فروردین ۳۱م, ۱۳۸۹ @ ۱۲:۱۳ ب.ظ

معصومه هنوز سلام نکرده روی صندلی ننشسته گفت “اوا ابروهات چه خوب شده، کجا رفتی آرایشگاه؟” بعد تازه یادش افتاد “سلام، خوبی؟” گفتم “یه‌جا نزدیکِ خونه‌مون، دفعه اولم بود رفتم.”  نوبت برنامه‌ی موسیقی شد، معصومه شروع کرد فیلم گرفتن، یک‌دفعه گفت “می‌شه از تو هم فیلم بگیرم؟” گفتم “نه، چرا؟” گفت ” آخه ابروهات خیلی خوب شده” خندیدم. بعد از موسیقی شعرخوانی شروع شد. شعر طنز بود، همه می‌خندیدند. یک آقایی ردیف جلوییِ ما هربار می‌خواست بخندد برمی‌گشت ما را نگاه می‌کرد انگار می‌خواست ببیند اگر ما می‌خندیم او هم بخندد. به معصومه گفتم “دقت کردی این آقاهه هی اینوری می‌خنده؟” معصومه گفت “آره فکر کنم برمی‌گرده تو رو نگاه کنه آخه ابروهات خیلی خوب شده” گفتم “مص بی‌خیال شو، چته امروز؟” با خنده جواب داد “من که چیزیم نیست، تو ابروهات خیلی خوب شده.” از سالن رفتیم بیرون توی محوطه موهایش را تازه دیدم، گفتم “موهات رو خیلی قرمز کردی این‌بار، باید ابروتم…” بقیه‌ی حرفم را خوردم ولی کار از کار گذشته‌بود. گفت “آره موهام افتضاح شده، ابرومم خراب کرده بی‌عرضه. مداد کشیدم، ببین. ولی تو ابروت خیلی خوب شده” ابروهایش را نگاه کردم ولی نفهمیدم کجا مداد کشیده، خودش هم فهمید که نفهمیدم. گفتم رنگ موهایش را دوست دارم و خیلی قشنگ است و بقیه راه را بی‌ حرفِ ابرو رفتیم. انقلاب جدا شدیم. توی راه اس‌ام‌اس زد که “امروز خیلی خوب بودی، ابروهاتم خوب شده بود. همیشه این‌جوری باش.” صندلی جلوی تاکسی نشسته‌بودم. هوا تاریک بود، خیابان خلوت. اس‌ام‌اس معصومه را خواندم. از توی آینه به ابروهایم نگاه کردم، به سه مردی که صندلی عقب نشسته‌بودند. راننده پرسید “اشکال نداره از این کوچه برم؟ کسی تا میدون پیاده نمی‌شه؟” یکی از مردها گفت “نه برو” قفل در را نگاه کردم، باز بود. سعی کردم از توی آینه قیافه‌ی مردهای روی صندلی عقب را ببینم، نشد. راننده پیر بود ولی قدر سه تا مرد هیکل داشت. روسری‌ام را نرم‌نرم کشیدم جلو تا روی ابروهایم و سعی کردم توی آن تاریکی نیمه‌ی پرِ لیوان را ببینم.


۶ Comments



فروردین ۳۱م, ۱۳۸۹ @ ۱۲:۱۰ ق.ظ

واضح و مبرهن است که من چندوقتی از اینترنت دور افتادم. صبح وقتی دیدم توی همه‌ی فولدرها آیتم‌های نخوانده‌ام مثبت هزار شده دکمه‌ی مارک آل از فلان را زدم. الان پشیمانم چون هر آیتمی که بولد می‌شود مثل گرگ گرسنه می‌پرم سمتش. خیلی سعی دارم خودم را کنترل کنم و امروز بیشتر ننویسم. منتظرم سه ساعت و نیم دیگر این را پابلیش کنم که چهارمین پستِ سی فروردین نباشد. دوست ندارم بقیه فکر کنند من جانم به جانِ این وبلاگ بسته است. خودم وقتی می‌بینم بعضی وبلاگ‌ها روزی سه‌چهارتا پست بلند می‌نویسند توی دلم یک‌چیزی به‌شان می‌گویم ولی الان می‌بینم این واقعن چیزی نیست که بشود کنترل کرد. این برای من درس عبرتی بود(هوق) تا وقتی دیدم وبلاگی یک‌روز سه‌بار( بیشتر از سه‌بار توی عبرتم نیست) آپ شده همه پست‌هایش را با دقت بخوانم. به این فکر کنم شاید اینترنت نداشته، احساساتش یک‌جا فوران کرده… یا اصلن شاید همان‌روز کسی رفته.


۳ Comments



فروردین ۳۰م, ۱۳۸۹ @ ۶:۴۴ ب.ظ

مسخره‌ام کرده، دروغ گفته، ظلم کرده‌، خیانت حتی. من با تمام وجود این‌ها را احساس کردم، درد کشیدم… حالا آمده با اصرار می‌خواهد قانعم کند که دچار سوءتفاهم شد‌ه‌ام. برایم روضه می‌خواند که قصد مسخره‌ کردنم را نداشته، ثابت می‌کند که دروغش تکنیکلی دروغ نبوده، بی‌اختیار من را خون‌به‌دل کرده و خیانت‌ش آن‌طورها که من فکر می‌کنم خیانت به حساب نمی‌آید. الان اگر حرف‌هایش را بپذیرم که هیچ وگرنه می‌افتد به جان مفاهیم. ثابت می‌کند دروغ همان حقیقت است که گفته نشده، نصفه یا حتی برعکس گفته‌شده. ظلم نسبی ا‌ست و من هیچ‌وقت نمی‌توانم بگویم کسی به من ظلم کرده، چون این ظلم در نظر یک آدم دیگر لطف است. خیانت فقط یک کلمه است با بار منفیِ بسیار زیاد، آدم‌ها به هرکسی که آزارشان دهد می‌‌گویند خائن. در آخر هم اضافه می‌کند این‌ها همه‌ پیروی از غریزه است، آدم مگر می‌تواند طبق غریزه‌اش عمل نکند؟ می‌تواند؟ تو از من می‌خواهی آدم نباشم؟ من عرضه‌ی بحث کردن ندارم. مطمئنم اول من بودم که گفتم آدم باشد. می‌دانم یک‌جایی بی‌شرط صفر نبودن ایکس را از دوطرف ساده‌کرده ولی نمی‌توانم بگویم کجا. خدا می‌داند چه‌قدر مشتاقم دندان‌هایش را خرد کنم، ولی عرضه‌ی این‌کار را هم ندارم.





فروردین ۳۰م, ۱۳۸۹ @ ۲:۵۱ ب.ظ

ساعت هشت و نیم رسیدم خونه. بچه‌م داره با فین‌فین گوشت‌هایی که تو آبلیموپیاز خوابوندم رو به سیخ می‌کشه. هنوز کباب‌پزم روی گاز نذاشته. اول می‌گم خودت بپز بعد می‌بینم نه سختشه، داره جون می‌کنه، خودمم دارم از گشنگی می‌میرم نمی‌تونم صبر  کنم، آموزش کباب‌پزی باشه یه‌روز دیگه. سیخ رو ازش می‌گیرم می‌گم تو برو گاز رو روشن کن. اون وایمیسه پای گاز من سیخ‌ها رو می‌چینم رو کباب‌پز. به‌ش می‌گم این‌طوری واینسا زل بزن به گوشت‌ها، نگاشون کنی دیرتر می‌پزن. باور می‌کنه دنبالم می‌آد تو اتاق. اینترنت رو چک می‌کنم. شارژم تموم شده، پولم واریز نکردم ولی باز دلم می‌خواد وصل باشه، که نیست. داد می‌زنه بفرمایید شام. می‌رم سر میز می‌شینم، می‌گم دیدی نگاش نکردی چه زود پخت؟ یک پر کباب رو با یک نصفه نون می‌ذاره دهنش. با همون دهن پر می‌گه واسه ناهار فردام چهارتا بذار. بلند می‌شه قابلمه‌ش رو میاره، یه سیخ خالی می‌‌کنم تو ظرفش، می‌گه آخ‌جووون یه سیخ. تپلِ عزیزم. من سهمم تموم شده اون هنوز داره نون می‌پیچه دور گوشت‌ها. وقتی دارم بلند می‌شم ازش خواهش می‌کنم حداقل یکی از سیخ‌ها رو بی‌نون بخوره که نترکه.

می‌رم تو اتاق سی‌دی آهنگ می‌ذارم می‌گم بیا با هم برقصیم. حرکت پا رو یادش می‌دم مدام داره دستاش رو می‌ماله به هم. وقتی ذوق‌زده‌ست یا استرس داره دستاش رو انگار که سردش باشه می‌گیره جلو صورتش می‌ماله به هم. می‌گم خب حالا حرکت دست که باید با پا هماهنگ باشه. می‌گه من حرکتم هماهنگه. می‌گم دستش  این‌طوری نیست. می‌پرسه هیچ رقصی نیست این کارِ من توش باشه؟ منظورش همون حرکت هاکردنِ دستاشه. می‌گم چرا رقص قبیله‌ی آدم‌خوارا دور آتیش. دوتایی می‌زنیم زیر خنده. تلفن زنگ می‌زنه اون می‌ره تو آشپزخونه. همین‌طوری که با مامان حرف می‌زنم می‌بینم کل قابلمه برنج رو خالی کرد تو ظرف غذاش، هرچی علامت می‌دم نمی‌بینه، آخر مجبور می‌شم پشت تلفن داد بزنم هوووی. دیگه لازم نیست بگم چی، خودش چندتا قاشق رو برمی‌گردونه تو قابلمه. تپل عزیزم نبایدم بتونه برقصه.

وقتی رسیدم قبل از کباب خوردن گفت بعد از شام بستنی بخوریم؟ گفتم باشه. خودم هم دلم می‌خواست. بعد از شام یادش رفت انگار، منم چیزی نگفتم. یک‌کم فوتبال تماشا کرد. دوتا چایی ریختم من داغ‌داغ خوردم اون صبر کرد تا سرد شه واسه همین با هم نخوردیم. بعد رفت رضایت‌نامه اردوش رو آورد امضا کردم. خواستم یه منبری برم درباره‌ی اردو و خوش گذروندن و اخلاق و رفتار دیدم هنوز خیلی مونده تا چهارشنبه هیچی یادش نمی‌مونه. دلم می‌خواد به‌ش بگم با کی حرف بزن، با کی بازی کن، به کی خوراکی بده. دلم می‌خواد هیچ‌جا نره اصلن، بمونه خونه با هم بستنی بخوریم، برقصیم و بخندیم. می‌ترسم بره یکی اذیتش کنه، یه وقت بچه‌ها راهش ندن تو بازی، حالا اینا به کنار از هیچی به اندازه‌ی این‌که دوستاش به‌ش خوراکی تعارف نکنن غصه نمی‌خوره. نره اون‌جا همه‌ش دلش خوراکی بخواد، چشم‌ش به خوراکی بقیه باشه اردو زهر بشه به‌ش. نمی‌تونم که صدجور خوراکی بارش کنم… قبل از خواب اومده می‌گه نصفه‌شب به‌م سر بزن. می‌گم این کتابه چیه می‌خونی؟ جلد کتابش رو نشونم می‌ده. کوئیلو، پدران و فرزندان، یک همچین چیزی، می‌دونم به سنش نمی‌خوره ولی حال ندارم چیزی بگم. خودمم که نخوندم نظر بدم، الکی می‌گم اوکی خوبه. مثلن دارم کنترل می‌کنم.

الان رفتم چراغ اتاقش رو خاموش کردم. تفش ریخته رو بالش، باید به‌ش بگم جلوی دوستاش این‌قدر ضایع نخوابه، ازش عکس می‌گیرن یه‌وقت. نه نمی‌گم استرس می‌گیره خوابش نمی‌بره. اصلن هیچی نمی‌گم چی‌کار کنه. فقط می‌گم مودب باش، دل کسی رو نسوزون. خوراکی هم یه چیپس و یه آبمیوه بسشه. نه مودبم لازم نیست باشه فقط می‌گم دل کسی رو نسوزون، چندتا مثال هم می‌زنم بفهمه یعنی چی. میوه هم می‌دم ببره.





فروردین ۳۰م, ۱۳۸۹ @ ۱۰:۴۳ ق.ظ

در حلقه‌ی رندان خوب نبود دیروز. نه که کم خندیده‌ باشیم ولی به چیزهای خوبی نخندیدیم. تنها بخش قابل تحملش شاعران دعوتی از مشهد بودند که با لهجه مشهدی شعر می‌خواندند. بقیه آمدند بالای سن یک سری شعر ایرج میرزایی خواندند و بقیه سالن هم قارقار خندیدند و کف زدند. حتی سوت هم زدند. به قول آقای سجادی جو خیلی استادیوم آزادی شده بود. از همه بدتر شعر اروتیکیِ استاد احمد بود و آن آقایی که آمد از چشم و ابروی یک دختر ب.سیجی شعر گفت. همه هم کلی دست زدند که یعنی ما خیلی جنب.ش سب.زیم که به ابرو و سیبیلِ دختر ب.سیجی می‌خندیم. . از کی تا حالا این چیزها شده موضوع برای خندیدن؟ شما دماغ کسی بزرگ باشد مسخره می‌کنید؟ پایش شل باشد چی؟  آخر جلسه آقای— گفت بعد از کودتای بیست‌وهشت مرداد فضا همین فضا بود منتها شعرهای طنز رفت به سمت شعر اروتیکی امیدوارم این‌بار حواسمان باشد.





فروردین ۲۰م, ۱۳۸۹ @ ۲:۲۱ ب.ظ

خدا رحم کرد که نیم ساعت دیر رسیدم. سیستم سخنرانی این‌طور بود که خانم نیازکار(؟) یک ویژگی از شعر سعدی را عنوان می‌کرد سپس برای آن ویژگی از غزل‌ها مثال می‌آورد. تا آن‌جا که فهمیدم ویژگی‌ها را دسته‌بندی هم نکرده‌بود. ده کیلو ویژگی گفت صدکیلو شعر خواند. مثلن گفت “یکی دیگر از ویژگی‌های غزل سعدی بازی واژگانی‌ست، مثال:

ضرورت است که روزی به کوه رفته ز دستت              چنان بگرید سعدی که آب در کمر آید

حالا این آب در کمر آید دو معنی می‌تواند داشته‌باشد. یکی آن‌که در کمرکش کوه فلان، یکی گریه‌ی سعدی فلان.”  من از دبیرستان از این‌که معلم ادبیات شعرها را معنی می‌کرد متنفر بودم. از این جمله‌ها که با “منظور شاعر در این‌ شعر…” شروع می‌شود. هیچ‌وقت نفهمیدم چرا باید نظر معلم را  به عنوان معنی زیر شعر بنویسم وقتی زبانِ من و شعر یکی‌ست؟

خوشبختانه وقت یاری نکرد خانم نیازکار تمام ظرافت‌های شعر سعدی را تشریح کنند. تمام طول سخنرانی حرکات ژانگولر آقای فیلمبرار من را از خواب نجات داد، فیلم‌برداری از روی شانه‌ی حضار، از روی سر، تصویر یک تماشاچیِ در فکر فرورفته با سخنران در یک شات(؟)… روی گزارش جلسه‌ی دوم حساب نکنید، حتی چای و شیرینی هم ندادند.





فروردین ۱۹م, ۱۳۸۹ @ ۱۱:۲۰ ب.ظ

هر هفته جمعه‌ها خودم را قانع می‌کنم که رفتارهای‌ت را منفی تفسیر نکنم، قضاوت نکنم. می‌نشینم با خودم گرفتاری‌هایت را مرور می‌کنم. باور می‌کنم که وقتی نیستی منظوری نداری، تمرین می‌کنم که صبر کنم، توقعی نداشته‌باشم، آرام باشم… از شنبه ذره‌ذره از ایمانم کم می‌شود، همان قصه‌ها تکرار می‌شود، تو نیستی، نیستی، نیستی… به پنجشنبه شب که می‌رسم می‌دانم این هفته هم خودم را گول زده‌ام. مگر نبودن را تا کی، به چند راه می‌شود خوش‌بینانه تعبیر کرد؟





فروردین ۱۸م, ۱۳۸۹ @ ۱۱:۵۵ ب.ظ

من تو آدرس پیدا کردن یک گربه‌ی گیجم. از همه‌جا فقط تصویر یادمه،  خیلی که می‌رم و میام تازه اسم خیابون‌ها ته‌نشین می‌شن تو سرم. وقتایی که به مسیر فکر می‌کنم بدتر می‌شه، باید سرم رو بندازم پایین غریزی راه رو پیدا کنم. یک روزهایی از خونه تصمیم می‌گیرم با مترو برم هفت‌تیر، چشمم رو باز می‌کنم می‌بینم نشستم تو ایستگاه منتظر اتوبوسم. تازگی‌ها فهمیدم قائم مقام به مطهری و بهشتی می‌خوره، حتی اسمش می‌شه احمدقصیر، ولی اگر با خودم تکرار نکنم باز از ولی‌عصر می‌رم شهرکتاب. بعد موقع تاکسی گرفتن یادم نمی‌آد بهشتی بود یا مطهری؟ فقط عکس سینما آزادی یادمه، به تاکسی ها می‌گم سینما آزادی، همه فکر می‌کنن من می‌خوام برم سینما! چی‌کارشون کنم؟ هرچی می‌خوان فکر کنن. از سینما آزادی باید برعکس ماشین‌ها برم تا برسم به یک خیابون پهن، اون احمد قصیره. آره الان همه این‌ها رو از رو نقشه چک کردم. خب با این اوصاف، امروز یک پیرمردی سر قائم مقام آدرس داروخانه‌ی سیزده آبان رو ازم پرسید. سیزده آبان رو فقط می‌تونستم بگم قهوه‌ایه، پله داره، اینورش یه خیابون لاغره… دیدم اطلاعات گهربارم به درد پیرمرد نمی‌خوره، دویدم از یک راننده‌ی اتوبوس کنار خیابون پرسیدم. گفت صد متر پایین‌تر. برگشتم برای پیرمرد توضیح دادم. گفتم “صد متر پایین‌تره، این‌جا بپیچید سمت راست صدمتر پایین‌تر.” گفت “دستت درد نکنه.” کمی که فاصله گرفتیم داد زد “ایشالا خوشبخت بشی.” خندیدم. از همون وقت تا الان توی این فکرم که شنید وقتی گفتم بپیچ راست؟ نکنه رفته‌باشه اون طرف خیابون؟ حتی الان با استرس نقشه رو نگاه کردم که یک‌وقت اون‌ور خیابون کوچه‌ای چیزی نباشه سرش رو بندازه پایین بره تا ته شهر. ناراحتم که چرا بلندتر نگفتم سمت راست، دستم رو که دید، ندید؟ بعید می‌دونم به اندازه‌ی من شوت باشه ولی باز نگرانم… راستش خیلی هم نگرانِ پیرمرده نیستم. می‌ترسم اشتباهی رفته‌باشه، دعاش رو پس بگیره من خوشبخت نشم.





فروردین ۱۶م, ۱۳۸۹ @ ۱۱:۳۷ ب.ظ

نمی‌تونم سرِپا بنویسم. خودم نه، کلمه‌هام سرپا نیستن. مثلن “نمی‌توانم” رو می‌نویسم “نمی‌تونم”، “را” رو می‌نویسم “رو”. این‌طوری هم زیاد به خودم فشار نمی‌آد هم کلمه‌ها می‌تونن درازکش منظورِ من رو برسونن. مثلن همین “برسونن” دراز کشیده‌ی ” برسانند” ئه. ئه، خودش درازکشیده‌ی اَست‌ئه. نه فقط دراز کشیده بلکه یک لیوان آب پرتقالِ خنک دستشه که ذره ذره می‌چشتش. کلمه‌ها حسابی داره به‌شون خوش می‌گذره.

از دیروز تعریف می‌کنم. مریم رو بردم آرایشگاه ناخن‌هاش رو مانیکور کنه. باهاش دم آرایشگاه قرار گذاشتم، هی اصرار کرد ناهار بیا خونه‌ی ما بعدش با هم بریم. گفتم نه مزون کار دارم. واقعن هم مزون بودم. همون دمِ در صدتا سوال جواب دادم. پرسید ناهار چی خوردی؟ صبح کی بیدار شدی؟ شب کی خوابیدی؟ داری چی می‌دوزی؟ چی یاد گرفتی؟… من دیشب‌ش تصمیم گرفته‌بودم دیر داد بزنم سر بقیه.

اینو دارم می‌نویسم که بفهمم تحملم کم شده یا حق دارم. هیچ‌کس نمی‌دونه من تو این یک ماه به چند تا سوال مریم درباره‌ی ناخن جواب دادم. می‌اومدم اینترنت می‌دیدم آف گذاشته “ناخنم چه‌قدر بشه برم مستطیلی‌ش کنم؟” اس‌ام‌اس می‌داد “یه‌‌ آگهی خدمات ناخن پیدا کردم تلفنش رو می‌فرستم تو زنگ بزن قیمت بپرس.” من همه اینا رو با صبر جواب می‌دادم. یک ماه تمام به مریم درباره‌ی ناخن مشاوره دادم. پرسید مانیکور پدیکور چیه، گفتم سرچ کن. گفت سرچ چیه؟ براش توضیح دادم. بالاخره هفته پیش گفتم خودم می‌برم‌ت آرایشگاه ناخن‌ت رو سوهان بکشه مستطیلی کنه لاک بزنه، طراحی کنه، هرکاری که بخوای… دلم می‌خواست تموم شه. توی آرایشگاه نشستم کنارش کتاب خوندم، جواب سوال‌هاش رو دادم، گفتم از این در بریم بیرون نفس راحت می‌کشم. رفتیم بیرون پرسید خب حالا چی می‌شه؟ گفتم “هیچی قشنگ شده، حالا همین‌ شکلی بلند می‌شه.” امروز اس‌ام‌اس داده “حالا ناخنم رو چه‌جوری کوتاه کنم؟” چندبار اس‌ام‌اس رو خوندم. گفتم “کوتاه کنی؟؟” جواب داد “آره دیگه، بذارم همین‌طوری بلند شه؟” وای خدایا می‌خواستم سرم رو بکوبم تو دیوار. نوشتم “مریم نمی‌دونم هرکار می‌خوای بکن.”

الان فاطمه زنگ زد که فردا بیا مزون. نمی‌خواستم برم. می‌خواستم فردا صبح زود برم پیاده‌روی تو ولی‌عصر. تو مزون هم اعصابم خرد می‌شه. خانم کت دامن آبی باز کت‌دامنش رو آورد. گفت “تو خونه که پوشیدم حاج آقا گفت کوتاهه، بعد من رفتم اندازه گرفتم دیدم هفتاد و سه سانته در حالی‌که من به شما گفتم قد دامن هشتاد.” اشرف‌السادات گفت سه دفعه پرو کردید، جلو خودتون اندازه زدم. شونه‌هاش رو انداخت بالا، گفت من واسه خودم یادداشت کردم هشتاد سانت. اشرف‌السادات پول کت و دامن رو پس داد. گفت پارچه‌ش رو هم بعدن می‌خرم می‌فرستم براش.

مجید هر وقت می‌رسه گوشی‌م رو برمی‌داره بازی می‌کنه. من عین خیالم نیست. مامانش هزار بار می‌گه مجید با موبایل بازی نکن ضرر داره. مجید هم عین خیالش نیست. مامانش یک‌جوری ملتمسانه با چشم و ابرو به من می‌گه ازش بگیر. متنفرم از این کار. می‌پرسم “به چه بهانه‌ای؟” می‌گه “بگو می‌خوام زنگ بزنم” به مجید می‌گم می‌خوام زنگ بزنم، سریع می‌آد کنارم می‌ایسته می‌گه خب بزن. عین این درمونده‌ها الکی زنگ می‌زنم به مامان. بعدش هم یک اس‌ام‌اس می‌فرستم به نمی‌دونم کی. گوشی رو از دستم می‌قاپه. با ترس و لرز به مامانش نگاه می‌کنم، می‌گم مجید صبر نمی‌کنی جواب اس‌ام‌اس بیاد؟ می‌گه جوابش اومد به‌ت خبر می‌دم. دیگه چی می‌تونم بگم؟ کی از من انتظار داره سرِ مجید داد بزنم؟ یک ساعت بعدش داره با پارچه برای خودش کاردستی درست می‌کنه. می‌گه “این گربندره،  کی برام می‌دوزه؟” هیچ‌کس داوطلب نیست. می‌شینه با چسب پارچه‌ها رو می‌چسبونه. پارچه‌ها‌ی چسب خورده رو می‌ندازه گردنش می‌ایسته جلو آینه، ببینید همه ببینید گربندر درست کردم.

دارم با صدای بلند آهنگ گوش می‌دم که مثلن چیزی یادم نیاد. شاید هم فردا برم همون پیاده‌روی، تازه می‌خواستم یه عکس اوپی‌جی تو بیمارستان دی بگیرم. بابا اس‌ام‌اس داده که درباره‌ی موضوع حسن و قبح عقلی فکر کن بیا با هم بحث کنیم. گریه‌م گرفته. مامان گوشی موبایلش رو آورده که براش صدای کیبورد رو قطع کنم. سامسونگ نداشتم تا حالا، لمسی بلد نیستم. هی دستم می‌خوره همه‌چی بسته می‌شه. دلم می‌خواد داد بزنم ولی قول دادم. می‌گم مامان یادت نیست یه‌بار دیگه هم اینو ازم خواستی نتونستم؟ داد زدن شرف داره به این مدل حرف زدن، نه؟

دقیقن می‌دونم چمه. این چمه “چه بر من می‌رود” ایست لم داده کنار ساحل، این‌جا مثلن… خوش به حالِ چمه.





فروردین ۱۳م, ۱۳۸۹ @ ۷:۴۸ ب.ظ

کمی بعد از ساعت هفت، ناقوس‌های برج کلیسا به صدا در آمدند تا درجه‌بندی فیلم‌ها توسط دستگاه سانسور اعلام شود. هرماهه، اجباراً دستورالعمل‌هایی در مورد طبقه‌بندی اخلاقی فیلم‌ها به پدر آنخل فرستاده می‌شد و او، با به کار انداختن ناقوس‌ها، مردم را از خوب و بد فیلمی که نمایش می‌دادند آگاه می‌کرد. زن صدای دوازده ضربه ناقوس را که شنید، گفت:

- نامناسب برای همه. حدود یک سال می‌شود که دیدن هیچ فیلمی برای مردم خوب نیست.

گابریل گارسیا مارکز- کسی به سرهنگ نامه نمی‌نویسد.