توقعخیاط | آبان ۲م, ۱۳۸۸ @ ۴:۵۶ ب.ظ
خیال نداشتم سرم را بیندازم پایین و بروم داخل، قصد کردم از راه قانونی وارد شوم. خانم انتظامات تلفن حرف میزد، ژانرِ ترشی سیر و خبرنداشتن از عذرا خانم، با دست اشاره کرد که بایستید. به من و دو دختر دیگر. ایستادیم و با آرامش به حرفهایش گوش دادیم. گوشی را که گذاشت پرسید بفرمایید، اسم استادم را گفتم، پرسید امروز هست؟ گفتم بله تماس گرفتم. کارت شناسایی را گرفت و برگه مهمان را داد دستم. آن دو ختر را راه نداد، گفت ناهار و نماز روابط عمومی بسته است. گفتند نامه داریم، همایش داریم، دانشجوییم، … فایده نداشت. گفتند حداقل اجازه بدهید برویم داخل برای ناهار و نماز؟ گفت نه.
از منشی دانشکده پرسیدم دکتر هست؟ گفت بله، شما؟ زنگ زد برای هماهنگی. چندبار گفت بله و گوشی را گذاشت. رو کرد به من که استاد گفتند موکول کنید به روز دیگر، الان باید بروند جایی. خودم را نباختم، گفتم چشم، فردا هستند؟ گفت زنگ بزنید. تا فردا وقت داشتم. داشتم خودم را دلداری میدادم که باز تلفن زنگ زد، آقای منشی دهنیِ گوشی را چرخاند و رو به من گفت دکتر فرمودند کارتان چیست؟ دوکلمه بود. گفت بفرمایید. وارد که شدم دکتر گفت شما همیشه سر ظهر میرسی خانوم؟ خندیدم. حوصله نداشتم بگویم دفعه قبل از ده صبح سرِپا ایستادم ظهر نوبتم شد. سعی کردم حرف بزنم، جواب سوالهایش را با چیزی بیشتر از بله و خیر دادم. خوشرو و خوشخلق بود. بیش از انتظارِ من. فکر کردم که من خیلی وقت است از استاد و مشاورم انتظار خوشرویی و خوشاخلاقی ندارم. اولین باری که بیتوجهیشان را دیدم این انتظار در من مرد. حالا هربار از محبت و دوستیِ استادم خوشحال میشوم. اینطوری راحتترم. رنج نمیکشم از اینکه دیگران وظایفشان را انجام نمیدهند. توقع نداشتن گرچه آخرش به تنهایی میرسد ولی روح و جسم آدم را آزاد میکند. کمتر میپرسی چرا؟ انتظار همهچیز را داری، تصویرِ خاصی از آنچه باید باشد نمیسازی، در عوض وقتی نشد زیاد درد نمیکشی. استثنا هم برمیدارد. ولی خب، در حالت کلی نفعش بیشتر است. موقع خداحافظی استاد گفت برگه مهمان نداری؟ گفتم چرا چرا! خیلی هم سختگیر بودند اینبار. با خنده گفت چون کاری غیر از این ندارند. هردو خندیدیم. خانم انتظامات عوض شدهبود ولی گوشی تلفن توی دستش و جنس مکالمات نه. کارتم را گرفتم و رفتم.
Fatemeh said,
آبان ۲, ۱۳۸۸ at ۱۱:۱۹ ب.ظ
“توقع نداشتن گرچه آخرش به تنهایی میرسد ولی روح و جسم آدم را آزاد میکند.” shadidan movafegham!!
saghi said,
آبان ۴, ۱۳۸۸ at ۱:۴۵ ب.ظ
khili ravoon o ziba tnx
ba oon khate tavagho nadashtan gar che … ham khili movafegham
tanha kari ke mitonamgahi bokonam ta kmatr azorde sham:(
فواد said,
آبان ۵, ۱۳۸۸ at ۱۰:۱۱ ب.ظ
این اولین کامنت من توی اینجاست فک کنم!
این پستت قشنگ تر بود!
اسفندونه said,
آبان ۵, ۱۳۸۸ at ۱۰:۴۸ ب.ظ
چرا آپ نمیکنی؟!
جام وصل said,
آبان ۲۰, ۱۳۸۸ at ۳:۵۲ ب.ظ
سلام
حالا هربار از محبت و دوستیِ ….. خوشحال میشوم.
اینطوری راحتترم.
رنج نمیکشم از اینکه دیگران وظایفشان را انجام نمیدهند.
توقع نداشتن گرچه آخرش به تنهایی میرسد ولی روح و جسم آدم را آزاد میکند. ……..در عوض وقتی نشد زیاد درد نمیکشی. ……..باخنده گفت چون کاری غیر از این ندارند.
مثل بیشتر وقتا صریح و روشن انگار حرف دلم را می خوانم