
مرداد ۲۲م, ۱۳۸۹ @ ۱۲:۲۹ ب.ظ
باید کمی به خودم برسم.

مرداد ۲۲م, ۱۳۸۹ @ ۱:۵۳ ق.ظ
قبل از کنکور ارشد، یکسال بعد از قبولیاش، به عبارتی میشود دی یا بهمن هشتاد و چهار، که خیلی هم دور نیست. روزهای اول جداییاش بود و نمیدانست چهکار کند. اصلن تنهایی زندگی کردن را بلد نبود. هیچکس نبود. این هیچکس را که مینویسم باور نمیکنید چهقدر خالی است. فکر میکنید هیچکس یعنی آدم نتواند با بقیه درددل کند چون کسی درکش نمیکند؟ نه. هیچکس جدای این لوسبازیها، یعنی کسی از قصهی او خبر نداشت و حالا که آن قصه به آخر رسیدهبود باز کسی خبر نداشت. یعنی به کسی بگویی ما جدا شدیم و او فکر کند شوخی میکنی. مثل الان نبود که بعد از یک دوستی آبکی یک برکآپ آبکیتر صدتا دوست و برنامه هست برای فراموشی. جدا شده مینشست توی خانه درس میخواند، درس دانشگاه، و سعی میکرد چیزی یادش نیاید. خیلی سخت بود. ظاهرش را حفظ میکرد در حالیکه اتفاق بزرگی افتادهبود. آتشفشان خاموش بود. یک روز فکر کرد باید برود بیرون، سینما، گردش و آدمهای دیگر را ببیند. آتشفشان، از توی اینترنت آدرس یک نمایشگاه سفال پیدا کرد. با خودش گفت یک نمایشگاه سفال حتمن حالم را بهتر میکند. زنگ زد به باخبرترین دوستی که داشت. گفت همهچیز تمام شده و حالا میخواهم برود نمایشگاه سفال. آدم با خبر کنکور داشت. گفت نمیتواند بیاید. گفت با بقیه دوستهایش قرار درس خواندن دارد و بعد از کنکور میآید. آتشفشانِ جدا شده یک روز صبح شال و کلاه کرد، رفت خیابان مظفر لعنتی، آن سفالهای لعنتی را ببیند. آنجا سعی کرد همه حواسش به سفالها باشد. نمایشگاه مسخرهای بود یا آتشفشان زیاد توی خانه ماندهبود. چند تا سالن را که رد کرد دید در توانش نیست اینقدر تنهایی. اشکهایش آمدند. او مجبور شد سفالها را رها کند. برگشت خانه و وبلاگنویس شد.

مرداد ۲۰م, ۱۳۸۹ @ ۸:۵۹ ب.ظ
رفتم خوش و خرم برای خودم شلوار خریدم. شلوار خریدن تنهایی سخت است. اگر کسی همراهت نباشد مجبوری به خاطر یک سایز و یک مدل هی بکشی بالا و برگردی سر رگال. ولی امروز تنهایی هم سختم نشد. صاحب مغازه خوشاخلاق بود. من وقتم را برای کاسب بداخلاق تلف نمیکنم. قیافه و اخمش آزارم بدهد من خریدار جنسش نیستم. توی مغازهای که صاحبش هر دقیقه بپرسد “چیزی مد نظرتونه؟” یا راه بیفتد پشت سرم درباره همهچیز توضیح بدهد، یک لحظه نمیایستم. خرید لباس یک فرایند آرامش بخش است. آدم باید خودش را توی تکتک لباسهایی که دوست دارد تصور کند. دست بکشد روی همه پارچهها، قدم بزند توی مغازه، خاطره یادش بیاید، رنگ و طرح لباسها را مسخره کند… آقای مغازهدار سایزم را پرسید گفتم “سیوشش.” یادم آمد ×××. گفتم “آقا یه سیوهشت هم بده، فکر کنم چاق شدم.” هفته پیش به مامان گفتم “من وقت ندارم، شلوارام گرمئه. اگر جایی شلوار پارچهای دیدی برام بگیر.” گفت “مامان جون شلوار رو که میدونی، آدم باید خودش بپوشه خودش پرو کنه. من بخرم یا تنگه یا گشاد.” امروز تا شلوارها را دید گفت ” ئه چه خوبن. واسه منم میگرفتی، سایزم رو که میدونی؟” جواب دادم “مامان جون شلوار که میدونی چهجوریه؟ باید خودت بپوشی…” میخندیم. هنوز دوست دارم تأیید مامان را بگیرم.

مرداد ۱۸م, ۱۳۸۹ @ ۱۱:۰۳ ب.ظ
سولماز امروز هم زود رفت. این زود رفتنهایش حسابی کفرم را درمیآورد. درست در حالیکه من از خواب و خستگی مشغول لولیدنم میآید خداحافظی و دل من را آب میکند. هدیه صبحها دیر میآید. بین یازده و دوازده. وقتی میروم برای ناهار صدایش کنم میگوید “الان میام” ولی پیدایش نمیشود. والا من هم اگر یازده برسم سر کار دوازده گرسنه نمیشوم. صبح یک دختر قدبلند خیلی لاغر را توی دستشویی دیدم، زیر نور سفید دستشویی که به نظر مهربان و خوشبرخورد آمد. قبل از اینکه بپرسم کدام بخش کار میکند رفت تو و هرچه دست شستنم را طول دادم بیرون نیامد. گفتم شاید در غیاب سولماز و هدیه همصحبت خوبی باشد. عصر دوبارده دیدمش. در جواب سلامم سرش را تکان داد. شالش را یکجور نامرتبی سر کردهبود که خوشم نیامد. یقهی مانتویش از پشت کشیدهشدهبود، هلالی گردنش را دوست نداشتم. چند کلمه با آقای همکار حرف زد و دیدم صدایش هم جالب نیست. با این اوصاف دلیلی ندیدم طرح دوستی بریزم. شاید به این نتیجه برسم که سولماز با همهی تفاوتهایش با من، یک آدم خیلی خوب است. امروز یک خاطره از خانه مادرشوهرش تعریف کرد که من حسابی خندیدم. هرچند قسمت خندهدارش حرف خواهرشوهر سولماز بود ولی در هرحال انتخاب این خاطره از بین صدها خاطره بیمزه را میتوان هنر سولماز دانست. نباید به این راحتیها جا بزنم.

مرداد ۱۷م, ۱۳۸۹ @ ۹:۵۷ ب.ظ
ناراحتم. دارم لواشک میخورم با پلاستیک رویش. همزمان به صدتا چیز فکر میکنم و حال ندارم هی لحظه به لحظه بکشم پایین پلاستیک را… هفته پیش دو روز یادم رفت با سولماز خداحافظی کنم. به این شکل که ساعت چهار و نیم رفتم توی اتاقش و گفتم “وقتی میخوای بری بیا دنبال من با هم بریم” ساعت پنج وسایلم را جمع کردم و تنها رفتم خانه. شعور که ندارم، تا وسط راه هم یادم نیامد. مطمئنم سولماز هیچوقت یادش نمیرود با من خداحافظی کند. شاید یک روزی زود برود و خداحافظی نکند ولی مطمئنم ار بیحواسی نیست. میفهمید چه میگویم؟ همیشه حواسش هست.
از یک راه دیگر بگویم شاید دستتان بیاید. من هنوز به نیمه مرداد نرسیده همه مرخصیهایم را گرفتم. استعلاجی، استحقاقی، استشواقی، استفراغی… تا آخر ماه حتی یک دقیقه هم نمیتوانم زودتر بروم خانه. از صبح که رئیس این را گفته نیشم باز است و هی به خودم افتخار میکنم. ظهر خیلی صمیمی رفتم توی اتاق سولماز. یکوری نشستم روی میزش و خوش و خندان تعریف کردم که من چهطور مرخصیهایم را تمام کردم. فکر میکنید عکسالعمل سولماز چه بود؟ پاهایم را انداختهبودم روی هم و با هیجان حساب میکردم چهقدر مانده به آخر ماه که سولماز با یک قیافهی فوق ناراحت گفت “آخییییی”. مات ماندم. از این بدتر میشد؟ به جای اینکه بگوید “خاک بر سرت” و قاه قاه بخندد فقط گفت “آخی” و من مجبور شدم ادامه ندهم. چه چیز حالگیرانهتر از اینکه دوست آدم وقتهایی که باید بگوید دیووونه یا خر خل بگوید آخی. بدتر آنکه نشود چنین آیندهای را با او تصور کرد. فکر میکنم با سولماز در همین فاز عزیزم و جانم و فدات شم باقی بمانیم.
لواشک از پلاستیک گذشته رسیده به کاغذ اسمش، باید رویکردم را عوض کنم. ناراحت نیستم.

مرداد ۱۳م, ۱۳۸۹ @ ۱۲:۵۷ ق.ظ
مریم گفت من هی منتظرم تو یه چیزی بنویسی برینی بهش. گفتم اتفاقن واسه همین دارم خیاطی مینویسم که جلو خودمو بگیرم. بابام گفته به شخصیت آدمها توهین نکن. من خیلی نمیفهمم شخصیت آدمها کجاشونه. وقتی میبینم یکی کاری رو با اعتماد به نفس و افتخار تکرار میکنه میگم خب این احتمالن شخصیتش اینه. نباس بهش توهین کنم. میبینم طرف خیلی تو روابطش با آدمها حساسه. ادعاش میشه که روابط عمومیش توپه. دیگه وقتی یهجا تو برخورد با یه دختر به شکل تابلویی گند زد، به روش نمیآرم. صدجا دیگه هم گند بزنه نمیگم. وقتی یکی ادعاش میشه که خوب شعر میگه. هی از من میپرسه کتاب شعرم رو به کدوم انتشارات بدم… خب من بیام بگم چی؟ بگم خیلی مزخرف مینویسی؟ حتمن دلیل داره. حتمن یکی هست ماهی یه بار از شعراش تعریف میکنه… مگه خود من نیستم؟ تازه همه این چیزا سلیقهایئه.
مریم گفت منتظره من یه چیزی بنویسم طرف رو بشورم بذارم کنار. آخه من بلدم. قدیما خودم خبر نداشتم بلدم. یکبار دبیرستان ضحی رفتهبود رو اعصابم. موضوعش یادم نیست. یه جمله گفت من جواب دادم. باز یه جمله گفت من جواب دادم. به نظر خودم خیلی عادی بود. سه چهار تا جمله گفتیم بعد ضحی رفت بیرون از کلاس. همه ریختن سر من که “چته؟؟؟ چرا اینجوری گفتی؟؟” من هی نگاشون کردم که مگه چی گفتم؟ اونا گفتن “لهش کردی، خیلی بد گفتی، خیلی…” من تا آخر سال هم هرچی فکر کردم نفهمیدم چی گفتم که خیلی بد بود. الانم نمیتونم بفهمم. یه چیزی مینویسم، فرداش دوستام زنگ میزنن چته؟ کی اذیتت کرده؟ چرا اینهمه پستت عصبانی بود؟ با کی بودی؟ من هی توضیح میدم با هیشکی بابا. از یه چیزی ایده گرفتم خوشم اومد اونطوری بنویسم. باور نمیکنن من وقتی دارم میرینم به کسی ریلکس باشم. فکر میکنن یه پست کثافت مینویسم یعنی خیلی عصبانی و داغونم. باید قسم بخورم که نیشم تا بناگوش باز بوده.
مریم گفت چرا هیچی نمینویسی اینهمه احمقئه طرف؟ بزن تو سرش! من هر روز وبلاگت رو چک میکنم تو برمیداری آموزش خیاطی میذاری؟ گفتم آخه به نظر خودش عالی بوده. بردارم بنویسم این دو سه سال چه سوتیهایی داده؟ حرفها و کارهاش رو بنویسم بقیه بخونن بخندن؟ تازه این جدا از همه احساسات و نظرات خودمه. اونا رو که بنویسم دیگه چی میمونه از شخصیتش؟ چیزی ندادم که… تازه بابام گفته به شخصیت آدمها بند نکن. ایراد هم میخوای بگیری اشاره کن به یک مورد خاص در زمان خاص. نگو که تو همیشه همین عن بودی. نگو تو همیشه خراب میکنی. نگو صدبار تا حالا گند زدی. نگو همیشه … کسی رو له نکن.
من دارم نرم حرف میزنم نه؟ هنوز بهت نگفتم خیلی ابلهی. نمیخوام لهت کنم. میخوام فکر کنی عنه منم. تو آدم خوبهای. ببین چه حرفای زشتی میزنم؟ آدمهایی که حرفی واسه گفتن ندارن حرفای بیتربیتی میزنن. من از اونام. تو خوبی، فرشتهای. مریم میگه پسفردا مدعی میشی من عاشقت بودم. تو فکر کن بودم.
پست کثافته رو که نوشتم، جرقه داشت ولی مخاطب جدی نه. ایمیل زد “این کثافتو با من بودی؟” جواب دادم “برای تو بنویسم کامنتها رو میبندم کسی نظر نده”. انگار پرسیده باشه” نظرت درباره من عوض شده؟” من گفتهباشم “عزیزمی هنوز”. شاخصم اونه واسه له نکردن.
Comments Off

مرداد ۱۱م, ۱۳۸۹ @ ۹:۲۴ ب.ظ
صدای آهنگ نزدیک است اعصاب و همه چیزم را به گا دهد. تا دیروز صبح به صبح آهنگ کلاسیک پخش میشد توی اتاق که من مجبور بودم برای همرنگی با جماعت قیافه ام را طوری کنم انگار از دو سالگی صبحم با نوای موسیقی شروع می شود. امروز خانم همکار تصمیم گرفته زنگ گوشیاش را عوض کند و ما مجبوری همه موزیکهای تخمی و جیرجیر دار او را گوش کردیم. هی بین آهنگ ها رفت و آمد. هی انتخاب نکرد تا گفتم صدایش را کم کند. سعی کردم خیلی با لبخند و مهربانی بگویم. ظاهرن موفق نبودم چون تا عصر هرچه حرف زدم جوابم را نداد. تازه وقتی به طور کامل شرح دادم که این آهنگ گوشیتان توی فضا می پیچد و ما نمیتوانیم تمرکز کنیم گفت “ئه اذیت میکنه؟”. واقعن نمیدانست که اذیت میشویم. خیلیها اینطوریاند. چلق چلق توی صورتت آدامس میجوند نمیدانند آزاردهنده است. توی اتاق با داد تلفن حرف میزنند نمیفهمند ما کر میشویم. پایشان را لخلخ میکشند کف زمین انگار نه انگار. خود ما هم هرلحظه ممکن است در حال قدم زدن رو اعصاب یکی باشیم و نفهمیم. ریاضی اش می شود “به ازای هر نفر هر لحظه یک نفر وجود دارد که روی اعصابش راه برود”.
چند روز است از همه انرژیهای منفی فراریام. خیلیها را هاید کردم که نالهشان را نشنوم. خیلیها را هم هاید کردم که شادیشان را نبینم. بالاخره آدمهایی هستند که شادیشان دل من را بسوزاند. اگر کسی بگوید همچین حسی نسبت به هیچ کس ندارد من یکی باور نمی کنم. چنین آدم هایی به هر دلیلی توی زندگی همه هستند و نمی شود کاری کرد. از اعصاب خردیهای الکیام می گفتم. مثلن همین آقای اتاق بغلی هربار میرود دستشویی شلوارش را خیلی میکشد بالا. قشنگ معلوم است که الان از توالت آمده. میتوانم بهش تذکر بدهم؟ نه. فکر میکنم هیچکس دیگری هم نتواند برایش توضیح بدهد که وقتی از توالت میآیی شلوارت را بیشتر بالا نکش و کمربندت را سر جای قبلی ببند. اینطور حرفها را نمیشود بدون پیش آمدن دلخوری یا سوتفاهم به کسی بگویی. برای همین هربار که آقای اتاق بغلی از دستشویی برمیگردد من اعصابم خرد میشود. حالا شما خودتان تا آخرش را بخوانید چه حالی دارم.

مرداد ۹م, ۱۳۸۹ @ ۱۱:۲۴ ب.ظ
کاری نکنم که نشود داستانش را اینجا نوشت.

مرداد ۹م, ۱۳۸۹ @ ۷:۱۳ ب.ظ
صبح شنبه است. سعی میکنم به هفته بعد فکر کنم که قرار است دو مانتوی نو داشتهباشم و به سهشنبه که مامان و بابا میآیند و خوشحال خواهم بود. یک بازی جدید هم با این صندلی چرخدار زیرم اختراع کردم، که هی پایم را مثل تاب سواری عقب و جلو میبرم و صندلی در جهت عکس پایم جلو و عقب میرود. دارم به خودم خوش میگذرانم. از صبح هیچ کاری نداشتم و آقای رئیس هر ده دقیقه میگوید اووه چهقدر کار داریم. اینجا دو گروه آدم وجود دارد. آدمهایی که حرف میزنند و آدمهای که کار میکنند. باید بدانید که هیچ اشتراکی بین این دو گروه وجود ندارد. یعنی ْآدمهایی که حرف میزنند مطلقن کار نمیکنند و آدمهایی که کار میکنند لالهای روزگارند. من طبق معمول توی هیچ دستهای نیستم و هر روز دارم برای فرار از اینجا نقشه میکشم… باید مثبت فکر کنم. شب که بروم خانه میتوانم با ویندوز۷ جدید لپتاپم خوش بگذرانم و آفیس ۲۰۱۰ و فوتوشاپبازی کنم. اوه چه عالی، چه زندگیِ شیرین و خوشی.

مرداد ۶م, ۱۳۸۹ @ ۷:۴۷ ب.ظ
آی آقای راننده تاکسی، من اگر جای تو بودم دستم را میگذاشتم روی بوق که دختره بیاید بقیه پولش را بگیرد. فکر میکنی دختره از اینها بود که سیصد تومان برایش پول نیست؟ خیر آقای راننده تاکسی. دختره از آنهاست که سر بیست و پنج تومان کرایه اضافی هم با رانندهها دعوا میکند و به آدمهایی که کرایه اضافه میدهند و میگویند “بقیهش باشه” فحش میدهد. تو نمیدانی آن لحظه دختره کجا بود. نمیدانی آقای راننده تاکسی… اگر میدانستی، اگر بوق میزدی، اگر حواسش را از آنهمه دردی که توی دلش بود پرت میکردی، الان توی آن کوچهی تاریک بغضش نترکیدهبود. بله آقای تاکسی شما مقصرید. شما و همهی راننده تاکسیهایی که بقیه پول آدم را نمیدهید و اجازه میدهید دختری توی غم غرق شود، مقصرید.