بهمن ۲۹م, ۱۳۸۸ @ ۹:۰۳ ب.ظ

خانم نسرین فقیه‌ ملک‌مرزبان، اول جلسه به مدت نیم ساعت یا بیشتر فقط امکانات خواب من را فراهم آوردند. گفت‌و‌گو و گفتمان را تعریف کردند، فلان چیز را به n قسمت تقسیم کردند. n نکته قابل توجه فلان چیزِ دیگر را بیان کردند. بعد از نیم ساعت شروع کردند به شعر خواندن و من خوابم پرید. خانم ملک‌مرزبان شعرهایی از سعدی را که در آن مکالمه بین زن و مرد صورت گرفته‌بود پیدا کرده‌بودند و بعد از خواندن ده دوازده شعر جمع‌بندی خوبی درباره‌ی زن در اشعار سعدی ارائه دادند. البته سعدی در شعری با شمردن ویژگی‌های زنِ خوب تابلو کرده‌بود نظرش را و نمی‌شد اما و اگری آورد. مگر این‌که قبول کنیم شعر گفتن سعدی هم مثل وبلاگ نوشتنِ ماست. حجتی نیست که نظر و عملش همین باشد که گفته، یا همه‌ی این قصه‌ها را برای خوشامد دیگران گفته تا بیشتر لایک بگیرد.  از بین شعرهایی که خوانده شد شعر هرآن‌کس که دندان دهد نان دهد، دختر حاتم و زن هندی را بیشتر دوست داشتم. به نظرم رسید خواندن موضوعی شعرها هم کار جالبی است.


۷ Comments



بهمن ۲۷م, ۱۳۸۸ @ ۱:۴۴ ب.ظ

لولا از جنوب کشور آمده‌بود. بوی ولایتی فلاکت‌زده را می‌داد. نمی‌دانم از کدام اسباب صورتش بیشتر می‌شد این را فهمید. شاید از گونه‌ی استخوانی‌اش، یا حالت دور دهانش، و یا نگاه بی‌پروا و خیره‌اش. گفتن این چیزها درباره‌ی اوضاع یک ولایت و یا اسبابِ یک صورت، کار ساده‌ای نیست. در همه‌ی ولایت‌ها و صورت‌ها فقر وجود داشت اما ولایت لولا، همان جایی که نشانه‌ی آن را می‌شد در استخوان گونه یا دور دهانش و یا نگاه خیره‌اش دید، فقر بیشتری حاکم بود. بیشتر برهوت بود تا چشم‌انداز آبادی.

هرتا مولر- سرزمین گوجه‌های سبز- ترجمه غلامحسین میرزا صالح

*اسباب صورت یک‌جوری نچسب نیست؟



۱ Comment



بهمن ۲۷م, ۱۳۸۸ @ ۱۲:۵۴ ب.ظ

نفر اول: سلام

نفر دوم( منقرض شده): سلام، چته؟

: (نفر اول بی‌هیچ مقاومتی به حرف می‌آید)

——-

نفر اول: سلام

نفر دوم( منقرض شده): سلام، خوبی؟

: خوبم ممنون.

: زر نزن، تابلوئه یه چیزی‌ت هست، بنال.

: (نفر اول بی‌هیچ مقاومتی می‌نالد)

——-

نفر اول: سلام

نفر دوم(منقرض شده): سلام، خوبی؟

: اممم

: ها خوب نیستی! چی شده؟ چته؟ بگو بگو بگو.

: (نفر اول با کمی مکث و من‌من می‌گوید)

——-

نفر اول: سلام

نفر دوم( به تعداد انگشتان دست): سلام، خوبی؟

: نه زیاد

: چی شده؟ بگو.

: راستش…(نفر اول دست و پا شکسته یک‌چیزهایی می‌گوید)

——-

نفر اول: سلام

نفر دوم(بی‌شمار): سلام، خوبی؟

: نه خوب نیستم.

: اِ چرا؟ چی شده؟ راستی جریان اکبر و کبری رو شنیدی؟ بذار برات تعریف کنم…

: (نفر اول در سکوت گوش می‌دهد)

——-

نفر اول: سلام

نفر دوم( بی‌شمار): سلام، خوبی؟

: نه خوب نیستم.

:خب خوب می‌شی، منم بعضی‌وقت‌ها… حتی چندوقت پبش…

: (نفر اول با لبخند گوش می‌دهد و به خودش می‌گوید چشم‌ت کور)

——-

نفر اول: سلام

نفر دوم( بی‌شمار): سلام، وای اگر بدونی چه‌قدر داغونم. تو خوبی؟

: خوبم، ممنون. تو چرا داغونی؟

: اوووه اگر بدونی… جریانِ اکبر و کبری رو هم که شنیدی؟…

: (نفر اول برای همیشه سکوت می‌کند)





بهمن ۲۶م, ۱۳۸۸ @ ۱:۲۴ ب.ظ

Look,This is a nice moment. Let’s not ruin it by saying something stupid. Okay?





بهمن ۲۶م, ۱۳۸۸ @ ۲:۲۲ ق.ظ

خیلی یه چیزیمه، خیلی!





بهمن ۲۱م, ۱۳۸۸ @ ۲:۱۵ ب.ظ

در دلم آرام تصور مکن

وز مژه‌ام خواب توقع مدار

گر گله از ماست شکایت بگوی

ور گنه از توست غرامت بیار

بر سرپا عذر نباشد قبول

تا ننشینی ننشیند غبار

سعدی





بهمن ۱۹م, ۱۳۸۸ @ ۲:۱۷ ق.ظ

یک ژورنال انگلیسی زبان هست توی خیاط‌خانه‌ی ما که علاوه بر مدل‌ لباس، کیف و کفش، جواهرات و تمام بندوبساط عروس چند عروس و داماد واقعی را انتخاب کرده، داستان آشنایی‌شان را نوشته و بعد پرداخته به تک‌تک جزئیات مراسم و هرچیزی که بشود تبلیغ کرد. من یک‌روزی تمام این ژورنال را مطالعه(!) کردم و رسیدم به این‌که تقریباً هیچ عروس یا دامادی سنش زیر بیست و هفت نبود و همه بی‌ هیچ عجله‌ با هرکس که عشق‌شان کشیده‌بود ازدواج کرده‌بودند. مثلن امیلی نوشته” من و جان نُه سال دوست‌(bf,gf) بودیم، توی یک روز زمستونی روی پلِ فلان، جان از من خواستگاری کرد. اوه اون لحظه رو هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم، واقعن سورپرایز شدم، هیچ‌وقت فکرش رو نمی‌کردم…” فکر کنید. طرف نُه سال دوست‌دختر جان بوده بعد این‌طور بالا و پایین می‌پرد که باور نمی‌کردم جان به من پیشنهاد ازدواج بدهد. مقایسه کنید با خودمان. همان سلامِ اول دختر به این فکر می‌کند “می‌گیره منو؟” همزمان پسر فکر می‌کند”جوابش رو بدم؟ فکر نکنه می‌خوام بگیرمش”. نمی‌دانم ما چرا این‌طوری شدیم. همیشه فکر کردیم هرکس ازدواج کرده تخمِ دوزرده گذاشته، حالا این‌که ازدواجش کار می‌کند یا نه، کسی نمی‌پرسد. خوشبخت هست؟ خوشحال؟ کسی نمی‌پرسد… ولی کاش زودتر جمع کنیم بساطِ این دوستی‌های اعصاب‌خردکن را که آدم هی مجبور باشد سیاست خرج کند. از امیلی و جان یاد بگیریم. نُه سال دوست‌پسر دوست‌دختر بودن کم حرفی نیست. کدام دختری این‌جا بعد از یک سال دوسال توقعِ خواستگاری ندارد؟ کدام پسری توی دلش آشوب نیست که بی عقد و ازدواج از دستم نرود. بعد همین‌طور روی حساب توقع دختر و بیچارگیِ پسر ازدواج می‌کنند. این فاز دوستی چه چیزی از ما کم می‌کند وقتی این‌همه یادگرفتنی، این‌همه عشق و شادی دارد. چرا جان هم را به لب می‌رسانیم با حساب و کتاب‌های بی‌فایده؟ واقعاً چرا؟


Comments Off



بهمن ۱۷م, ۱۳۸۸ @ ۱:۳۶ ق.ظ

توی خانه ی ما پیدا کردنِ قاشق و لیوانِ تمیز مثل بردن ماشین توی قرعه‌کشیِ بانک است. بیشتر مواقع ظرف‌‌شوئی پر از ظرف است ولی باز همه اصرار دارند دست‌شان را بینِ آن فاصله‌ی کمِ شیر آب تا آخرین ظرفِ توی سینک بشویند. یک‌وقتی تصمیم می‌گیری برای خودت سوسیس سرخ کنی، مجبوری ماهیتابه را بشویی، بین شستن و پختن نباید فاصله‌ای بیفتد چون ماهیتابه‌ی تمیز سی‌ثانیه هم توی جاظرفی نمی‌ماند. توی یخچال ما صدجور غذا هست، صدجور ترشی و شور، صدجور ماست. وقت غذا خوردن که می‌شود هیچ‌کس یادش نیست این‌ها را بیاورد سرِ سفره. برای همین ممکن است چیزی کشف کنی که یک‌سال پیش منقضی شده. اهالیِ خانه‌ی ما هروقت دیر می‌رسند خانه یا یک‌چیزی یادشان می‌رود به جایش نان می‌خرند. نان‌ِ داغ سنگک امتیازش از همه‌ی نان‌ها بیشتر است. بعضی هفته‌ها که فریزر نانوائی می‌شود، یعنی همه بدقولی کرده‌اند. توی خانه‌ی ما هیچ‌وقت نمی‌فهمی باید چند پیمانه چای دم کنی. یک ظرفِ چای هست که هرکس می‌بیند خالی شده از یک بسته چایِ دلخواه پرش می‌کند. هیچ‌کس نمی‌داند جای چای خشک کجاست. خیلی چیزها این وضع را دارند. یک وقت می‌بینی سه شیشه نسکافه مثلِ هم در سه کمدِ مختلف تا نصفه مصرف شدند. توی کمد‌ها دستمال توالت پبدا نمی‌کنی، همین‌که خریدی یک منبع  غنی از انواع دستمال‌ توالت توی کابینت آشپزخانه کشف می‌شود. گفتم توالت، توی خانه‌ی ما هربار که تصمیم‌ بگیری بروی توالت یک‌نفر آن تو هست، ممکن است در طول دو ساعت چهاربار بروی و صدای آبی، ریش‌تراشی، آوازی تو را برگرداند. اگر به آن مرحله راه پیدا کردی باید عادت کنی که دمپایی توالت و دستشوئی همیشه خیس است و اگر بخواهی در بابِ ارتباط خیسی کفِ پا و مشکلات دفع سخنرانی کنی… خب توی خانه‌ی ما خیلی بهتر است که سخنرانی نکنی. مسواک می‌زنی؟ باید اسم‌ت را رویش بچسبانی. یک‌ماه بعد که همه اسم‌ها پاک شد باز هیچ‌کس یادش نیست مسواک‌ش کدام است. هرکس مسواک زدنش گرفت داد می‌زند “هی مسواک من کدوم بود؟” آن‌وقت جنگ درمی‌گیرد. نتیجه‌اش این است که من از بالا تا پایینِ مسواکم را اسم و عکس‌برگردان می‌چسبانم و این‌طور راحتم.

توی خانه‌ی ما هیچ‌ دونفری نمی‌توانند کنار هم یک کانال تلویزیون را تماشا کنند، تلویزیون همیشه با بیشترین درجه‌ی صدا روشن است و کسی جلویش ننشسته. تلفن هم که زنگ می‌زند همه حمله‌ور می‌شویم سمت‌ش. معمولن سر جای‌ش نیست و تا وقتی پیدا شود، هم مقدار زیادی فحش ردوبدل شده هم تلفن قطع شده. این درحالی است که صحبت با تلفن توی خانه‌ی ما ناممکن است. یعنی اگر کسی باشد که ذره‌ای با او ردودربایستی داشته‌باشی باید بروی توی کوچه. چون هرلحظه ممکن است یک‌نفر داد بزند “گهِ ‌سگ قطع کن اون تلفن‌ رو”. موبایل؟ ‌اگر می‌خواهی طرف را فراری بدهی بمان توی خانه. ما آیفون تصویری نداریم. یک‌چیزی داریم شبیه آیفون که طفلک خیلی به بارندگی حساس است. یک‌هفته صدای ما نمی‌رسد پشتِ در، هفته‌ی بعد صدای آدمِ پشتِ در به ما نمی‌رسد، هفته‌ی بعدش صدای زنگ قطع است. این‌ها هیچ‌کدام کسی را تحریک نمی‌کند که آیفون را تعمیر کند. فقط وقت‌هایی که در را باز نمی‌کند سخت می‌شود. آن یک‌نفر پشتِ در اگر غریبه باشد باید خیلی منتظر بماند تا ما سرِ بازکردن در و این‌که نوبت کیست به تفاهم برسیم. از خودمان است؟ کلید یادش رفته؟ شانس بیاورد نانوائی باز باشد.





بهمن ۱۶م, ۱۳۸۸ @ ۵:۲۰ ب.ظ

اس‌ام‌اس‌هام از دیشب ویتینگ مونده، چت و ایمیل رو قطع کردن، رابطه‌‌ی ما هم که طبق معمول به گوز بنده. حواسم باشه حسابِ همه‌ی این روزهای نکبتی رو داشته‌باشم، پس‌فردا که برک آپ کردیم زیاد دنبال دلایل پیچیده‌ی عشقی و عاطفی نگردم.





بهمن ۱۶م, ۱۳۸۸ @ ۱۲:۵۲ ب.ظ

صبح با یک‌شانه تخم مرغ رسمیِ صد و شصت تومانی از در آمد. گفتم “سفید می‌خریدی. چه فرقی داشت؟”  گفت “از اینا خریدم بخوری قوی شی”. یک‌لحظه از توی آشپزخانه آمدم بیرون برگشتم دیدم شش تایش را گذاشته روی گاز. می‌پرسم “بابا ما چند نفریم؟ سه‌نفر بیشتریم؟ تازه یکی‌مون هم لب به تخم‌مرغ آب‌پز نمی‌زنه” پوزخند زد که ” تو شمردن بلد نیستی، یه‌بار دیگه بشمر” سرِ ده دقیقه زیرش را خاموش کرد، یکی را با قاشق برداشتم گرفتم زیر شیر آب. می‌دانستم هنوز سفت نشده، سرش را با احتیاط شکستم. به زحمت تخم‌مرغ عسلی را ‌خوردم بقیه را دوباره گذاشتم روی گاز. باز پنج‌دقیقه نشده زیرش را خاموش کرد. ‌گفتم “بابا جان خب بذار بمونه سفت شه”  با قیافه حق به جانبی گفت “نه بسه، تو فیزیک نمی‌فهمی…”

“فیزیک؟؟ می‌خوای تز ا.ن ی بدی؟” هر دو ‌خندیدیم، هم به فیزیکِ مرتبط با تخم‌مرغ هم به کرمِ توی ف.ضا. میز صبحانه را که جمع می‌کنم بابا مشغول جگر سیخ کردن است. یک جگر کامل با دل و قلوه. هرچه غر می‌زنم این‌ها برای سه نفر زیاد است، یخچال پر از غذاست، من با این دو تخم‌مرغی که خوردم تا عصر سیرم… فایده ندارد. بابا امروز تصمیم گرفته ما را تقویت کند. کباب‌پز را می‌گذارم روی گاز، هواکش را روشن می‌کنم و می‌آیم بیرون.