
اسفند ۲۶م, ۱۳۸۸ @ ۱۲:۱۲ ب.ظ
پارسال چند روز قبل از عید مریمپ آهنگِ “عید اومد بهار اومد” گروه آریان را برای من فرستاد. گفت “آهنگ دالام دیمبول داره خودت رو به صندلی ببند پانشی تو شرکت به قِر دادن.” من آهنگ را دانلود کردم، چند ثانیه اولش را گوش دادم و به مریمپ گفتم “من که رقصم نگرفت”. مریمپ گفت “لابد خیلی سفت بستی خودت رو!” وقتی رسیدم به جای دالام دیمبول دارش گفتم “آهان آهان الان گرفت.” سپس برای هم دو نقطه پرانتز بازهای بسیار زدیم. این بود خاطرهی من از همین روزهای پارسال.

اسفند ۲۶م, ۱۳۸۸ @ ۱۲:۱۵ ق.ظ
فعالیت اقتصادی هنوز ادامه دارد. عزیزِ دلم بیست قلب بزرگ و کوچک سفارش گرفته که دو روز وقت دارم همهاش را تحویل بدهم. خودش چند روز پیش خیلی کمک کرد، امروز گفت بلد نیست و فقط میتواند بگوید از هر رنگی چندتا بدوزم. روی یکی از قلبها مینویسم B، میگویم “این B اول چیه؟” جواب میدهد “بهنام” میگویم” هاه پس اول فامیلش رو نوشته، اسمش چیه؟” چند لحظه مثلِ خنگها نگاهم میکند و میگوید “اسمش هانیهست، فامیلش آقامیره، گیر نده” دوزاریام میافتد و گیر نمیدهم.
تلفنم از عصر زنگ میخورد. یک شمارهی ایرانسل بود. از پسرِ همسایه به بعد شمارههای ناشناس را جواب نمیدهم. اساماس آمد” تو چرا جواب نمیدی، بازشت خانم هستی داری پرچمش میکنی زشت داری” از هرطرف گوشی را گرفتم نفهمیدم یعنی چی. فکر کردم شاید یکی میخواهد من را بخنداند. اساماس زدم” این چه زبونی بود؟ تو کیای؟” بلافاصله جواب داد. با این پیشنهاد که تو بیا یک چیزی را بخور و خودتی “حالو”، از روی پیشنهادش حدس زدم دختر باشد. جواب دادم ” خانم یا آقای بیتربیت اشتباه گرفتی، شمارهت رو چک کن مزاحم نشو” ولکن نبود. منظور بدون فحشش از جملهی بعدی این بود که “تو جواب بده مزاحم نشم” پشتبندش دوبار دیگر زنگ زد. هرچه فکر کردم دیدم از پسش برنمیآیم و گوشی را خاموش کردم. الان که روشن کردم دیدم اساماس داده “انترِ زشت جواب بدوگرنه شیشههاتومیشکنم. بابالنگدراز خوب جمعه دیدمت خیلی زشتی هیچکس باورش نشد فکر کردم افغانی هستی همه تعجب کردن حق داردوست نداریدزداری بدترکیب چوب خشک”. خیالم راحت شد که هیچکدام از شرایطش را ندارم. خندیدم به حرفهایش ولی دلم هم سوخت. لابد جمعه یکی را با دوستش دیده، قلبش شکسته، دارد برای منِ اشتباهی خطونشان میکشد، معلوم نیست شیشههای خانهی کدام بدبختی را بشکند، آخرش هم دستش به هیچجا بند نیست.

اسفند ۲۵م, ۱۳۸۸ @ ۷:۰۰ ب.ظ
صبح با مجید آدمکِ پارچهای درست کردیم. من روی پارچه یک مستطیل و یک بیضی کشیدم، مجید روی خطها قیچی کرد. گفت میخواهد سرِ آدمکش بیضی باشد، چشمهایش از سنگِ براق. سنگِ براقِ دانهای دویست تومان را تبدیل کردم به پولک آبیِ براق، به جای دماغ مروارید اشکی دوختم. دهانش را گفت با نخ قرمز بدوز. گفتم “مجید بخنده یا ناراحت باشه؟” گفت “بخنده بخنده” موهایش را با پارچه حریر دوختم، همان اول قیچی برداشت موهایش را کوتاه کرد. گفت “خیلی زشت شده، پسر باشه”. من که لباس خانم شریفی را به پرو اول میرساندم مجید نشستهبود روی میز جلوی من، پاتینگا و قاطینگا را با هیجان تعریف میکرد. اشرفالسادات چندبار گفت “مجید برو پیش خاله فاطمه ببین چیکار میکنه”. مجید گفت “خودت برو ببین چیکار میکنه من دارم فیلم تعریف میکنم”. من هم دربارهی فیلم سوال میپرسیدم هم کوک میزدم. یکجایی که داشتم نخ توی سوزن میکردم گفت “چرا عصبانی شدی؟” گفتم”عصبانی نشدم که خاله”
“اخم کردی آخه”
” اخم نیست، دارم دقت میکنم این نخه بره تو”. فیلم که تمام شد گوشیام را برداشت. گفتم “مجید گوشیِ من بازی کم دارهها”. گفت “خودم دیدم از این مدلا، بازیهاش کمه ولی باحاله”. مطمئنم که جای بازیها را بلد است. اشرفالسادات چندبار تذکر میدهد که گوشی موبایل برای بازی نیست. نه من نه مجید به روی خودمان نمیآوریم. مجید با هیجان ماشینبازی میکند و من فقط گاهی نگاهش میکنم که از لبهی میز نیفتد. یکربع بیست دقیقه بعد یک آبنبات چوبی از توی کیفم درمیآورم و میگویم “بیا اینو با موبایلم عوض کن، موبایلم خسته شده” قبول میکند. گوشی را از دستهای عرق کردهاش میگیرم. با شلوارم خشک میکنم و میگذارم توی کیفم.
ظهر مادرش از خرید برگشته، با جیغ و داد سیدی را از مادرش میگیرد میآید به من نشان میدهد. “ببین این همون قاطینگا پاتینگاس که تعریف کردم، مامانم خرید” خودم را خیلی هیجانزده نشان میدهم” اِ، پس اون فیلمه که صبح تعریف کردی چی؟ دوتاست؟” همانطور که سیدی را بالای سرش تکان میدهد میگوید” نه اونا رو از خودم گفتم، این فیلم اصلیشه”.
عصر مجید با یک ماژیک و یک ورق آچهار مینشیند روبهروی من. بلند اعلام میکند “من بلیت میفروشم، بلیت دوبِیل، کیا میخوان عید برن دوبِیل؟” همه با خنده میگویند من، من. مجید شروع میکند به مربع کشیدن روی کاغذ، وسط هر مربع یک علامت عجیب میگذارد میگوید “این علامت یعنی بلیت دوبِیله، هرشهری یه علامتِ مخصوص داره” سرم را تکان میدهم یعنی فهمیدم، توی این فکرم که اینها را باید بنویسم. رو میکند به اشرفالسادات میگوید “واسه شما بلیت یزد درست میکنم”. همه غیر از مجید از خنده ریسه میروند. اشرفالسادات میگوید “نامرد همه برن دوبیِ من برم یزد؟ هیچجا دیگه هم نه، یزدِ بیابونی؟” مجید خیلی جدی فکر میکند” باشه برات بلیت مکه میکشم، مکه دوست داری؟” اشرفالسادات خوشحال جواب میدهد “آره مکه عالیه، دوبِی چیکار دارم من” میپرسد “برای دخترتون چه بلیتی بزنم؟” اشرفالسادات کمی فکر میکند میگوید “سارا رو میبرم مکه، ولی برای لیلا بزن آمریکا، برگشتش هم بزن هشت سال دیگه که نتونه هی زودزود بیاد خونهمون”. لیلا داد میزند “هشت سال؟ مجید نزن! هشت سال خیلیه دلت واسه خاله تنگ نمیشه؟” مجید کاغذش را هل میدهد به سمت من، “هشت چه شکلی بود؟” برایش یک هشت مینویسم. روی بلیت لیلا مینویسد هشت و میدهد دستش. برای من یک بلیت پاریس میکشد. علامت رویش را نشانم میدهد میگوید “ببین با دوبِیل فرق داره، چند روز بنویسم؟” میگویم “روز ننویس من برنمیگردم” اشرفالسادات یواش میگوید “غلط کردی.” میپرسم “مجید خودت چی؟ عید کجا میری؟” جواب میدهد “من؟ شاید خیلی ضایع باشه ولی واسه خودم بلیت شمال زدم.” اشرفالسادات میآید لپش را ماچ میکند. “شمال از همهجا بهتره، واسه مامان باباتم بزن” مجید سهتا مربع بزرگتر از کاغذش قیچی میکند” برای خودم و مامانم میزنم یازده روز چون ما اهل مسافرتیم. برای بابام میزنم یکروز، که تنبیه بشه ما رو اینقدر کم نبره مسافرت” من سرم را گذاشتم روی میز و میخندم بقیه هم دست از کار کشیدند دارند دربارهی بلیتها حرف میزنند. مجید مشتش را پر از بلیت کرده و به همه تعارف میکند. چهارتا بلیت دوبیل اضافه هم میدهد به من برای خانواده و دوستان. هنوز نصف ورق آچهارش مانده، میگوید “این یه بلیت آفریقاست، کی میخواد؟” اشرفالسادات میگوید “من، ولی تنها میترسم، همه بریم” مجید میگوید “نه نه فقط یکی” حوصله ندارد بیشتر بلیت نقاشی کند. من توی همهمه حرفها بلیتهایم را از روی میز جمع میکنم میریزم توی کیفم. مجید ساکت نگاهم میکند. سرش را جلو میآورد و میگوید “زهرا اینا بلیت واقعی نیستا، فقط واسه بازیه” سفت بغلش میکنم و میگویم “میدونم خاله میخوام رفتم خونه بلیتبازی کنم.”

اسفند ۲۴م, ۱۳۸۸ @ ۱۰:۰۵ ب.ظ
شاید امسال لازم نباشد موقع سال تحویل توی دلم همه را ببخشم و تا آخرِ سال درد بکشم. امسال میخواهم مثل یک انسانِ واقعی از کسانی که آزارم دادند متنفر باشم. میخواهم فحش بدهم، یاد خیلیها بیفتم و بگویم “برو به جهنم”. چرا باید برای همه آرزوی خوشبختی و خوشحالی کنم؟ پیغمبرم من؟ دردِ اینهمه زخمهای هنوز تازه را نگه دارم که مثلن سال نو شده؟ توی دلِ من دیگر جایی برای مخفی کردنِ نفرت نمانده، برای عشق هم. بخشیدن دلِ بزرگ میخواهد، من دلم بزرگ یا کوچک پر شده. تحول، نو شدن، شستنِ کینهها، خانهتکانیِ دل، آشتی… اینها همه حرف مفت است. یک چیزهایی زدودنی نیست، من هم از کسی انتظاری ندارم.

اسفند ۲۲م, ۱۳۸۸ @ ۴:۱۶ ب.ظ
صبح شنبهای مثلن خواستم خودشیرینی کنم از فامیل احوال بپرسم. به مامان گفتم “چه خبر از خواهر مادرت؟” حالا تا آخرِ هفته باید تاوان پس بدم.
ظهر دخترعمه زنگ زد جواب ندادم، اساماس فرستاده که میخواهد دربارهی کتابهای مناسب سن پسر و دخترش سوال بپرسد. این بهترین موردی است که میتوانم مشاوره بدهم با اینحال عزا گرفتم از حرف زدن و احوالپرسی. کاش میشد برایش لینک بفرستم.
دختر فردا باید به عنوان فعالیت اقتصادی کاردستی بفروشد توی مدرسه. امروز قلبها و جوجههایی که من ساختهبودم را برد به بچهها نشان دهد. دیشب میگفت هرکدام را پانصد تومن میفروشم. امروز در را که باز کردم گفت “اووووه همه خوششون اومد هر قلب رو هزار تومن میفروشم”. تا شب باید ده بیست تا قلب و جوجه درست کنم. دوتا از دوستهایش امروز از مدرسه آمدند خانهی ما، الان دارند توی حال وسطی بازی میکنند. برایشان چای و ویفر و شیرینی خرمایی آوردم، گفتم تحت تأثیر دوستهایش ویفر میخورد، اشتباه میکردم، لب نزد. الان گفت “جوجه نمیخوام، قلب قرمز و سیاه بییشتر درست کن. بچههای ما قلب و عشق و اینجور چیزا دوست دارن.” دوستانش هم با خنده تأیید کردند. بهتر! جوجه سخت است. همان قلب و عشق و اینجور چیزها درست میکنم.

اسفند ۲۱م, ۱۳۸۸ @ ۷:۰۲ ب.ظ
من یک آدمی را دیگر دوست ندارم. به هر دلیلی، به هر دلیلی، به هر دلیلی مطمئنم که نبودنش از بودنش بهتر است. وقتی این را میفهمم عوض اینکه مثل بچه آدم یک بشقاب پرت کنم توی صورتش که “برو گمشوو” و خیال خودم را راحت کنم، مینشینم ویژگیهای مثبتش را لیست میکنم، روزهایی که دوستش داشتم را به یاد میآورم و… پسش نمیزنم. به احترام روزهای دوستی، لحظههای خوشی که با هم داشتیم نمیگذارم بفهمد که تحملش برایم سخت شده. برعکس کاری میکنم که در هربار مواجهه با من از خودش لذت ببرد. خودم را نگران نشان میدهم، حالش را میپرسم. میگویم بودنت خوب است، با تو خوش گذشت. (به نظرِ خودم دروغ نمیگویم.) هر روزی که میگذرد او بیشتر خودش را دوست میدارد، من بیشتر از او متنفر میشوم. او خیال میکند بهترین دوست/همدم/عشق من است، من دیگر قدرِ یک دردِ دل هم رویش حساب نمیکنم. (الان فهمیدم دروغ میگویم ولی به خودم.)خلاصه آنقدر این رفتار را ادامه میدهم تا خسته شوم از تظاهر، یا بهقدری متنفر شدهباشم که نتوانم حالش را بپرسم یا نگرانش باشم. به اینجا که رسید ملاحظه نمیکنم. با اولین بهانهی دمِ دستم میروم. واقعن میروم. بعد میدانید با چه کسانی به آن مرحلهی آخر نمیرسم؟ با آدمهایی که وقتی داشتم مهربان و نایس تحملشان میکردم شستشان خبردار شد این عشق نیست. همانهایی که قبل از تنفر من زودتر خودشان را گم و گور کردند یا خواستند و نشستیم حرف زدیم. با خیلیشان الان دوباره دوستم.

اسفند ۱۸م, ۱۳۸۸ @ ۱۱:۳۸ ق.ظ
یکی اینها میگویند “من هیچوقت دروغ نمیگم.” و منظورشان از دورغ جواب مستقیمِ دروغ است. مثل همکلاسیِ من که همیشه ادعا میکرد خودکارِ من دستش نیست چون توی جامدادیاش بود. این دسته بزرگترین دروغها را در لفافه میگویند. دوم آنها که ادعا میکنند بزرگترین کابوسشان شکستنِ دل آدمهاست و به خیال خوشان خیلی مواظبند. این دسته کمرت را میشکنند، آنچنان که تا مدتها نمیتوانی سرپا بایستی. از این دو دسته یا باید دوری گزید یا به - رفت. بحث و توضیح منطقی دردی را دوا نمیکند.

اسفند ۱۷م, ۱۳۸۸ @ ۱۱:۴۷ ب.ظ
به خاطرِ یک مشت روبل. سرزمین گوجههای سبز روزی دو سه صفحه، انرژی منفی. گربه روی شیروانیِ داغ خوب ، آخرِ دومش بهتر، ترجمهاش هم خوب، قبلن زر. دوتا ماگِ خیلی قشنگ. حوصله… دیدم. دارد. بود. است. خریدم. ندارم. زدم. میخوانم. بود.

اسفند ۱۵م, ۱۳۸۸ @ ۹:۳۴ ب.ظ
عصری با مادر رفتیم نمایشگاه البسهی بهاره، بنجلخانهای که دومی ندارد. اعصاب نماند برایم بس که مادر با سرعت ده متر در ساعت حرکت کرد و گفت “ببین این لباسه رو، این کفشه رو، این تاپه رو…” آنهم دقیقن چیزهایی که سه برابر قیمتش را به من بدهند نمیپوشم. نمایشگاهِ بهارهی پارک ارم چند خیمهی بزرگ از اجناس بیکیفیت یا از مدافتاده( نود درصد حداقل) است با اتاق پروهای پردهای، مانکنهای ناقص و مردمی که جلوی یک غرفه تیشرت سه تومانی از سروکول هم بالا میروند. دوست ندارم اینجور جاها را، دلم نمیخواهد مردم را در این حالت حریصانهی خرید توی غرفههای چادری بیدر و پیکر ببینم. دوست دارم اگر قرار است نمایشگاه با تخفیف برگزار شود توی مغازههای شیک و خنک باشد. حداقل توی همان نمایشگاه بینالمللی. متنفرم از این به اصطلاح ارزانفروشیِ خفتبار، از اینهمه تحقیرِ مردمی که شاید مجبورند ارزانتر بخرند یا مثلِ مادرِ من نذر کردند هرسال بروند نمایشگاه. هرکس از بیرون نگاه کند فکر میکند ما جنگ زدهایم یا از قحطی درآمدیم که خرید سالمان از همچین جایی است. آقا جان اینجا تهران است، پایتخت ایران. اینها که میآیند خرید آدمند، عزت و آبرو دارند، شخصیت دارند. حقشان نیست از جای درست حسابی خرید کنند؟ اینهمه برای هرچیزی توی صف نایستند؟ فرهنگ خریدِ مردم را به بادِ فنا دادید بهخدا. چهکسی، کِی میخواهد تصویر خرید کردن را برای آدمهایی که آنجا بودند اصلاح کند؟

اسفند ۱۵م, ۱۳۸۸ @ ۲:۰۵ ب.ظ
هر کسی در هرچنگهی ابر، دوستی داشت
هم از آن روست جهان، در جوار دوستان، آکنده از هول و پلشت
مادرم نیز میگفت چنین
دل به دوستان مسپار
و در اندیشهی چیزهای جدیتر باش.
یک شعری در کتابِ سرزمین گوجههای سبزِ هرتا مولر.