جلسه‌ی آرزو
خیاط‌‌ | مهر ۲۱م, ۱۳۸۸ @ ۶:۱۲ ب.ظ

من مرتب اشک می‌ریختم و گریه می‌کردم ولی به‌هرحال باید جایی جلوی خودم را می‌گرفتم. یکی از خصلت‌هایم این بود که وقتی خیلی جدی “جلسه‌ی آرزو” به‌پا می‌کردم، همیشه می‌کوشیدم تا آرزوهای محال و غیرممکن نکنم. امکان داشت که به جای هشت تا مداد‌شمعی آرزو کنم که شانزده تا مداد‌شمعی داشته‌باشم، اما حتی زمانی هم که بچه بودم آرزو نمی‌کردم که هزار تا مدادشمعی داشته‌باشم، چون خوب می‌دانستم که هزارتا مدادشمعی جورواجور و مختلف، اصلاً وجود ندارد. از این رو در همان روز چهل و نهم، آرزو نکردم که لین زنده‌ بشود، چون می‌دانستم که او رفته‌است.

سینتیا کادوهاتا- خانه‌ی خودمان

من · کتاب‌نوشت

۱ Comment

  1. دونفر said,

    مهر ۲۳, ۱۳۸۸ at ۱:۵۸ ب.ظ

    کجا رفته؟

Post a Comment