
اردیبهشت ۳۱م, ۱۳۸۹ @ ۷:۰۱ ب.ظ
این دو روز تمام آب بدنم از چشم و دماغم آمده بیرون. درختها دارند یک کارهایی میکنند و من انگار به آن کارهای درختان آلرژی دارم. از این فینفین هیچ شکایتی ندارم و از خدا اگر اینجا را میخواند خواهش میکنم نخواهد چیزی را درست کند.

اردیبهشت ۲۷م, ۱۳۸۹ @ ۱۱:۴۹ ب.ظ
الان یک آقایی آمد توی اتاق با صدای خیلی نازک و نامفهوم اسم کسی را گفت که من نشنیدم. پرسیدم “کی؟” دوباره اسم را تکرار کرد، باز هم نشنیدم. خواستم دوباره بپرسم، مطمئنم هرکس دیگری هم بود دوباره میپرسید بعد جواب میداد. ولی من گفتم “اینجا نیستن.” او هم در را بست و رفت. نمیخواستم احساس کند صدایش بد است یا خوب حرف نمیزند. خودم همیشه از آدمهایی که اسم و فامیلم را اشتباه میشنوند یا بعد از هر جملهام صدبار میپرسند “چی؟؟” بدم آمده. وقتی فقط من توی اتاقم چه لزومی دارد بفهمم این بنده خدا چه گفته. ممکن است همان یکبار هم که پرسیدم “چی” آزردهاش کرده باشم. شاید وقتی در را بسته فکر کرده خوش به حال آنهایی که صدایشان بلند است. شاید گلویش را صاف کرده و توی اتاق بعدی سعی کرده صدایش را کلفت کند و حرف بزند. شاید از اینجا رفته توی اتاق خودش و به همکارش گفته خودت برو فلانی را صدا کن من نمیتوانم. بعد نشسته با خودش گفته این صدای نازک را از آقاجان به ارث بردم یا مادر؟ شاید خاطرهی آقاجان با صدای نازک تا آخر روز از جلوی چشمش نرود. اوه چه کار کردم من؟؟

اردیبهشت ۲۵م, ۱۳۸۹ @ ۱۰:۱۷ ب.ظ
دیشب یادم رفت آشغالها را بگذارم بیرون. عصر که برگشتم همهی خانه بوی گند میداد. گفتم چیزی نیست اول غذا میخورم بعد آشغالها را میگذارم بیرون. رفتم توی آشپزخانه غذا را گرم کنم دیدم یک سوسک چپه افتاده گوشهی دیوار. غذا را گرم کردم آمدم نشستم روی تخت خوردم. دوست ندارم وقتی غذا میخورم یک سوسک مرده جلویم باشد. توی آشپزخانه بوی تخممرغ و سیبزمینی گندیده هم میآمد. من خوب بوهای گند را تشخیص میدهم. مثلن میفهمم همسایه مرغ سوزانده یا سیبزمینی. بوی سوختهی مرغ و سیبزمینی به هم نزدیک است. اول رفتم ظرفها را شستم. دیشب ننوشتم که ته کیک را سوزاندم. خودم هم فکر نمیکردم اینهمه سوزانده باشم. امروز که قالب را میشستم دستم آمد چهقدر آرد را ریختم دور. سوزاندنم به خاطر دیر خاموش کردن نبود. وقتی دیدم کیکم زیاد سفید شده نصفه لیوان هاتچاکلتم را ریختم روی کیک. هاتچاکلتهای موذی رفتهبودند ته قالب و سوختهبودند. بوی تخممرغ برطرف شد. ماند بوی سیبزمینی که آنهم از سبد سیبزمینی و پیاز بود. نشستم سبد را توی یک آبکش خالی کردم. یکی یکی. متأسفانه تلفات زیاد بود و اگر چند روز دیگر به دادشان نمیرسیدم ته سبد به جای سیبزمینی و پیاز نفت داشتم. حالا همهی بوها برطرف شده. بوی نایلون ذوبشده، بوی کیک سوخته، بوی تخممرغ ماسیده، بوی سیبزمینی گندیده، بوی آشغال مانده… کاش مورچهها میآمدند این سوسک را هم میبردند خانهشان که من مجبور نباشم جمعش کنم. کاش اینجا نمیمرد که جلوی چشم باشد. مورچهها کجایید؟ بیایید این سوسک را تا از دهن نیفتاده بخورید.

اردیبهشت ۲۵م, ۱۳۸۹ @ ۱۲:۴۹ ق.ظ
“آهای دختر چوپون” را یادت هست چهقدر میخواندی و میخندیدیم؟ الان توی آهنگهای جدید که ریختم روی سیستم یک چیزی پیدا کردم که شبیه آهنگهای سیاوش است. این آهنگ که تمام شود بس میکنم نوشتن را. “من برات بیتابم” را یادت هست؟ زنگ زدی از پشت تلفن برایم گذاشتی. گفتم “صبر کن برسم خونه ایمیل میزنی”، گفتی نه الان باید بشنوی. من توی باجهی تلفن عمومی ایستادهبودم و گوش میدادم. خودت هم میخواندی و من فکر میکردم چه خوشبختم که تو برایم بیتابی. زنگِ موبایل بانک کشاورزی یادت هست؟ یادت هست من شجریان دوست نداشتم؟ آهنگ تمام شد. فقط بگو آنروز پشت تلفن واقعن بیتاب بودی؟ بودی، میدانم.

اردیبهشت ۲۴م, ۱۳۸۹ @ ۱۱:۰۳ ب.ظ
صبح نُه نشده از خواب بیدار شدم. نشستم هرچه از اول هفته توی ورق نوشتهبودم را تایپ کردم. گودرهای عقبمانده را خواندم. ورزش کردم، فیلم دیدم. باز گودر خواندم. هنوز ظهر نشدهبود. آب برنج را گذاشتم. سفره را پهن کردم. ناهار خوردم. ناخنهایم را لاک زدم. مایهی کیک آماده کردم. فر را روشن کردم. خانه را بوی نایلون سوخته برداشت. یادم آمد کیسهها و پاکتها را از توی فر بیرون نیاوردم. فر را خاموش کردم. سعی کردم نایلونها را جدا کنم. نشد. در و پنجرهها را باز کردم، هود را روشن کردم. فر که سرد شد سینیاش را در آوردم. نایلونها چسبیدهبودند کفِ سینی و نتوانستم همهشان را جدا کنم. فر را دوباره روشن کردم. کیک پختم. مقدار زیادی شیر و کیک خوردم و همزمان فیلم دیدم. با مریم حرف زدم. پرسید انگلیس چه خبر است؟ گفتم این هفته نرسیدم اخبار بخوانم. خاله آش ماش آوردهبود. آش ماش خوردم. رفتم حمام. دیروز یک تکه فلز کف حمام دیدم، فکر کردم در چاه است. امروز فهمیدم در چاه نیست و سردوشی است که افتاده. به زحمت جاسازیاش کردم. چندبار خورد توی سرم و آب مستقیم سرم را سوراخ کرد ولی بالاخره گیر کرد. آمدم بیرون چایی دم کردم. سعی کردم با چاقو سینی فر را تمیز کنم. نشد. الان میروم چایی بخورم و اگر حوصله داشتم کاسه کوزههای کیک پختنم را بشویم. جمعهی خوبی بود.

اردیبهشت ۲۳م, ۱۳۸۹ @ ۱۱:۳۶ ب.ظ
“این ترک نیست به رخسارهی ما”،
آینه گفت.
- “چین پیری است…”
تو گفتی
“… که به سیمای شماست!”
بغض او پر شد و در چشم زلالش ترکید:
- “از غم تست شیاری که به پیشانیِ ماست!”
روی برگرداندی و اندوه تو بر گونه چکید
چشم گریان تو بر چهرهی دیوار افتاد
پاره سنگی چو دل از سینهی او بیرون جست
پیش پای تو فروآمد و از کار افتاد.
-” آه دیوار…”
تو گفتی
“چه شد آن سایهی من…
… که شبی ماه به رخسار تو رقصانیدش؟”
-” نیست افسوس!”
سر از شرم به پایین انداخت،
خندهی بیسبب ماه نخندانیدش…
روی گرداندی و، تصویر تو در آب نشست:
-” برکه جان! کیست؟”
تو پرسیدی و او هیچ نگفت.
-” میشناسی تو مرا؟”
باز تو پرسیدی و، ماه…
… رفت و ابر آمد و تصویر ترا پاک نهفت!
اشک گرم تو فرود آمد و بر گونه چکید
اشک گرمی که در او شادی و غم پنهان بود
“آب” و “آیینه” و “دیوار” ترا میجستند
دل من نیز به سودای تو سرگردان بود
همه را دیدی و نام منت از خاطر رفت
همه را خواندی و تصویر من از دل راندی
پاریا بودم و چون سوختم از آتش قهر
مشت خاکسترم از خشم بر آب افشاندی
چون گل ماه که پرپر کندش پنجهی موج
غنچهی یاد تو پرپر شد و بر خاک نشست
دل من، آینهای بود و پر از نقش تو بود
دیگر آن آینه کز نقش تو پر بود، شکست!
نادر نادرپور

اردیبهشت ۲۱م, ۱۳۸۹ @ ۱۱:۲۴ ب.ظ
نه میخندی نه میخندانی. نه حرف میزنی نه به حرفهایم گوش میدهی. خودت که آرزویی نداری، با آرزوهای بقیه هم به هیجان نمیآیی…
تو قرار است آرامِ دلِ کدام بختبرگشتهای باشی؟ نبریدی؟ اصلن بریدن بلدی لعنتی؟

اردیبهشت ۲۱م, ۱۳۸۹ @ ۱۲:۰۳ ق.ظ
یک جملهی خیلی خوبی الان از ذهنم پرید. شروع کردم از ده دقیقه قبل به یادآوری همهی حرفهایی که زدم، در و دیوار و آدمها را نگاه کردم ولی یادم نیامد. بدی اینجا این است که کیبورد در دسترسم نیست. شاید هم دارم بهانه میآورم. هیچکدام از چیزهایی که تا الان نوشتم پشت کامپیوتر اتفاق نیفتادهاند. میدانم دارم بهانه میآورم که زودتر خودم را از اینجا خلاص کنم. باید بگویم به درک که پرید. کیبورد نیست، ورق و خودکار که داری… هاه یادم آمد. زیر پایم صدای قلب میآید. میخواستم همین را بنویسم. الان که فکر میکنم میبینم جملهی چندان خوبی هم نبود. ولی خب حسش لذتبخش است که زیر پای آدم صدای قلب بیاید. یکی با ریتم قلب، چکش میزند به در، دیوار، زمین، نمیدانم. ولی با خوب ریتمی میزند. بزن آقاجان، من الان طوریام که با صدای موتورخانه هم دلگرم میشوم. تو چکشت را بزن، من فرض میکنم این صدای چکش نشانه است. در این حد.

اردیبهشت ۲۰م, ۱۳۸۹ @ ۶:۱۴ ق.ظ
من آدمها را کتاب میبینم. بعضی را که خوشم نیاید نمیخوانم. کتاب میآید به زور بگوید مرا بخوان؟ یک کتابهایی را مجبور بودیم توی مدرسه بخوانیم، مثل مامان و بابا و خواهر و برادر. سیستم اخلاقی مامان از یادرفتنی نیست. مثل خانوادهی آقای هاشمی، مثل بابا انار داد. ولی الان که مجبور نیستم، هستم؟ حتی دانشگاه هم مجبور نبودم کتابی را که دوست ندارم بخوانم. هیچکس نگفت باید. هیچکس نمیتواند من را وادار کند به شناخت خودش، بیشتر حتی، وقتی دلم نخواهد یاد نمیگیرم رفتار مناسب با بعضی آدمها را. روابط عمومی مهم است. آدم بتواند قوی حرف بزند، گشادگشاد لبخند بزند و مثلن قلق هرکس را بداند. ولی من دوست ندارم روابط عمومیام عالی باشد. نمیتوانم با همهی همه خوب باشم. دوست دارم انرژیام را بگذارم روی روابط خصوصی. وقتی کسی را دوست( Like) دارم راه ارتباطیاش را پیدا میکنم. بهنظرم زندگی خیلی بیمزه میشود اگر همهی آدمهایی که صبح تا شب میبینیم توی دستهی روابط عمومیِ خوب باشند. اگر چند نفر سردرکارِخودِبهزورحرفبزن وجود نداشتهباشند یا همه مجبور باشند همهی کتابها را بخوانند.

اردیبهشت ۱۷م, ۱۳۸۹ @ ۵:۳۶ ب.ظ
یک دفتری که از پارسال اسم کتابهای از نمایشگاه بخرم را تویش نوشتهبودم گم شده، و مثلن معطل پیدا شدنِ آنم که هنوز نرفتم نمایشگاه. صبح ساعت نه و ربع از خانه آمدم بیرون، توی راه معصومه اساماس داد شاید دیر برسد بنابراین تا ایستگاه پیاده رفتم. یک چندتا درخت توت را بیتفاوت رد کردم ولی بعد دیگر نتوانستم و ایستادم به توت خوردن. همزمان به دوست گرفتن آدمی با قد بالای صد و هشتاد فکر میکردم که دستش به شاخههای بالاتر برسد و البته جمعهها تا ظهر نخوابد. یک جایی تصمیم گرفتم که سیر شدم ولی از بلوار رد شدنی چشمم به یک درخت دستنخورده افتاد. ده سانت کم داشتم و مجبور شدم کمی از درخت بروم بالا. همزمان به دوست گرفتن آدمی فکر میکردم که وقتی از درخت وسط بلوار بالا میروم جیغ نزند که زشته بیا پایین و با توت خوردنم همکاری کند. با معصومه رفتیم هایپراستار، من پارسال دی یک شلوارهای لیِ خوشرنگی آنجا دیدهبودم و حدس میزدم هنوز باشد. معصومه از همان اول گفت اگر عینک نخرد یعنی روزش را حرام کرده. اول رفتیم لباسها را نگاه کردیم که واقعن ناامیدکننده بودند. البته امروز روز غرزدن معصومه بود، در این حد که چرا این فروشگاه نقشه ندارد و چرا ما برای راه رفتنمان برنامه نداریم و من چرا با این سبد چرخدار بد رانندگی میکنم و…
من غیر از شلوار که فکر میکردم از دی تا الان برایم نگه داشتند دلم میخواست تارت میوه هم بخرم. این یکی را نگه داشتهبودند و دوتا خریدم. معصومه هم یک تارت آناناس خرید، خودش هم نمیدانست چرا، چون بعد از آنجا میخواست برود نمایشگاه کتاب و با آن جعبه بزرگ شیرینی فقط باید میرفت خانه. آنطرف سالن قسمت وسائل ورزش یک توپ والیبال خریدم. چرا؟ چون قرار بود با مترو و تاکسی برگردم خانه و چهچیز بهتر از یک توپ و دوتا جعبهی صاف بگیر برای حمل با تاکسی و مترو؟ ده دقیقهای هم ایستادیم کنار یک سبد کفگیر و ملاقهی رنگی که مسئولش گفت تا یک ساعت دیگر حراج است. چون خیلی کفگیرها را به هم زدیم و زیرورو کردیم تمام خانمهای سالن “چنده؟چنده؟” گویان آمدند سر سبد. من دنبال یک کفگیر چنگکی ماکارانی میگشتم که کِرِم باشد. خیلی بازیِ خوبی بود. معصومه برای یک خانمی ستِ انواع کفگیر و ملاقهی نارنجی جور میکرد. چندتا از خانمهای فروشنده هم آمدهبودند برای خودشان ستِ جور میکردند. بعد یکیشان گفت “ایبابا ما چرا جوگیر شدیم؟” کفگیرها را گذاشتند و رفتند. رفتیم برای خودمان خوراکی بخریم. من به خانم بستنی گفتم “از اینا میخوام” گفت “اگه میشه دستت رو نزن به شیشه کثیف میشه” بداخلاق فقط نوک ناخنم روی شیشه بود. معصومه هم آیسپک نیدار میخواست ولی از بس خانم بستنی دیر آمد پشیمان شدیم. (معصومه تو هی آیسپک و ذرت میخوری اشکال نداره من میخوام با چاییم آبنبات شیرین بخورم شکموام؟) آبنبات رنگی هم خریدم. بیرون، یک آقایی گفت دربست میبرد مترو ولی ما سوار نشدیم. پیاده راه افتادیم به سمت خیابان اصلی با آنهمه بار. مفصل دستم شل شده از آنوقت. روی چمنهای کنار خیابان هم نشستیم که استراحت کنیم. من کمی از تارتم خوردم. توی مترو تارت معصومه را هم گرفتم که راحت برود نمایشگاه، ولی خودم صبر میکنم تا دفترم پیدا شود.