دی ۳۰م, ۱۳۸۸ @ ۱۲:۰۸ ق.ظ

می‌گی دوستت دارم، زیاد به‌ت فکر می‌کنم، دلم تنگ می‌شه… جواب می‌ده اینجوری زیاد داشتم. یکی‌ بود تا سرحدِ مرگ عاشقم بود… بعد شانس بیاری نشینه ماجرای تک‌تک‌شون رو با آب‌وتاب تعریف کنه. ماجراها به کنار، اون لبخند پیروزمندانه‌ی کجی که روی لب‌ش جا خشک کرده تا کجاهات رو که نمی‌سوزونه. بعد هی به خودت سرکوفت می‌زنی دوست‌ش داری؟ خب لال شو نگو! نمی‌خواد به این روشهای روانشناسانه عمل کنی. الان دستورالعمل عوض شده؛ هیچ عشق و دوست‌داشتنی را ابراز نکنید، عاقبت ندارد، استثنا هم.


۵ Comments



دی ۲۸م, ۱۳۸۸ @ ۳:۵۹ ب.ظ

امیر من چمه؟ باید تا آخر هفته این چهار تا نامه رو بنویسم، نمونه هم دارم، چرا نمی‌تونم؟ تو می‌دونی؟ حالم بد نیست، خوبم، زندگی خوبه، کار خوبه، عشق خوبه، چه مرگم شده پس؟ الان آفتاب تابیده رو فرش، من رو زمین دراز کشیدم، چایی‌م رو با دوتا تافی کره‌ای خوردم، چی از این بهتر؟ چرا تموم‌ش نمی‌کنم خلاص شم؟ چرا گریه‌م گرفته امیر؟ تو می‌دونی؟


Comments Off



دی ۲۸م, ۱۳۸۸ @ ۱۱:۲۳ ق.ظ

تقصیر تو نیست، این نهایت بی‌شعوریِ من است. من دوستان‌ت را دوست ندارم، بهتر بگویم تو را وقتی با دوستان‌ت هستی دوست ندارم. تو را فقط کنار خودم دوست دارم و فکر می‌کنم توی اصلی همینی باشد که من چندسال پیش عاشق‌ش شدم، و هیچ‌کدام این آدم‌ها دوروبرش نبود. تو در شرایط جدید تغییر کردی، دنیا عوض شده، چند سال گذشته… من این حرف‌ها سرم نمی‌شود. نمی‌توانم تحمل‌ت کنم و قسم می‌خورم دست خودم نیست.





دی ۲۷م, ۱۳۸۸ @ ۵:۴۷ ب.ظ

یک‌نفر خیلی جدی و با پشتکار دل‌ش می‌خواهد پسوردهای همه‌جای من را داشته‌باشد. عرض به خدمت‌شان که هربار این‌جا به هر دلیل فنی وغیرفنی  باز نمی‌شود من برمی‌دارم یک نامه‌ی خداحافظی می‌نویسم که نوت‌وار توی گودر بگذارم و بروم. بعد که آقایان پرشن‌تولز به دادم می‌رسند تبدیل‌ش می‌کنم به تشکری چیزی. معنی‌اش این است که… معنی‌اش واضح است، نه؟





دی ۲۶م, ۱۳۸۸ @ ۳:۰۷ ب.ظ

راستش را بخواهی از همه‌ی حرف‌هایی که این یک‌ سال زدیم، از همه‌ی با هم بودن‌ها، عزیزم و جانم‌ها، بوس و کنارها… آن زهرماری که پریشب گفتی بدجور به دلم نشسته.


Comments Off



دی ۲۵م, ۱۳۸۸ @ ۱۲:۲۲ ب.ظ

چند وقت پیش بود که The Reader فیلم روز بود و خیلی‌ها درباره‌اش نوشته‌بودند؟ اسم فیلم باعث شد که دلم بخواهد ببیننم‌ش. از همین آقاهایی که توی کارتون دی‌وی‌دی می‌فروختند یک نسخه گرفتم و بعد از چند شب نشستم پای‌ش. توی منو دو گزینه بود، اولی‌اش را نتوانستم بخوانم دومی نوشته‌بود The Reader.  من فیلم را دیدم، فکر کنم چهل دقیقه بیشتر نشد. با خودم گفتم “به چه فیلم کمی، راحت شدم.” بعد همین‌طور برگشتم به منو، گزینه‌ی ناخوانای اول را زدم، دیدم اِ تیتراژ اولش، تیتراژ گذشت فیلم شروع شد با یک سری آدمِ آشنا و ناشناس و مدتی طول کشید تا فهمیدم آن چهل دقیقه(شروع از دادگاه)  نیمه دوم فیلم بوده. این‌طور شد که من این فیلم را سرو ته دیدم و زیاد هم خوشم نیامد. توی این لیست‌هایی که همه معرفی کردید غیر از درباره‌ی الی و کیل بیل ۱ اسمی به نظرم آشنا نیست، خب درباره‌ی الی را دوست دارم ولی کیل بیل را اصلن. بازیگرها را تقریبن نمی‌شناسم، مثلن همین ناتالی پورتمن( بازیگر هست اصلن؟) هربار که عکس‌ش شِر می‌شود می‌گویم چه خانوم خوشگلی و نمی‌فهمم که همه‌ش یک نفر است اگر نوتی اسمی‌ بالای عکس نباشد. فکر می‌کنم فیت کردن اسم بازیگرها، چهره‌شان، نقش‌شان در فیلم، موضوع فیلم، اسم کارگردان، سال تولید و همه‌ی این‌ها نیاز به استعداد و حافظه‌ی زیادی دارد که من توی صف‌ش نایستادم. الان یک تصویرهایی توی ذهنم هست از فیلم‌های مختلف که خوشم آمده، بنابراین صحنه‌ای- خودمانی لیست می‌دهم:

۱- فارست گامپ کل‌ش.۲- باباهه که برای پسرش داستان ‌زندگی‌ش رو تعریف می‌کرد تو بیمارستان، عینِ چی چاخان می‌گفت، ماهی داشت، پسرش همه اون آدم‌ها رو توی تشیع جنازه‌ باباش  دید، آخرش رو دوست داشتم.۳- اون فیلمه که مرده مریضی روانی داشت ولی وقتی یک قوطی کبریت ریخت زمین دقیق تعدادش رو گفت، با برادرش اینور اونور می‌رفت. دیگه…آهان ۴-اون یارو غوله که مریضی‌های همه رو می‌خورد، استیصال توی چهره‌ی رئیس زندان‌ش رو دوست داشتم.  از ایرانی‌ها ۵-شب‌های روشن و ۶-درباره‌ی الی ۷- یک معلم از شهر اومده بود به یک روستایی، مردم فکر می‌کردن طرف امام‌زاده‌ست هی می‌گفتن سر زایمان فلان گاو بیا واسه سیل دعا کن، بعد آخرش یکی از شاگرداش رو آب راه می‌ره.  ولی غیر از فارست گامپ هیچ‌کدوم این فیلم‌ها رو نمی‌خوام دوباره ببینم‌. لیست فعلن بسته. یک سوالی پیش اومد:

سوال‌م این است که چه‌طور می‌شود خاطره‌ها و دوست داشتنِ آدم‌ها و مکان‌ها را از فیلم‌ها جدا کرد؟ مثلن یک فیلمی بود من اولین بار توی خانه‌ی  قبلی‌مان دیدم وقتی تازه اسباب‌کشی کرده‌بودیم و تازه سیم‌های ویدئو و تلویزیون را وصل کردیم. من آن فیلم را دوست داشتم. نمی‌فهمم چرا، نمی‌توانم تفکیک کنم خودش خوب بود یا بوی نوییِ خانه که با فیلم قاطی شده‌بود. یا مثلن فرض کنید یک فیلمی را دراز کشیدید سرتان روی پای آدمی که قدر جان عزیز است، دست‌ش هر چند دقیقه موهای شما را به بازی می‌گیرد، با هم می‌خندید با هم فکر می‌کنید. آن‌ فیلم منتخب است؟ بعد اگر می‌خواهید بگویید فیلم‌های منتخب را باید در تنهایی دیده‌باشید… خب من فیلم تنها دیدن دوست ندارم یا نتیجه‌اش می‌شود سروته دیدن. اصلن فکر کنید عزیز دلتان بگوید فلان فیلم را دیده و دوست دارد. این هیچ تأثیری توی علاقه‌ی شما ندارد؟…

به هرحال من باید بیشتر فیلم ببینم. در این شکی نیست.





دی ۲۲م, ۱۳۸۸ @ ۱۰:۵۸ ب.ظ

یک. خیلی وقت است که می‌خواهم یک تصمیم جدی و بزرگ بگیرم، منتها هیچ مسئله‌ی جدی‌ای توی زندگی‌ام پیدا نمی‌شود. اساسی‌ترین تصمیم‌م ‌را هر صبح توی تخت می‌گیرم، “امروز برم مزون؟ یا بخوابم؟” دلم می‌خواهد مثل آدم‌هایی باشم که با یک تصمیم زندگی‌شان متحول شده. من هیچ‌وقت این‌طور نبودم. همه‌ی تصمیمات‌م خودشان گرفته‌شدند، مرده‌خوری، به اجبار بقیه یا طی یک فرآیند طولانی سبک سنگین کردن، مشورت کردن و بعد آرام آرام به سمتی کشیده‌شدن. هیچ‌وقت آن نقطه‌ی اوج تصمیم‌ و تحول را حس نکردم، اصلن وجود دارد؟ وقت‌هایی که کسی در تصمیم من شریک بوده  چه یک‌درصد  چه نود و نه درصد، من سهم‌م را واگذار کردم و وقتم را گذاشتم پای سازگاری. تقریبن در مورد همه اتفاقات مهم زندگی‌ام می‌توانم بگویم “هوم، پیش اومد.” ولی خب… همه‌ی توانم همین بوده، هنوز اگر و ای کاشی ندارم.

دو. من نمی‌فهمم چه مرگم شده، حس می‌کنم حالم خوب هست ولی نه آن خوبی که بتوانم راه بیفتم همه‌جا سرک بکشم، کتاب بخوانم، خیاطی کنم، خرید بروم… یک خوبِ شک‌دار و فلج‌کن.

سه. خدایا به من صبر بده، این از جنس دعاهای قرآن و مفاتیح نیست که پشت گوش بیندازی. این یک‌چیزی‌ست مثل درخواست جنس از انبار، این متن فرم درخواست است، زود بفرست، معطلم، خط خوابیده.





دی ۲۰م, ۱۳۸۸ @ ۴:۵۲ ب.ظ

دیشب با قرص خوابیدم، حدود ساعت یک و نیم خوابم برد. ده بیدار شدم. به فاطمه اس‌ام‌اس زدم که می‌آیم مزون، رفتم دوش گرفتم، به فاطمه اس‌ام‌اس زدم تازه می‌خواهم راه بیفتم. موهایم را سشوار کشیدم، هزار تا عطسه کردم، فین‌م راه افتاد. به فاطمه اس‌ام‌اس زدم امروز نمی‌آیم. نشستم این‌جا. همه‌ی این چند روز را داستان کردم، پست کردم. ظهر خورش به‌آلو خوردم. الان معده‌ام آلارم داد که سردی‌ام کرده. رفتم از توی کمد گزانگبین پیدا کردم ریختم ته فنجان، آب جوش ریختم رویش. گزانگبین خیلی شبیه تاپاله‌ی خشک شده‌ی گاو است. تاپاله‌ی خیس‌خورده و نرم‌شده را یک‌نفس خوردم. مادربزرگ گفته هر وقت سردی‌ات کرد گزانگبین بخور چون خیلی گرم است، گفته شیر را هم زیاد می‌کند. یعنی الان گزانگبین بدبخت خودش باید بفهمد بین زیادکردنِ شیر و خنثی‌کردن اثر به‌آلو کدام وظیفه را انجام دهد. یعنی حتی گزانگبین بودن هم به اندازه‌ی انسان بودن سخت است.





دی ۲۰م, ۱۳۸۸ @ ۴:۱۰ ب.ظ

: امتحانت خوب شد؟

-  نه، یه غلط دارم.

: چه سوالی بود؟ بلد نبودی؟

- علامت کمان رو یه جا یادم رفته بذارم.

: علامت کمان نذاشتن یعنی هندسه بلد نیستی؟

- نوچ

: پس به تخم‌ت‌ هم نباشه.

- آخه معلم‌مون فقط از این چیزا غلط می‌گیره کار نداره بلدیم یا نه.

: گه خورده معلم‌تون.

- مامااان؟؟





دی ۲۰م, ۱۳۸۸ @ ۱۲:۴۵ ب.ظ

اول دلم می‌خواست خرس بخرم، از این‌ها که موقع خواب می‌گیری توی بغل‌ت. توی هیچ مغازه‌ای خرس شُل پیدا نکردم، همه‌شان یا نشسته‌بودند یا دست و پایشان سفت بود. بغل‌کردنی نبودند. وقت هم نداشتم بیشتر بگردم. گفتم اصلن گل می‌خرم. از همه‌چیز قشنگ‌تر است. رفتم توی تنها مغازه‌ی گل‌فروشی آن اطراف، خواستم گل قرمز برداردم گفتم نه نباید عاشقانه به نظر بیاید، سفید هم خیلی سرد و خنثی‌ست فکر می‌کند اصلن دوست‌ش ندارم، زرد برداشتم یادم آمد می‌گویند گل زرد نشانه‌ی بیزاری‌ست. آمدم بیرون، فکر کردم گل مصنوعی بگیرم که پژمرده نشود؟ نگه‌ش دارد برای همیشه. یادگاری داشتن بهتر است یا نداشتن؟ باز خودم را راضی کردم گل طبیعی بخرم که پژمرده‌شود، نماند، نمانم. یادگاری کیلویی چند وقتی… برگشتم توی مغازه، همان گل زرد کمرنگ را برداشتم، دعا کردم نشنیده‌باشد گل زرد نشانه‌ی فلان است و بیسار. گل را دادم دست گل‌فروش. تیغ‌هایش را قیچی کرد، گفتم “علف نمی‌ذارید؟ از این نایلونها، روبان…” گفت “گل تک رو همین‌جوری می‌برن” گفتم “دوتا بردارم یعنی؟” گفت “آره” رفتم یک رز قرمز آوردم گذاشتم کنارش. داشت کیلو‌کیلو علف‌های شویدی که پخش می‌شود کف ماشین و خانه می‌گذاشت بین دسته‌ گلِ من، گفتم نه، این نه. دو شاخه از این علف‌هایی که شبیه نخل مرداب است گذاشت، سرم را تکان دادم که خوب شد. پایین شاخه‌ها را با یک نوار سفید پیچید، داد زدم “این چیه آقا؟ چرا باندپیچی کردی گل‌ها رو؟” گفت “خب دوست ندارید می‌برم” همه را باز کرد. نایلون را دور تا دور گل‌ها چسب زد. گفت روبان چه رنگی بزنم؟ گفتم “سبز ندارید؟” نداشت. دست گذاشتم روی یکی که به نظرم صورتیِ کمرنگ آمد. در سی‌ثانیه تبدیل‌ش کرد به گل. گل که شد احساس کردم صورتی نیست، بنفش شده‌بود. بنفش خیلی زشت. دسته گل را گذاشت جلویم پول را دادم دستش. با خودم گفتم این روبان جلف چه معنی‌ای می‌تواند داشته‌باشد؟ چه فکری می‌کند… رو به گل‌فروش کردم “یه زحمت دیگه هم می‌کشید؟” گفت “بفرمایید” گفتم “این روبانش رو هم نمی‌خوام، بکَنیدش.” چند لحظه نگاهم کرد بعد با قیچی روبان را برید. دسته‌گلم هیچ چیز نداشت، انگار که از سرچهارراه خریده‌باشم. ولی چاره‌ای داشتم؟ گل خریدن هم سخت‌ترین کارِ دنیاست وقتی ندانی کجای دلِ یک آدمی.