
خرداد ۳۱م, ۱۳۸۹ @ ۱۱:۲۲ ب.ظ
آخر هفته عروسی داریم اشرفالسادات گفته وقت ندارد برای من لباس بدوزد. دلم شکسته. خیلی خستهام. رفتم حمام و حال ندارم موهایم را خشک کنم. قطرههای آب میچکد روی لباسم. لباس خیس چسبیده به شانههایم. مارک لباس پشت گردنم را اذیت میکند. سه سال است میپوشمش، امسال یادش افتاده پشت گردنم را سیخسیخی کند. امروز اتفاقهای جدیدی افتاد. خیلی خندهدارتر از خواستگاری. دنبال یک نفر میگردم بخشی از ماجرا را بداند تا برایش تعریف کنم. حوصله فوتبال هم ندارم. کرهشمالی هفت تا گل خورده. هیچکس نیست دلداریشان بدهد. بازیکن هندوراس استپ که میکند انگار پاس داده. عرق میچکد از سر کچلش. آدم فکر میکند با این کشورها همدرد است. اصلن نمیدانم هندوراس کجاست ولی از طرز فوتبال بازی کردنش احساس میکنم همدردیم. فردا شاید نروم خیاطی. دلم هم میخواهد بروم هم نمیخواهد. تشنهام. از سر شب سهتا بستنی فالودهای میهن خوردم با آش دوغ با چایی. میخواهم کمی ژله بخورم و بخوابم… الان توی یخچال را نگاه کردم. ژلهای باقی نمانده. میخوابم.
Comments Off

خرداد ۲۹م, ۱۳۸۹ @ ۱۰:۰۳ ب.ظ
خوانندگان عزیز، این وبلاگ را من به همراهی چند تن از دوستانم مینویسم. یکیشان شوهر و بچه دارد، یکی دختر هفده سالهاست، یکی زن چهل ساله که خیاط است، شوهرش فوت کرده و با تنها پسرش زندگی میکند. آخری هم که منم به تازگی از شوهرم جدا شده و دختر ده سالهام را با کمک مادرم بزرگ میکنم. ما سواد نداریم پایین هر پست اسممان را بنویسیم. از شما که باسوادید درخواست میکنم پستهای ما را به هم نچسبانید و زیر پستهای من برای خیاط یا دختر چهل ساله کامنت نگذارید. آن داستان خواستگاری هم تمام شده و ادامه ندارد، زحمتتان نشود هر روز سر بزنید و کامنت بگذارید چی شد؟ ما به دختر هفده ساله گفتیم دیگر داستانش ادامهاش ندهد. حقیقت اینکه ما چهار نفر همه دروغگوییم. از همه چیزهایی که دوست داریم قصه میسازیم. ما سه نفر مردیم که میخواهیم برای تمرین نویسندگی ادای زنها را در بیاوریم. من یک حسابدارم توی یک شرکت کوچک، یک روز از پنجره اتاقم تابلوی کوچک مزونی را دیدم و تصمیم گرفتم خودم را جای یک خیاط زن جا بزنم. من همسر و پسری ندارم و شبها تا دیروقت توی آن اتاق کوچکِ دلگیر عددها را جمع و تفریق میکنم. آن پنج نفر دیگر دوستانم هستند. توی خوابگاه هماتاقی بودیم. درس نمیخواندیم. دو سال اول هرشب ورق بازی میکردیم دوسال دوم تصمیم گرفتیم شبها داستان بنویسیم. نفر دوم مادرش خیاط بود. نفر اول من بودم که حسابدار شدم. نفر سوم و چهارم توی یک تصادف وحشتناک کشتهشدند. نفر پنجم زنده ماند. یک سایت زد به اسم خیاطباشی. آنجا خاطرات خودش و دختر دهسالهاش را مینویسد…

خرداد ۲۸م, ۱۳۸۹ @ ۷:۰۳ ب.ظ
از صبح با هم بودیم. من ساعت نه بیدار شدم اون یازده. قرار بود این هفته لباسها رو اتو کنه. رفتم دیدم هر شلوار ده تا خط تا داره. اتو رو گرفتم گفتم نمیخواد برو آب بیار. اومد نشست روی تخت. گفتم برو ظرفها رو بشور. جواب داد دیروز ظرف شستم. گفتم منم صبح ظرف شستم دیگه تا آخر هفته نباید بشورم؟ لباسها رو هم نصفه گذاشتی. گفت خسته شدم. گفتم خسته شدی برو به کارهای خودت برس. نشین جلوی من بیکار. تکون نخورد. برداشت یه قلپ از لیوان آبی که واسه اتو آوردهبود خورد. داد زدم سرش.
ظهر رفتیم خونه مادر. دلم میخواست روز جمعهای تو خونه باشم. مادر زنگ زد باید بریم اونجا، چون خاله هوس آش کرده. آش خیلی مهمئه تو خاندان ما. هرکی آش میپزه بقیه باید برن خونهش. اگر نریم همه تا چند ماه بعد میگن اونروز خونه مادر آش پختیم شما نیومدید. گفتم میخوای اونجا بازی کنی، لباس راحت بپوش. رفتیم اونجا دو سه ساعت والیبال نشسته بازی کردیم. پام دوباره پیچ خورد. ناهار خوردیم، آش خوردیم. دیگه هیچکاری نداشتیم. زن و مرد نشستهبودن توی اتاق تعریف میکردن کی عروس شده کی زاییده که از زندگی عقبه کی برد کرده، صد نفر رو با هم مقایسه میکردن. من در مقایسه با همه عقبمونده بودم. بچهها داشتن اسم بازی میکردن. چهل تا اسم بینقطه، چهل تا اسم یک نقطه…تا سه نقطه که رسید زنگ زدم آژانس. حواسم بود که سیر از بازی باشه. نگه زود برگشتیم. مادر هرچی اصرار کرد بمون تا شب گفتم نه. گفتم عقده دارم تو روشنیِ روز خونه باشم. رسیدیم خونه باز دعوا کردیم. اینهمه بهش نگفتم لباس راحت بپوش؟ یه بلوز تنگ آستین پفی پوشیده، روش مانتو. هرچی اونجا گفتم مانتوت رو دربیار گوش نداد. میگم تو که میخواستی با مانتو باشی یه تاپ میپوشیدی. حالا این لباس رو خیس عرق کردی که چی؟ وایمیسه جواب میده. میگه لباس راحت نداشتم. لباسم تنگ بود محمد بهم میگه چاق. تو نگفتی بقیه هم هستن… هرچی میگم یه جوابی داره. الان رفته تو آشپزخونه داره کیک درست میکنه. از صدای همزن فهمیدم. برم تا دست گل جدید به آب نداده.

خرداد ۲۷م, ۱۳۸۹ @ ۱۰:۲۳ ب.ظ
به محض اینکه خواهرشوهر گفت میخواهد حین صحبت ما گوشش را بگیرد به خودم نهیب زدم “چندرغازبان تو رو قرآن یه چیزی بگو، همین مونده بشینی جلو یکی دیگه با پسره حرف بزنی، ازت خواهش میکنم یه زری بزن.” و از خواهرشوهر پرسیدم “یعنی شما قراره تو ماشین باشید وقتی ما حرف میزنیم؟” همین جمله کافی بود تا دوزاریاش بیفتد و پیشنهاد بدهد برویم پارک. تا پارک انتخابی بیست دقیقه با وسیله راه بود.
باقی مسیر تا پارک من تصمیم گرفتم شل کنم. تکیه دادم به صندلی و خوشحال بیرون را تماشا کردم. سعید و خواهرش دو نفری دربارهی همهچیز حرف زدند. از فرشید پسر نیر خانم گرفته تا وضعیت آزادی بیان در جامعه ایران. من انگار توی ماشین نبودم. نه آنها سعی کردند من را وارد بحثشان کنند نه من رغبتی نشان دادم. ساعت از هشت گذشتهبود و ما هنوز جایی قرار نگرفتهبودیم، چه برسد به حرف زدن. با هزار برو و بیا جای پارک پیدا کردیم. پیاده شدیم و سه نفری رفتیم توی پارک. همان دم در گفتم بنشینیم روی پلهای چمنی چیزی، سعید گفت “نه زشته”، خواهرش رفت صندلی خالی پیدا کند. میخواست یک آقایی که تنهایی یک نیمکت را اشغال کردهبود بلند کند تا ما دونفر آنجا بنشینیم. سهنفری میرفتیم جلو و خواهر سعید به آقای تنها میگفت “هی آقا اینا حرف مهم دارن بیزحمت برو یه جا دیگه بشین” سعید قبل از اینکه این مکالمه صورت بگیرد یک صندلی خالی یافت و نگذاشت که جلسه خواستگاری بیش از این خاطره شود. من و سعید به فاصله یک متر از هم روی صندلی نشستیم. مطمئنم آن شب یک نفر توی وبلاگش از طرز نشستن ما روی صندلی نوشته و مسخرهمان کرده. دقیقن مثل فیلمها. خواهر سعید یک روزنامه از کیفش بیرون آورد و نشست روی لبه باغچهی روبهروی ما. فکر کنم فاصله من تا خواهر سعید کمتر بود تا خود سعید. نشست و زل زد به ما. من هرجور بنویسم شما نمیتوانید تصور کنید چهقدر بهتزده بودم آن لحظه. پایم را انداختم روی هم و نگاهش کردم. از سعید قطع امید کردهبودم که بخواهد اعتراضی بکند. بعد از اینکه چند دقیقه با لبخند به هم خیره شدیم خواهرشوهر روزنامهاش را برداشت و گفت میرود کمی بالاتر مینشیند. من و سعید گفتیم “ئه ئه کجا میری، نرو ما راحتیم.” خواهرشوهر جواب داد “نه من اصلن روزنامه آوردم بخونم میرم اونطرف یه صندلی خالی شد” در اینجا کمی دلم سوخت برایش، شاید او هم هول شدهبود. صحبتهای ما که شروع شد هوا رسمن تاریک شدهبود. متأسفانه قبل از هر حرفی سعید و خواهرش تمام قصد ازدواج من را کشتهبودند. برای همین خیلی خسته و بیمیل حرف میزدم. به نظرم خیلی حرف زدیم ولی آخرش دیدم یک ساعت هم نشده.
سعید واقعن آدم خوبی بود. کارهای خوبی کردهبود در زندگیاش. درس خواندن را دوست داشت. کوه، پارک، خارج، همه چیزهای خوب را دوست داشت. روی هیچ مسئلهای گیر نبود و میخواست با هم چرخهای زندگی را فلان. من تقریبن چیزی از خودم نگفتم. در حد رنگ و آرزو خودم را تعریف کردم. از خانوادهام پرسید، زل زدم توی چشمهایش و با خیال راحت تمام ویژگیهای خودم و خانوادهام را گفتم. خیره نگاهم کرد و ادامه نداد. فکر کنم همانجا رایش را زدم. گفتم هرچه شنیدی بین خودمان میماند. به خواهرت نتیجه را بگو. گفت حتمن. هوش و شعورش هم خوب بود.
خواهر سعید هدفون گذاشتهبود توی گوشش و داشت ورزش میکرد. رفتیم دنبالش و راه افتادیم به سمت خانه. توی راه سعید پرسید “خانوم چندرغازیان نظرتون چیه درباره جلسه اول؟” من گفتم “بعدن میگم، باید فکر کنم”. ساعت ده رسیدم خانه. نه ذوق داشتم نه لحظهای دلم لرزیدهبود. یعنی بازی تمام.

خرداد ۲۵م, ۱۳۸۹ @ ۷:۲۵ ب.ظ
داماد جدیجدی با رخش سفید آمد. یک آزرای نوی سفید که هنوز بوی کیسه میداد. خواهرشوهر از من پرسید “جلو میشینی؟” من تعارف کردم که نه شما بفرمایید بزرگترید. حقیقت اینکه با دیدن ماشین و سر و وضع داماد کمی از آتش درونم فروکش کردهبود. احوالپرسی و ببخشید دیر شدها که تمام شد خواهر پیشنهاد داد برویم کافیشاپ. از من پرسید “شما اینطرفا کافیشاپ بلدین؟” من گفتم نه. انتظار داشتم تمام دلیل انتخاب محل قرار حداقل یک کافیشاپ خوب باشد یا جایی آشنا. خواهرداماد گفت “خب سعید یه جا وایسا یهچیزی بگیریم گلوم خشک شده” من یک بستنی فروشی کنار خیابان را نشان دادم و خواهر داماد پیاده شد که برایمان بستنی بخرد. در را که بست سعی کردم مهربانانه از سعید بپرسم چرا اینجا قرار گذاشتید؟ فکر میکنید دلیلش چه بود؟ در این حد که “خب پیروزی شرقئه شما هم شرقاید گفتیم نزدیک خونهتون باشه.” دیگر تلاش نکردم توضیح بدهم که لزومن همهی کسانی که شرق تهران زندگی میکنند همسایه نیستند. چند دقیقهای ساکت بودیم و مردم خیابان را نگاه میکردیم. سعید گفت “خانوم چندرغازیان( مثلن فامیلی من) من حرف نمیزنم دلیلش اینه که لیدیز فِرست، منتظرم شما شروع کنید” من همینطور چشمم به بیرون گفتم “اون واسه در و راه و ایناس نه حرف زدن” الان که مینویسم میفهمم چه جواب هوشمندانه و خوشاخلاقی دادم، حق دارد من را نگیرد. گفت “نه من آخه اگه شروع کنم دیگه میرم بالا منبر ول کن نیستما” جواب دادم “من عوضش کم حرفم” حال نداشتم حرف بزنم، دلم میخواست او سوال بپرسد من جوابهای خندهدار و سربالا بدهم، صمیمی که شدیم بزنیم توی سر و کلهی هم، خودمان را مسخره کنیم که قرار است این شکلی ازدواج کنیم…
خواهرشوهر که آمد همانطور توی ماشین شروع کردیم بستنی خوردن. پرسید “خانوم چندرغازیان چیکار کنیم؟ پارک یا کافیشاپ؟” من بستنی خوران سرم را بردم بالا گفتم “واسه من فرقی نداره”. البته که فرق داشت ولی من باز داشتم نقش عروس مثبتِ راضی را بازی میکردم. بیشتر دلم میخواست زودتر ایستگاه مترویی جایی خواهر سعید را که حالا گلویش هم تر شدهبود پیاده کنیم بعد برویم هر قبرستانی که شد حرف بزنیم. خواهر سعید برگشت رو به من گفت” اصلن میخوای تو ماشین صحبت کنید حالا که دیر شده؟” با لبخند جواب دادم ” مشکلی نیست.” سرش را برگرداند طرف برادرش گفت “خوبه سعید، همینجا تو ماشین حرف بزنید” بعد ادامه داد “منم گوشام رو میگیرم.” من یک لحظه سرم را از توی کاسه بستنی کشیدم بیرون به خیال اینکه اشتباه شنیدم. منتظر شدم که سعید قاهقاه بخندد، خواهرش بگوید شوخی کرده، یا حداقل یکنفر از زیر صندلی بایبای کند “هی خانم چندرغازیان شما در برابر دوربین مخفی هستید، لبخند بزنید.” هیچکدام اینها اتفاق نیفتاد.

خرداد ۲۵م, ۱۳۸۹ @ ۳:۲۳ ب.ظ
تا سوپری محل هم میداند که من بالبال میزنم برای از ایران رفتن، آنوقت آقای خواستگار ممنوعالخروج از آب درآمده.

خرداد ۲۴م, ۱۳۸۹ @ ۹:۴۴ ب.ظ
راننده انگار یک سیدی زدهبود از هرچه آهنگ مصیبتبارِ بنان و مرضیه و هایده. غصه از تمام صورتم میبارید. از توی کامنتهای دیروز فهمیدهبودم چه جملههای دیگری هم در رد خواستگارهای این شکلی هست و من مثل خنگها فقط به سرطان و نامزد فکر کردهبودم. آفتاب داغ توی چشمم بود و خواهرشوهر چسبیده به من تلفن حرف میزد. صبح یک لحظه توی راهرو دیدمش. گفت “قراره ساعت شیش فلان جا باشیم” فلان جا را که گفت من چند ثانیه هیچ حرکتی نداشتم. مغزم هنگ کردهبود از محل انتخابی. شما فرض کنید محل کار من جاده کرج باشد، ساعت پنج بیایم بیرون و قرار ساعت شش حوالی پیروزی باشد. واقعیت خیلی شبیه این بود. گفتم حداقل یک ساعت توی راهیم، مشکلی نیست؟ گفت “نه نه من تا پنج و نیم کارهام رو ردیف میکنم با مترو میریم” خواستم بگویم داماد اگر وسیله دارد بیاید دنبال ما یا حداقل نزدیکتر ولی حدس زدم وسیله جور نشدهباشد و چیزی نگفتم. ساعت پنج زدم بیرون، نیم ساعت توی نمازخانه مترو درازکشیدم، با معصومه حرف زدم، برای خانم دستفروش مترو روضه خواندم. زنگ زد گفت چند دقیقه دیگر میرسد. دقیقهها برای من واقعن مهمند، از منتظر ماندن کنار خیابان متنفرم. با این حال ده دقیقه زیر آفتاب منتظرش شدم. آخر نشستم کنار رانندهها روی جدول. خواهرشوهر با همکارش آمدهبود دنبال من. گفتم شاید خواسته از دست همکارش خلاص شود و دیر کرده، پیشنهاد دادم با تاکسی برویم تا از همکار جدا شویم. اینطور نبود. دونفری قانعم کردند که با مترو برویم. و من؟ خون خونم را میخورد. قسمت پایانی راه توی تاکسی قسم خوردم تا ابد به همهی خواستگارهای عالم بگویم من خودم کسی را دوست دارم.
ده دقیقه هم روبهروی یک پاساژ منتظر شدیم تا برادر سر برسند. دست به سینه ایستادهبودم روبهروی شلوغترین پاساژ شهر با صدای دربست دربست گفتنِ رانندهها. فقط آرزو میکردم یک نفر از دوستانم را آنجا ببینم، بپرم توی بغلش و فرار کنم. آماده بودم بزنم زیر گریه. از گرما، از خستگی، از ترافیک، از الههی نازی که راننده تاکسی گذاشته بود. از سروصدا و شلوغی مردم. از اینکه داشتم مثل آدمهای تنهای ترشیده رفتار میکردم. ساعت از هفت هم گذشتهبود وقتی برادر رسید.

خرداد ۲۳م, ۱۳۸۹ @ ۱۰:۵۸ ب.ظ
خیلی مودبانه به خواهرشوهرم گفتم اینقدر نیا جلوی صدنفر آدم در گوش من پچپچ کن، ایمیل میزنم چه روزی آزادم. میآمد تنش را خم میکرد روی میز یکجور کجی صورتش را میگرفت جلوی صورت من و میپرسید چی شد؟ آن لحظه کسی نبود که به ما نگاه نکند. ایمیل زدم و روزهای آزادم را اعلام کردم و نوشتم درباره ی محل نظر خاصی ندارم. البته دروغ گفتم. خیلی جاها هست که دوست دارم بروم ولی حاضر نیستم دوست داشتنیهایم را الکیالکی لو بدهم. دیروز باز آمد زیر گوشم گفت “فردا خوبه؟” گفتم “خوبه” گفت “خودمم میام معرفیتون کنم.” یک کم نگاهش کردم. سریع اضافه کرد “بعدش میرم.” لبخند زدم. چند قدم نرفته برگشت، یواش گفت “احتمالن برادرم با وسیله بیاد” من فکرم رفت به اینکه وسیله چه چیزهایی میتواند باشد. حتی چه طعمهایی میتواند داشتهباشد. بله من آدمِ منحرفیام و دارم خودم را به عنوان یک عروس نایس جا میزنم.

خرداد ۲۲م, ۱۳۸۹ @ ۱۰:۰۷ ب.ظ
تو کثافتی.
من آنروزها کثافت بودنت را نمیدیدم یا نبودی؟
خوشحال نیستم که از یک کثافت جدا شدم
خوشحالم که جدا شدم ولی به ازای هرروزی که با تو و فکرت سر کردم افسوس میخورم
چون فکر میکنم تو از همان اول کثافت بودی و من عاشقت بودم
حداقل بیا بگو بعد از من کثافت شدی
نه نگو، فایده ندارد
حتی از اینکه یک کثافت بالقوه را دوست داشتم احساس گناه میکنم
احساس بدبختی،
احساس کثافتزدگی…

خرداد ۲۱م, ۱۳۸۹ @ ۱۱:۱۲ ب.ظ
: ببین حالا که اومدی اینجا میتونی یه آمپول بکمپلکس به من بزنی؟
- نه نمیتونم. ب کمپلکس واسه چی؟
: واسه تقویت. پریروز رو پلهبرقی افتادم زانوم داغون شد. دیروز جدول رو ندیدم پام پیچ خورد. به نظرم ضعیف شدم.
- به نظر من بکمپلکس لازم نداری، جلو پات رو نگاه کنی حله.
: مسخره، بدنم ضعیفه کلن. می خوام بکمپلکس بزنم فردا شاداب برم سر کار.
- ببین من یه بار به یه پیرزن آمپول زدم که بعدش تا یک ساعت نتونست از جاش بلند شه، یک دفعه هم استادم دوتا آمپول داد دستم. گفت یکی رو بزن اینور، یکی رو اونور. من پرسیدم اینور اونور یعنی چی؟ آمپول رو از دستم گرفت خودش زد. حالا اگه میخوای من آمپولت رو بزنم حرفی ندارم.
:واقعن تو این ده سال آمپول نزدی؟؟ خاک بر سرت! حداقل تو خونه تمرین میکردی با یکی.
- مامانم میگه بمیره هم حاضر نیست من بهش آمپول بزنم، هربار میره درمونگاه. میگه با پرتقال تمرین کنم.
: : )) به پرتقال آمپول زدی؟ جیغ نزد؟
- یهدفعه اون اولا به یه گلابی آمپول زدم اعتراضی نکرد.