از این تعلق بیهوده*خیاط | شهریور ۱۳م, ۱۳۸۸ @ ۲:۴۲ ب.ظ
دیشب توی خواب آمدم خانهی شما. اول از همه رفتم سراغ کمد لباسهای مادرت. یک پالتوی آبی و یک بلوز سفید از من جاماندهبود، خواستم بردارم ولی پشیمان شدم. بعد توی خانه گشت زدم، یادم بود اتاقهایتان چرخشی عوض میشود. از خودت پرسیدم اتاقت کجاست؟ با دست به یکی اشاره کردی که درش بستهبود. مادرت دیرتر آمد. سعی کرد خودش را به غریبهگی بزند ولی نتوانست، عصبی بود ولی من خوب بلد بودم بهانه دستش ندهم. رفتم توی آشپزخانه نشستم روبهرویش، با حوصله بسته بزرگ شیرینی را که آوردهبودم باز کردم، شیرینیها را یکییکی تعارف کردم. نخورد، گفت میل ندارد. یکی را خودم خوردم، گفتم زیاد شیرین نیست، آردِ برنج است، معدهتان را اذیت نمیکند. چند لحظه فکر کرد، باز گفت نه، الان میل ندارم.
گفتم زنگ بزنم حال مادرت را بپرسم، بیایم اگر چیزی از من هست توی خانهتان پس بگیرم، بعد فکر کردم نه، هرچه مانده بریز دور. من دنبال هیچ خط و خاطرهای از تو نیستم. دور شو فقط.
* از این تعلق بیهوده تا به من چه رسد — وزان که خون دلم ریخت تا به تن چه رسد