تیر ۳۰م, ۱۳۸۹ @ ۸:۳۲ ب.ظ

سه روز است انگشترم را عوض کردم، به نظر خودم فوق‌العاده‌ست. یک گل پنج‌پر با نگین براق. هرروز منتظرم یکی بگوید “اوه چه انگشتری! چه‌قدررر خوشگله، از کجا گرفتی؟؟” من در حالی که با ناز دستم را نگاه می‌کنم جواب بدهم “هوم خیلی دوسش دارم، تازه دوتا رنگ ازش خریدم…” هیچ‌کس عین خیالش نیست.

مردم صدتا صف طول و دارز توی ایستگاه تاکسی‌ها بستند، تابلوی ایستگاه‌ها را کندند. از یکی می‌پرسم این صف کجاست؟ جواب می‌دهد آزادی. کنارش می‌ایستم، نگاه می‌کنم به دور و بر، می‌گویم “اوه چه بدشانسی‌ای کاش صف بغلی بود” منظورم این است که صف ما خیلی دراز است و صف میدان صنعت کوتاه. انتظار دارم لبخند بزند. رویش را برمی‌گرداند. چند قدم که جلو می‌رویم، سر صف کرج دعوا می‌شود. یکی بی‌نوبت نشسته توی تاکسی و پیاده نمی‌شود. مأمور خط می‌رسد و سعی می‌کند دعوا را خاتمه دهد. در این میان نظم تاکسی‌ها به هم می‌خورد هیچ ماشینی برای آزادی نمی‌آید، توحیدی‌ها تندتند سوار می‌شوند. به دختر پشت سری می‌گویم “همه تاکسی‌ها دارن می‌رن تو خط توحید، احتمالن خلوته مسیرش” جواب نمی‌دهد. حواسش به دعواست. خانم محل‌نذار جلویی شروع می‌کند نوچ‌نوچ کردن. زود می‌گویم “هیشکی حواسش به صف آزادی نیس” دوست دارم در ادامه حرفم شروع کند به غر زدن، حرفی، خاطره‌ای… شاید دوست شدیم. شروع نمی‌کند.


۱۱ Comments



تیر ۲۸م, ۱۳۸۹ @ ۱۲:۰۰ ق.ظ

بوی بیمارستان من رو خیلی اذیت می‌کنه، می‌بَردم خیلی دور. امیر تصادف کرده‌بود، می‌گفتن لگنش شکسته‌. دو سیر استخون بود، از شست پا تا کمرش رو گچ گرفته‌بودن. فکر کنم یک ماهی توی بمبارونای صدام  مجبور شد بیمارستان بخوابه. با پای آویزون به وزنه. من کجا بودم؟ آواره خونه فامیل. یک ماه هروقت رفتم بیمارستان ‌نشستم توی سالن پایین چون ورود بچه‌های زیر دوازده سال به بخش بیماران ممنوع بود. من رو تو اون سن نمی‌شد به جای بچه دوازده ساله جازد. می‌نشستم پایین تا وقت ملاقات تموم شه، بقیه شاد و خندون برگردن و برام تعریف کنن داداشم چیا گفته، چه شکلی شده، چند روز دیگه برمی‌گرده خونه. اون‌موقع یکی از صدام متنفر بودم، یکی از نگهبان آسانسور بیمارستان که نمی‌ذاشت من برم بالا. هر روشی بود برای رسیدن به اون طبقه لعنتی امتحان کرده‌بودم. همراه فامیل از راه‌پله می‌رفتم، لای چادرشون قایم می‌شدم، هربار می‌دید منو. یک‌بار خدابیامرز آقاجون گفت دنبال من بیا یواشکی می‌برمت، می‌دونستم نمی‌شه. تازه آقاجون چادر هم نداشت. نمی‌دونم چی‌شد آقا آسانسوری سوار شدنم رو ندید. رفتم خودمو پشت سر همه قایم کردم، یادمه نیشم تا بناگوش باز بود که یه‌هو  یکی دستمو کشید، داد زد بیا بیرون دختر. آقاجون با خنده و شوخی گفت “حالا سوار شده بذار بیاد دیگه” مأمور گفت نه، بی‌رحم آسانسور رو نگه داشته‌بود که من پیاده‌شم. همه آدم‌های تو آسانسور التماس کردند، آقا آسانسوری گفت “نه، بالا ببینن منو دعوا می‌کنن” آقاجون گفت “زهرا اشکال نداره زود خوب می‌شه میاد خونه می‌بینیش” اوه من چرا الان دارم گریه می‌کنم؟ اون‌وقتم گریه کردم. یعنی پام رو که گذاشتم بیرون آسانسور بغض چند هفته‌ایم ترکید. همه خشکشون زد. قشنگ یادمه خودمو، با اون روسری سوراخ سوراخ مشکی با شلوارک قرمز که کمربندش سخت بود، ایستاده‌بودم جلو در آسانسور از این گریه هق‌هقی‌ها می‌کردم. آدما هوار شدن سر نگهبان که ده دقیقه بذار بیاد داداشش رو ببینه زود برمی‌گرده. صدامی بود واسه خودش. بلاخره دلش سوخت، گفت باشه فقط ده دقیقه‌ها.

منو با هق‌هق سوار آسانسور کردن بردن بالا. اون بالا پر از بچه‌های همسن من بود، آقاجون گفت اینا لابد مریضن. با لباسای گل‌ منگولی داشتن تو راهرو بازی می‌کردن. اولین بار فکر کنم اونجا شاشیدم به قانون و عدالت و این‌ چیزا. رفتیم تو اتاق همه خاله‌ها و عمه‌ها با دیدن من خوشحال شدن، تحویلم گرفتن، ولی خب با اون‌همه تحقیر و زجر رسیده‌بودم بالا، چه‌قدر می‌تونستم خوشحال باشم؟ امیر تا منو دید گفت “کجا بودی بی‌شرف؟” الان دارم حال می‌کنم با استقبالش، اون‌موقع که همه خندیدن لجم گرفت. تا صدسال بعدش تو مهمونیا خاطره‌شون این بود که “فهمیدین امیر تا زهرا رو دید چی گفت؟ گفت بی‌شرف، هاهاها پسره‌ی فسقلی” عنا! به اونا چه ربطی داشت ما به هم چی می‌گیم؟ الکی باعث شدن من نسبت به بی‌شرف آلرژی پیدا کنم. تازه با دیدن حجم اسباب‌بازی‌هایی که همه برای امیر کادو آورده‌بودن غمم چند برابر شد. اصلن نمی‌دونستم اینا که فرت و فرت می‌رن ملاقات واسه‌ش کادو می‌برن. عمه یه هلکوپتر خریده‌بود، امیر تو همون هفته اول پره‌ش رو شکسته‌بود. نشسته‌بودم کنارش می‌گفتم حداقل بگو وقتی نشکسته‌بود چی‌کار می‌کرد؟ پرواز می‌کرد؟ عوضی هی می‌گفت پرواز می‌کرد! الان تو عکسا نگاه می‌کنم معلومه الکی می‌گفت. چون اونوقتا هنوز هلی‌کوپتر پرواز کن نیومده‌بود.

همون ده دقیقه دستم اومد اون بالا چه  خوش می‌گذره به‌ همه. مامان هنوزم می‌گه اون دوران گه‌ترین دوره‌ی زندگی‌ش بوده. البته مامان نمی‌گه گُه من خودم فهمیدم. می‌گه بمبارون می‌شد همه شیشه‌های بیمارستان می‌لرزید، ما داشتیم از ترس می‌مردیم ولی مجبور بودیم سر جامون بمونیم. دوست ندارم یادم بیاد جنگ رو. چرا زندگی ما افتاد تو جنگ؟ همیشه به این فکر می‌کنم که خدا چه‌جوری می‌خواد صدام رو مجازات می‌کنه؟ آتیش بسشه؟  اَه زهرا ول کن جنگ رو…داشتم می‌رفتم امیر هزار بار تأکید کرد وقتی بیاد خونه همه این اسباب‌بازیا واسه خودشه و نمی‌ده من بازی کنم. تو همون وقت کم دنبال دعوا بودیم. بقیه هی گفتن نه شوخی می‌کنه، با هم بازی می‌کنین. من می‌خواستم همون موقع عروسکاش رو ببرم. یادمه هیچ‌کدوم اسباب‌بازی‌ها سالم به خونه نرسید…

الان شکم برده نکنه هلی‌کوپتره واقعن پرواز می‌کرده. این‌همه سال یادم نبود ازش بپرسم؟ آقا آسانسوری می‌ذاره من ده دقیقه دیگه برم بالا؟ نمی‌ذاره می‌دونم.


Comments Off



تیر ۲۷م, ۱۳۸۹ @ ۸:۲۹ ب.ظ

امروز فهمیدم بابای سولماز تازگی‌ها فوت کرده، براش فاتحه بخونید.





تیر ۲۷م, ۱۳۸۹ @ ۱۲:۱۲ ق.ظ

گفتم سولماز اتاقش عوض شده؟ نزدیک‌تر شدیم. چهارشنبه خودم را خرکش کردم تا در اتاقش که بگویم ناهار را با هم بخوریم. خیلی سختم است حرف‌های تعارفی زدن. به جای این‌که بگویم “قربونت برم چرا تنها نشستی بیا پیش ما با هم باشیم” گفتم”ناهار بیا اینور”. انگار که بزرگ خاندان امر کند کی کجای سفره بنشیند. سولماز بیچاره گفت “شما زیادید روم نمی‌شه.” عوض این‌که بیشتر تعارف کنم خوشحال شدم که دعوتم را رد کرد. واقعن بلد نبودم مهمان‌داری کنم. می‌آمد آن‌جا با هم‌اتاقی‌ها حرف می‌زد، یک دوست جدید پیدا می‌کرد و می‌رفت. بله من حسودم. از همان اول دوستی هم حسودم. وقتی هنوز هیچی به هیچی نیست. پریروز یکی از هم اتاقی‌ها را دیدم که توی راهرو با سولماز حرف می‌زند. آخرش خیلی صمیمی گفت “مواظب خودت باش.” نمی‌دانم چه‌جور حرف‌هایی به مواظب خودت باش ختم می‌شود. با پسرها را می‌دانم. ولی از این‌که به یک دختری بگویم مواظب خودت باش، آن‌هم از روی دوستی حالم را بد می‌کند. عصر ساعت نزدیک شش، من یک‌وری نشسته‌بودم پشت میز و چشمم درد می‌کرد. کفش‌هایم را درآورده‌بودم از گرما. سولماز آمد در حالی که کیفش روی دوشش بود، گفت “شما نمی‌خواید برید؟” فهمیدم منظورش منم. دستپاچه کفش‌هایم را پوشیدم و گفتم “چرا چرا” تا قبلش هی به بقیه می‌گفتم من تا کار فلان تمام نشود هستم. کیفم را برداشتم و زدم بیرون. ته راهرو یادم افتاد از هیچ‌کس خداحافظی نکردم. داد زدم  “خداحافظ همگی.” توی راه خیلی فکر کردم چه حرفی بزنم که خاص باشد، یا آخرش به مواظب خودت باش ختم شود. کمی با هم غر زدیم. خوشبختانه سر خیابان چند بچه دبیرستانی متلک‌باران‌مان کردند و ما تا پایان مسیر درباره متلک‌های زندگی‌مان حرف زدیم. موقع خداحافظی که دست دادیم، تازه برای اولین بار دیدم سولماز حلقه دارد. داشتم از فضولی می‌مردم که درباره زندگیِ خانوادگی‌اش بپرسم ولی خودم را کنترل کردم. از خودم متحیرم. محتاط شدم؟





تیر ۲۵م, ۱۳۸۹ @ ۸:۴۱ ب.ظ

داشتن یک نفر که به آدم ایمان دارد وضع آدم را از زمین تا آسمان عوض می‌کند. لازم هم نیست که باورشان را جار بزنند. خود همان باور کافی است.

استفن کینگ- به نقل از داستان همشهری تیرماه





تیر ۲۵م, ۱۳۸۹ @ ۸:۲۰ ب.ظ


دارم هیچ‌کاری نمی‌کنم این چند روز، هفته، ماه شاید. هرکس هرجا بخواهد برود من وقت ندارم. کتاب؟ کلیدر هنوز همان جلد اول مانده، آن یارو تروخیوی سوربز نصفه، نمایشنامه‌ی کوفت و درد از بکت نصفه، یک کتاب تکراری از سلینجر نصفه. صبح‌ها هرساعتی بیدار شوم زودتر از نه نمی‌رسم سرکار. با تاکسی و اتوبوس و مترو هم فرقی ندارد. فرقش این است که توی مترو باید بایستم و نمی‌شود خوابید. بین راه یک بسته نان معمولی می‌خرم چون تا برسم همه‌ی صبحانه‌ام هضم شده. حالم از این چیزهایی که تعریف می‌کنم به هم می‌خورد. اما واقعیت همین است. روز را نمی‌فهمم چه‌طور می‌گذرد. هیچ‌وقت حس نکردم که حرکت عقربه‌ها کند است یا زمان نمی‌گذرد. همیشه عقربه‌ها از چیزی که من فکر می‌کنم جلوترند. عصرها مرده‌ام. دلم می‌خواهد فیلم ببینم. یک سریال نیست که تا آخرش دیده‌باشم. کی این‌طور شدم؟ دو تا پارچه خریدم برای مانتو، وقت ندارم بدوزم. حالم از این جمله وقت ندارم به هم می‌خورد. احساس می‌کنم من تنها کسی هستم که این را مدام تکرار می‌کنم. آرایشگاه؟ هر هفته می‌ماند برای هفته بعد. ویندوز  لپتاپم را می‌خواهم عوض کنم. کی؟ حتی نمی‌رسم تی‌شرت‌هایی که از پارسال خریدم را بپوشم. همه روزم را با همان تاپ زیر مانتو می‌گذرانم. کار، تاپ زیر مانتو، شب، دوش، تاپ زیر مانتوی روز بعد…نوشتن؟ سولماز و خواستگار و خیاطی و قصه‌های جو همه شماره‌ خوردند. چه کسی قرار است ادامه‌شان دهد نمی‌دانم. هر هفته پنجشنبه جمعه هم مجبورم بروم اردو، سفر، گردش و باز شنبه صبح دستپاچه لباس اتو کنم. بهانه‌ام این است که باید با آدم‌ها زندگی کرد. مثلن این‌طوری معاشرتم با مردم زیاد شده، خودم را گم کرده‌ام.





تیر ۲۵م, ۱۳۸۹ @ ۲:۱۰ ق.ظ

شب خوبی‌ئه. اتفاق خوبی افتاده. به یکی از آرزوهای بزرگ زندگی‌‌ام رسیدم. باید بخندم. باید بخندم ولی دارم زار می زنم. با توام خدا. این‌قدر زیر من تشک نرم پهن نکن بعد بزنم زمین. بگو چه‌کار کنم؟ از کدام کارم دست بکشم؟ امشب تسلیم‌ترین آدم این چند ساله‌ا‌م. کمکم کن.


Comments Off



تیر ۲۱م, ۱۳۸۹ @ ۱۱:۱۴ ب.ظ

تا جا دارد

عاشق نشو.

اگر شدی،

رد شو، عاشق نمان.

اگر ماندی،

ماندی.

از عشق فرار نکن.





تیر ۱۹م, ۱۳۸۹ @ ۹:۵۸ ب.ظ

دوستم دماغ کوچک و جمع‌وجوری دارد. من تا حالا دوستی که دماغش را عمل کرده‌باشد نداشتم. نمی‌دانم لازم است قشنگی دماغش را به رویش بیاورم یا نه. می‌ترسم حرفی بزنم و او مجبور شود در جواب بگوید “تو هم خوبی.” یا بگردد توی صورتِ من یک چیزی پیدا کند برای تعریف کردن. اگر دماغش خدادادی این شکلی باشد چه؟ بگویم “خدا چه خوب دماغی آفریده واسه تو” ؟ یا ” خدا چه وقتی گذاشته واسه دماغت”؟ آن هم وقتی که باید می‌گذاشت برای دماغ و صدجای دیگر من. بهتر است از همین اولِ دوستی حسادت را کنار بگذارم. هم سولماز خوشگل است، هم من. راستش اسمش بیشتر از هرچیز برایم تازگی دارد. چون تا حالا با هیچ سولمازی دوست نبودم. عوضش تا دلتان بخواهد مریم به تورم خورده. قبل از این‌که اسمش را بپرسم توی حدس‌هایم به سارا و ساناز فکر کرده‌بودم، ولی سولماز اصلن. برداشت من این بود که آدمی با اسم سولماز لازم است دماغ عقابی یا کشیده داشته‌باشد. شاید هم داشته، کسی چه می‌داند. به چشم و ابرویش زیاد دقت نکردم. توی تاکسی کنار هم می‌نشینیم و عینک آفتابی می‌زنیم. توی اداره هنوز روبه‌رو نشدیم. چهارشنبه عصر رفتم تا در اتاقش ولی خجالت کشیدم در بزنم. نشستم از شیشه‌ی پایینی نگاه کردم. اتاق‌های اداره این شکلی است که شیشه بالا و پایین معمولی و شیشه‌های وسط درست همان‌جایی که بالاتنه و صورت آدم‌ها را نشان می‌دهد مشجر است. چهارشنبه وقتی می‌رفتم هیچ پایی توی اتاق سولماز باقی نمانده‌بود. البته من هم نگفته‌بودم منتظرم بماند.





تیر ۱۶م, ۱۳۸۹ @ ۱۲:۲۳ ق.ظ

دیروز از کار برگشتنی یک آدمِ جدید پیدا کردم. اصلن به قیافه‌اش نمی‌آمد حوصله‌ی دوستی داشته‌باشد. این‌جا که کار می‌کنم هیچ‌کس حال دوستی با آدم‌های جدید را ندارد. یک‌بار یکی از دخترهای هم‌طبقه خودمان را توی ایستگاه دیدم. حتی سرش را برنگرداند لبخند بزند. یک ساعت قبلش با هم توی یک جلسه حرف زده‌بودیم ولی هرچه رفتم کنارش ایستادم که مثلن با هم تاکسی بگیریم، انگار نه انگار.  یک‌بار هم یکی از خانم‌های طبقه سوم آمد توی تاکسی صاف نشست کنارم. من با هیجان گفتم “ئه سلام” و او با یک لبخندِ بزرگ جوابم را داد. تمام راه را صاف به خیابان زل زد. یک کلمه حرف هم نزدیم. من خیلی دلم پر بود از ساعت کار زیاد و می‌خواستم همراه یک نفر غر بزنم ولی اصلن بلد نبودم با آن لبخند بزرگِ ناصمیمی حرف‌های خاله‌زنک را شروع کنم. آخر سر هم از راننده خداحافظی کرد ولی از من نه، گفتم لابد نشناخته منم. دیروز وقتی دوست جدیدم گفت “کجا کار می‌کنی؟” نردیک بود از خوشحالی پس بیفتم. مواظب بودم تمام نظراتم را یک‌جا برایش نگویم که روز اولی جا نزند. توی تاکسی با هم از ترافیک و گرما و کجا پیاده شویم بهتر است حرف زدیم. او یک جمله می‌گفت و من خیلی کوتاه درباره جمله‌ی او اظهار نظر می‌کردم. نزدیک مقصد با خودم درگیر ‌بودم کرایه را حساب کنم یا نه. مطمئن نبودم چه قدر صمیمی شدیم. آدم‌هایی هستند که با این کار معذب می‌شوند. داشتم دست‌دست می‌کردم که هزار تومانی را گرفت جلوی راننده و گفت دو نفر. فکر کردم یک تعارف مناسب یادم بیاید. مثلن بگویم “اوا تروخدا شما چرا؟ می‌ذاشتی من حساب کنم…” به جایش گفتم “ئه چرا؟” نمی‌فهمم چرا ته هیجانم همین ئه گفتن است. دوستم در جواب ئه‌ی من گفت “فرقی نداره، ما بازم با هم می‌‌آیم.” فهمیدم تصمیم ندارد فردا جواب سلامم را ندهد. وقت پیاده شدن اسمش را پرسیدم. ترسیدم گم‌ش کنم. اول و دوم دبستان خیلی اتفاق می‌افتاد. زنگ تفریح با یکی دوست می‌شدم و با هم سیب می‌خوردیم. یک هفته کارم بود همه زنگ تفریح‌ها جلوی شش تا کلاس اول یا دوم بایستم تا دوباره پیدایش کنم. فکر می‌کردم باید وفادار باشم به آن زنگ تفریح و آن سیب. با این همه وفاداری‌‌ای که خرج کردم هیچ‌کدام از دوست‌هایی که دوباره پیدا شدند من را یادشان نیامد. حتی یک همسایه داشتیم، اولین‌باری که رفتم دنبالش زنگ تفریح را با هم باشیم جلوی شصت‌ نفر داد زد “من تورو نمی‌شناسم برو گمشو”…به هرحال… سولماز دوست جدید من است.