل اتاق شمارهی شش را توصیف میکند. گوشهی همان صفحه یکنفر اسم آدمهای اتاق را به ترتیب تختشان نوشتهاست. آن یکنفر منم در اولینبار خواندن داستان. اولین نفر کنار در مردِ کاسب، موسیکا، ایوان، روستایی… کنار اسم موسیکا علامت زدهبودم یعنی که اینجا مغزم گره خورده. نفهمیدهبودم آیا موسیکا پیرمردی است که سمت چپ یا راست ایوان خوابیده؟ و اگر هست چرا چخوف بارِ دوم به جای اسمش گفته پیرمرد؟ بعد توی همین چپ و راست کردن تختها گیر کردهام. انگار من مسئول چک کردن آدمهای داستانم. اینبار تختها را کشیدم، دست چپ و راست آدمها روی تخت را تصور کردم و مشکل حل شد، همه رفتند سرجای خودشان. تمام که شد فهمیدم داستان بیرون از اتاق اتفاق میافتد و جای تختها مهم نیست.
بقیهی کتابهای این چند وقت؛ نمایشنامهای از یاسمینا رضا که عالی بود، پرندهی من از فریبا وفی که زیاد دوستش نداشتم، مجموعه سریرا، سیلویا و دیگران از سپینود ناجیان که نثر داستانهایش بالش نرم بود ولی زود تمام میشد، یک کتاب درسی ریاضی و غیره.

آبان ۶م, ۱۳۸۸ @ ۹:۲۲ ب.ظ
یک نفر که هیچ حرفی برای گفتن ندارد فردا با من بیاید بازار تجریش یا همان حوالی. پای همهی خریدهایم بایستد، کنار هم راه برویم، سکوت کنیم و هوای پاییز را نفس بکشیم. جز سلام و خداحافظی قول هیچ معاشرتی را نمیدهم و اصلاً معلوم نیست تا کی این هوس در دلم بماند. تا این حد سازگار اگر هستید زنگ بزنید.

آبان ۵م, ۱۳۸۸ @ ۱۱:۳۷ ب.ظ
نشستم.
کف پای چپ روی صندلی، سر از ناحیهی استخوانِ گونه تکیه کرده به زانو، گردن قوزی، دستها روی کیبورد، خیلی چیزها از خاطرم میگذرد،
خیلی چیزها،
همه سنگین،
ننوشتنی…

آبان ۲م, ۱۳۸۸ @ ۴:۵۶ ب.ظ
خیال نداشتم سرم را بیندازم پایین و بروم داخل، قصد کردم از راه قانونی وارد شوم. خانم انتظامات تلفن حرف میزد، ژانرِ ترشی سیر و خبرنداشتن از عذرا خانم، با دست اشاره کرد که بایستید. به من و دو دختر دیگر. ایستادیم و با آرامش به حرفهایش گوش دادیم. گوشی را که گذاشت پرسید بفرمایید، اسم استادم را گفتم، پرسید امروز هست؟ گفتم بله تماس گرفتم. کارت شناسایی را گرفت و برگه مهمان را داد دستم. آن دو ختر را راه نداد، گفت ناهار و نماز روابط عمومی بسته است. گفتند نامه داریم، همایش داریم، دانشجوییم، … فایده نداشت. گفتند حداقل اجازه بدهید برویم داخل برای ناهار و نماز؟ گفت نه.
از منشی دانشکده پرسیدم دکتر هست؟ گفت بله، شما؟ زنگ زد برای هماهنگی. چندبار گفت بله و گوشی را گذاشت. رو کرد به من که استاد گفتند موکول کنید به روز دیگر، الان باید بروند جایی. خودم را نباختم، گفتم چشم، فردا هستند؟ گفت زنگ بزنید. تا فردا وقت داشتم. داشتم خودم را دلداری میدادم که باز تلفن زنگ زد، آقای منشی دهنیِ گوشی را چرخاند و رو به من گفت دکتر فرمودند کارتان چیست؟ دوکلمه بود. گفت بفرمایید. وارد که شدم دکتر گفت شما همیشه سر ظهر میرسی خانوم؟ خندیدم. حوصله نداشتم بگویم دفعه قبل از ده صبح سرِپا ایستادم ظهر نوبتم شد. سعی کردم حرف بزنم، جواب سوالهایش را با چیزی بیشتر از بله و خیر دادم. خوشرو و خوشخلق بود. بیش از انتظارِ من. فکر کردم که من خیلی وقت است از استاد و مشاورم انتظار خوشرویی و خوشاخلاقی ندارم. اولین باری که بیتوجهیشان را دیدم این انتظار در من مرد. حالا هربار از محبت و دوستیِ استادم خوشحال میشوم. اینطوری راحتترم. رنج نمیکشم از اینکه دیگران وظایفشان را انجام نمیدهند. توقع نداشتن گرچه آخرش به تنهایی میرسد ولی روح و جسم آدم را آزاد میکند. کمتر میپرسی چرا؟ انتظار همهچیز را داری، تصویرِ خاصی از آنچه باید باشد نمیسازی، در عوض وقتی نشد زیاد درد نمیکشی. استثنا هم برمیدارد. ولی خب، در حالت کلی نفعش بیشتر است. موقع خداحافظی استاد گفت برگه مهمان نداری؟ گفتم چرا چرا! خیلی هم سختگیر بودند اینبار. با خنده گفت چون کاری غیر از این ندارند. هردو خندیدیم. خانم انتظامات عوض شدهبود ولی گوشی تلفن توی دستش و جنس مکالمات نه. کارتم را گرفتم و رفتم.


