
آذر ۲۹م, ۱۳۸۸ @ ۵:۰۸ ب.ظ
یک مهمانی از ساعت هفتونیمِ صبح تشریف آوردند خانهی ما، با پسر کوچکشان. پسر تا الان تمامِ وسایل روی میزِ من را برداشته و دربارهشان سوال پرسیده، انگشترهایم را تست کرده، سیمهای کامپیوتر را کشیده… به من میگوید کلهپوک و وقتی میگویم از اتاق برو بیرون پوزخند میزند. نه خودش نه مادرش اخم من را به هیچجایشان حساب نمیکنند. اسباببازیهای دختر را نمیدانم از کجای کمد قفل شدهاش کشیده بیرون و جفت جیبهایش را پر کرده که ببرد خانه. نه میتوانم چیزی بنویسم نه بخوانم نه فکر کنم، فقط دلشوره دارم. یک ساعت پیش برادر بزرگترش هم آمد و همین الان، همینجا روبهروی من دارند بازی؟ میکنند. به این صورتکه نوبتی از این سرِ اتاق در هیبت حیوانات مختلف به هم حمله میکنند و طول و عرض اتاق را غلت میزنند. من خیلی بیخیالم نسبت به بازی بچهها و برای همهی ابتکاراتشان ارزش قائلم ولی امروز طاقتِ این حجم صدا و خرابکاری را ندارم و فکر میکنم کاش بعضی پدرها زودتر برمیگشتند خانه.

آذر ۲۹م, ۱۳۸۸ @ ۱:۳۰ ق.ظ
امروز صد بار آرنجم خورد به تیزی میز٬ انگشت کوچک پام گیر کرد به چارچوب، سرم خورد به طاق ماشین، هی به خودم گفتم تا سه بشمار دردش رفته. اگر هربار از یک شروع نمیکردم الان یک عدد بزرگ داشتم. خاله یادمان دادهبود برای اینجور دردها تا سه بشماریم، همین که اشک میدوید به چشممان شروع میکرد بلندبلند شمردن که مجال نماند برای عرزدن. حالا که فکر میکنم میبینم سه خیلی کم است برای رفتنِ هر دردی. آرنج هم حتی تا سه خوب نمیشود. سر اگر محکم خوردهباشد به جایی، آنقدر منگ میشوی که شمردن یادت برود. انگشت پا را هم کمِ کم باید تا سی بروی. تازه من فکر میکنم آدم بزرگها عددهایشان هم بزرگترند. مثلاً همین امروز که هی آرنجم میخورد به میز، فکر میکنید فقط درد آرنج بود که باید میرفت؟ نه! آرنجم خوردهبود به تیزی میز، من نشستهبودم روی زمین و همهی دردهایم از بدو تولد کنارم نشستهبودند، اصرار میکردند گریه کن ولی من آنقدر شمردم تا از رو رفتند.
یادم باشد به خاله بگویم بیشتر بشمرد. خودم هم از امشب شروع میکنم. خدا را چه دیدی، شاید دردِ نبودنِ تو هم با شمردن رفت.

آذر ۲۶م, ۱۳۸۸ @ ۷:۴۶ ب.ظ
ناتورالیسم عبارت است ازمکتب ادبی که تا سرحد امکان طرفدار بیان واقعیات است، واقعیت این است که پسرِ همسایه زن دارد.
Comments Off

آذر ۲۴م, ۱۳۸۸ @ ۷:۳۴ ب.ظ
امروز فقط دربارهی داستان کوتاه حرف زدیم، ناتارالیسم چی هست؟ میگفت داستانهای ایرانی ناتارالیسمشان فلان است یا یکچیزی شبیه این. پرسیدم: “مثلاً؟” گفت:” هرچی.” گفتم:” مثلاً چه داستانهایی میخونی؟” گفت:” هرچی.” باز چند قدم جلوتر پرسیدم:” از چه نویسندههایی؟” گفت:” فرق نداره، هرکی.” بعد خیلی جدی پرسید:” کتاب میخونی برای خوندن؟” مجبور شدم نگاهش کنم، گفتم “بله.” گفت:” فکر کنم منظورم رو درست نرسوندم. میخوام بگم کتاب رو میخونی که خوندهباشی؟” خیلی سختی کشیدم که نخندم، یادم نیست جواب دادم یا نه. آخرش هم گفت:” فردا دوباره ببینمت؟” منمن کردم، یواش گفتم:” زوده” خوب شد نشنید. منظورم این بود که زود به زود نبینیم هم رو، حتی خواستم پیشنهاد بدهم که قرارمان باشد برای یکروزی که اتفاقی همدیگر را توی خیابان دیدیم. من با خیلیها اینطوری قرار گذاشتم که خودشان هم خبر ندارند.
پ.ن. کلمهای با دیکتهی ناتارالیسم پیدا نمیکنم! بندهی خدا چی گفته که من اینو شنیدم؟
Comments Off

آذر ۲۴م, ۱۳۸۸ @ ۱:۲۱ ق.ظ
نشستم پشت میز آشپزخانه کیک خامهای خوردم، کمپوت آناناس و هلو هم خوردم. حوصله نداشتم فکر کنم خامه برای معدهام خوب نیست، نان خوب است، آناناس گرم است، هلو سرد است… فکر کردم با این حالی که دارم، به درک که چه میخورم. چشمهایم پر از اشک میشد و من بیشتر کیک میخوردم. دلم میخواست از هوش بروم و وقتی بیدار میشوم چیزی یادم نیاید. چارهای نبود، باید خودم را راضی میکردم که میتوانم از این تلخیها به نفع خودم استفاده کنم. میخواستم چای هم بخورم ولی احساس کردم تنهایی پشت میز آشپزخانه نشستن و چای خوردن غمم را بیشتر میکند، فنجان را روی میز گذاشتم و فرار کردم.

آذر ۲۳م, ۱۳۸۸ @ ۹:۰۵ ب.ظ
با یه پسره دوست شدم، همسایهمونه. میخوام ببینم چند روز میتونم وارد اینترنتش نکنم، یعنی دقیق میخوام حساب کنم بعد از چند جلسه از مفاهیم گودر و وبلاگ پردهبرداری میکنم. امشب که خیلی بهم فشار اومد. بند کفشم باز شدهبود، شال رو سرم بند نمیشد، آب دماغم میاومد، دستام یخ کردهبود. هزار بار خواستم خودم رو خلاص کنم بگم “وبلاگ میدونی چیه؟ گودر… ” باز جلو خودم رو گرفتم. مشکل وقتیه که هیچ موضوع صحبت مشترکِ باحالی نداریم، هی دلم میخواد پناه ببرم به گودر.
Comments Off

آذر ۲۲م, ۱۳۸۸ @ ۱۱:۰۷ ب.ظ
من عادت دارم توی ماشین و خیابان آدمها را با چشم دنبال کنم، بعضیها را آنقدر نگاه میکنم تا به سلامت از خیابان رد شوند، بعضیها را تا برسند به ایستگاهی، خانهای… بچهها را چشم برنمیدارم تا یک جای امن توی پیادهرو. دونفرهها را صبر میکنم تا دستدردست شوند، شانهبهشانه. تکنفرهها؛ اگر هر دو دستش توی جیبش باشد باید زیر نظر من برود کافهای رستورانی چیزی، اگر کیف داشتهباشد و تند راه برود معلوم است برنامهای دارد یا قرار کاری، که به نظرم جالب نیست، مگر اینکه شلختهگی و سربههوا بودنش توی چشم بزند. توی این دنبال کردنها بعضیها را گم میکنم، مثلاً یکنفر میرود پشت یک ون پارک شده و از آن سرش بیرون نمیآید، یا توی شلوغی رد شدن از خیابان غیب میشود. این بازیِ من است که پیدایشان کنم، گردن بکشم، چند قدم راهم را کج کنم و اگر پیدا نشدند حدس بزنم کجا غیب شدند. فضایی بودند؟ روح بودند؟ خطای چشم؟… یکروزهایی همه گم میشوند، یکروزهایی هیچکس. راستش فکر میکنم رابطهی معناداری بین تعداد گمشدگانِ عالم با چشمهایی که آنها را دنبال میکنند برقرار است، من بیشتر سعی میکنم هوای آدمهایی را داشتهباشم که چشمی دنبالشان نیست.
تازگی یک بازیِ جدید اختراع کردم (من اگر گاهی احساس کنم عکسهای روی بنرِ تبلیغات به من چشمک میزنند، خیالاتیام؟) بازی جدید لبخند زدن و چشمک زدن به آنهاییست که مطمئنی جوابت را نمیدهند، بچههای حرف نزن، عکس روی بنرها، درختهای جوان، گلهای آفتزده و پرپر، ابرهای تک افتاده توی آسمان…

آذر ۲۱م, ۱۳۸۸ @ ۸:۴۲ ب.ظ
صبح از خواب که بیدار شدم مستقیم رفتم آرایشگاه و ابروهایم را مدل پهن صاف برداشتم. وقتی شاگرد سوری خانم خواست زیر ابروهایم را تمیز کند اجازه ندادم و گفتم “من هفتاد روزه دست به ابروهام نزدم که باز نیام اینجا بگین اون مدلی که میخوای نمیشه.” به دلیل همان هفتاد روز دستنزدگی همهی مدتی که زیر دست سوری خانم بودم به پهنای صورت اشک میریختم. سوری خانم گفت “من گفتم هفتاد روز نیا؟” کمی فکر کردم و گفتم “نه یک خانومی از مشتریها گفت ابرو هفتاد روزه پر میشه.”
“تو هم باور کردی؟”
“خب بغل دستیش هم تأیید کرد.” شاگرد آرایشگاه با خنده به سوری خانم گفت “چه سادهست.” بعد رو کرد به من که “حالا امروز دقیقاً روز هفتادماه؟” سرم را به نشانهی تأیید تکان دادم و هر سه زدیم زیر خنده.

آذر ۲۰م, ۱۳۸۸ @ ۲:۴۶ ب.ظ
اسباب خندهی خودم که تا یک عمر محیاست، مطمئنم اگر یک روز بدون هیچ محدودیتی از قصههای این هفتهی زندگیم بنویسم بقیه هم شاد میشن.

آذر ۱۸م, ۱۳۸۸ @ ۹:۰۹ ب.ظ
دیوانگی در بروکلینِ پل استر، آرام و بیآزار اتفاق افتاد. مطمئنم شخصیتها و روش زندگیشان تا مدتها توی ذهنم میماند ولی نمیتوانم خودم را راضی کنم که شاهکار بود. حالا اگر کسی بپرسد از نظر تو چه داستانی شاهکار است واقعاً نمیدانم ولی حس میکنم باید داستانی باشد که وسط یا آخرش نفس عمیقی بکشم بگویم هوففف و نشود توضیح بدهم چرا هوف. نمایشنامهی هنر از یاسمینا رضا را هم دوست داشتم ولی فکر نمیکنم بتوانم پای اجرای چنین نمایشی دوام بیاورم. صدسال تنهایی تمام شد، امیدوارم همین روزها کسی بپرسد “صدسال تنهایی رو خوندی؟” تا چندماه دیگر که چیزی یادم نمانده برای پزدادن. امیدوارم اینهمه خوزه و آئورلیانو توی ناخودآگاهم ترتیبی بدهند برای خوب نوشتن، نشد، خوب زندگی کردن. به فکر افتادم به شجرهنامهی آتش بدون دود هم نگاه کنم ببینم از آدمهای آن هفت جلد چهقدر یادم هست.
کی کجا از قصههای قروقاطی تعریف کردهبود؟ من فقط خدا را شکر میکنم مغازهای که رفتم سه جلدش را نداشت. امروز توی مترو احساس آدم اهل آفریقای جنوبی را داشتم که برایش جوک اصفهانی و ترک و لر تعریف میکنند. بدتر از این حرفها بود، خیلی بد. تا صفحهی سی و پنج بیشتر دوام نیاوردم و قرار هم نیست ادامهاش بدهم. کتاب غیر داستانم مکتب در فرآیند تکامل است که واقعاً باید بگویم اوه اوه از این تاریخ تشیع، که چه بوده و چه به ما رسیده، هرچه بیشتر میخوانم بیشتر دلم میخواهد کتاب دینی یا تاریخ مدرسهمان این بود، بلکه دانشآموزان با آگاهی بیشتری لامذهب میشدند.
آداب بیقراری را ده صفحه مانده به آخر کتاب گم کردم و دیشب دوباره پیدا شد. فهمیدم کتاب اگر وسط خواندن گم بشود بیشتر دلم میخواهد بخوانم و باید بعضی کتابهای سخت را گم کنم. داستانش را نفهمیدم، از اول داستان توی زمان و مکانش گیج بودم آخر داستان هم به یک تناقض اساسی رسیدم. یکچیزهایی داشت که دوست داشتم و گاهی می توانستم بگویم “اوه دقیقاً.” کتاب چاقم مادام بواری است. کتاب لاغرِ فارسی چهکسی باور میکند رستم. کتاب لاغر خارجی دلتنگیهای نقاش خیابان چهل و هشت برای بار دوم.
پ.ن. جسارتاً نیایید اینجا کتاب معرفی کنید، من تا دهسال بعد کتاب نخوانده دارم و هرجا که سر بچرخانم لیست پیشنهادی خرید کتاب. مهمتر از همه اعصاب ندارم برای کامنتهای نصیحتدارِ مادربزرگوار.