وجود خسته‌ی من زیر بار جور فلک
خیاط‌‌ | شهریور ۱۲م, ۱۳۸۸ @ ۸:۴۹ ب.ظ

یک. وسط حرف زدن‌های همه من فکرِ رفتنم، از همه‌ی خداحافظی‌های بابهانه و بی‌بهانه استقبال می‌کنم. صبر نمی‌کنم برای آدم‌هایی که آرزوهایشان مخدوش است. منتظرِ آدم‌ِ منتظر ماندن عین جهنم است. برای همین شدم آدمِ خداحافظی تو آستین.

دو. روحم به هیچ روحی گره نمی‌خورد، ذهنم با هیچ ذهنی هم‌خوانی ندارد، تنم توی تنِ آدم‌های غریبه نمی‌پیچد، دستم در دست هیچ دوستی نمی‌ماند، سرم به هیچ کاری گرم نمی‌شود. دلم به چیزی در لحظه خوش نیست، اگر هست آرزوست، دور. نشسته‌ام با دقت آینده‌ام را نقاشی می‌کنم، هرروز شاخ وبرگش‌ می‌دهم، هرشب پیچ و تابش را زیاد می‌کنم. این‌طور که یک عکسِ رویایی نقشه‌هایم را عوض می‌کند. نمی‌دانم از کی این‌قدر حریص شدم برای زندگی، این‌قدر بلندپرواز… یا راضی‌نشو. ولی راه برگشتن ندارم. مجبورم زندگی کنم و زندگی برای من معنی آرامش نمی‌دهد.

سه. آدم وقتی سلام می‌کند باید تصمیم‌ش را گرفته‌باشد، مهم نیست چه تصمیمی. بگوید “سلام، بیا بریم سرسره‌بازی.” نه این‌که “سلام، اممم… خوبی؟ چه‌خبر؟ به نظرم… شاید… بلکه… منتها…” من شخصاً ر*دم به این‌طور آشنایی‌های توهم‌زا.

چهار. این پست را ده‌بار بیشتر خوندم و ویرایش کردم، جای بهبود نداره. شعر کامل عنوان اینه:

وجود خسته‌ی من زیر بار جور فلک

جفای یار به سربار برنمی‌گیرد.

برنمی‌گیرد، می‌فهمی؟

من

۸ Comments

  1. طلبه ی عاشق said,

    شهریور ۱۲, ۱۳۸۸ at ۱۰:۴۴ ب.ظ

    سلام. طاعاتتون قبول باشه ان شاالله.بنده تازه شروع به کار وبلاگ نویسی کرده ام. خوشحال میشم اگر به بنده سر بزنید. و تبادل لینک کنیم.
    یاحق

  2. papati said,

    شهریور ۱۳, ۱۳۸۸ at ۱۲:۴۰ ق.ظ

    باشه…آروم…آروم…

  3. دودینگ هاوس said,

    شهریور ۱۳, ۱۳۸۸ at ۶:۲۴ ق.ظ

    حالا چرا ویرایش؟

  4. گلناز said,

    شهریور ۱۳, ۱۳۸۸ at ۱۱:۱۷ ب.ظ

    سلام خیاط باشی.من میخوام خودم تنهایی تو خونه خیاطی یاد بگیرم و لباسهای هیجان انگیز بدوزم.تو گوگل دنبال الگوسازی متریک و مولر گشتم چیز به درد بخوری پیدا نکردم.نوشته های شما توجه منو جلب کرده اما نمیدونم برای شروع رو کدوم مطلب از آرشیوتون کلیک کنم.اگه راهنماییم کنید ممنون میشم خیاط باشی.

  5. َشادی said,

    شهریور ۱۴, ۱۳۸۸ at ۹:۵۹ ق.ظ

    می خوامت رفیق خسته.زدی تو هدف. با خط آخر بند آخر به شدت موافقم.

  6. sos said,

    شهریور ۱۴, ۱۳۸۸ at ۲:۳۳ ب.ظ

    “دو” عین احوال من است…
    هم احوالیم!

  7. حسین said,

    شهریور ۱۵, ۱۳۸۸ at ۸:۱۴ ق.ظ

    به توصیه شادی خواندیم و لذت بردیم. حرف نداشت…

  8. امین said,

    شهریور ۱۸, ۱۳۸۸ at ۱۰:۳۴ ق.ظ

    همه قبول، ولی این قبول نیست: دستم در دست هیچ دوستی نمی‌ماند. اگه این نباشه، اون وقت بد میشه.

Post a Comment