کلپس
خیاط‌‌ | شهریور ۲۵م, ۱۳۸۸ @ ۱:۴۲ ق.ظ

من نمی‌توانم توضیح دهم تا چه حد از ایرادهایی که از من می‌گیری، هرقدر به‌جا و منطقی، افسرده و خسته می‌شوم. نمی‌توانم بگویم که غم دارم و این حرف‌های تو و انتقادهای بقیه غم‌‌م را نه، توانم را کم می‌کند. حتی نمی‌توانم قانعت کنم که زنم، آدمم و از تمام بی‌تفاوتی‌ها و سردی‌های تو سرد می‌شوم. من فقط انتظار دارم از آدمی که به خیالش تمام من را شناخته، یک‌بار بارم را بگیرد. بگوید فکر نکن، حرف نزن، راحت باش من امشب برای تو بیدارم. می‌دانی؟ الان که توی ذهنم گشتم هیچ خاطره‌ی همراهی از تو یادم نیامد. بعد دلم ‌خواست جای این‌همه امرونهی و تذکروتلنگر یک‌بار دستت روی شانه‌ام باشد بگویی من هستم. مشکل این‌جاست که تو با همه‌ی این‌ها غریبه‌ای. شاید از تمام این حرف‌های من سؤال‌ت این باشد که “زن بودنت مگر تفاوتی در اصل قضیه ایجاد می‌کند؟” دقیقاً با همین لحن، همین‌قدر بی‌ربط. بعد من باید با همه‌ی دلشکستگی‌ام برای استفاده از “زن” در این متن دلیل بتراشم.

همه‌اش همین است؛ خودم را این‌طور زیرِ بار دوست ندارم، کاری اگر نمی‌کنی حرف هم نزن، دردم بیشتر می‌شود.

دوست · روی در یخچال