ای رونق جانم ز توخیاط | آذر ۱م, ۱۳۸۸ @ ۸:۳۶ ب.ظ
…
ای دل قرار تو چه شد؟
وان کار و بار تو چه شد؟
خوابت که میبندد چنین اندر صبح و در مسا؟
دل گفت حسن روی او
وان نرگس جادوی او
وان سنبل ابروی او
وان لعل شیرین ماجرا.
ای عشق
پیش هرکسی
نام و لقب داری بسی
من دوش نام دیگرت کردم که
دردِ بیدوا.
ای رونق جانم ز تو
چون چرخ گردانم ز تو
گندم فرست ای جان که تا خیره نگردد آسیا.
دیگر نخواهم زد نفس، این بیت وامیگوی و بس
بگداخت جانم زین هوس، ارفق بنا یا ربّنا
مولوی