تانک، ترس، رقص
خیاط‌‌ | آذر ۱م, ۱۳۸۸ @ ۹:۵۳ ب.ظ

خواب دیدم توی بالکن می‌رقصم، شاد و شنگول. این شنگول دقیقاً حالتم بود وقت رقصیدن. چراغ را هم خاموش کرده‌بودم که همسایه‌ها فیض نبرند. در همان سرخوشی دیدم که یک تانک بزرگ وارد کوچه شد، خشک شدم از ترس. نمی‌دانستم بروم داخل به همه خبر بدهم؟ بمانم ببینم کجا می‌رود؟ کی دوباره جنگ شد؟ عراق حمله کرد؟ تانک آمد و آمد روبه‌روی خانه‌ی ما ایستاد، یعنی دنده عقب گرفت توی جای پارکینگ ساختمان روبه‌رویی پارک کرد و سر لوله‌ی بلندش به سمت خانه‌ی ما بود. من؟ رقص؟ قدم از قدم برنمی‌داشتم از ترس. توی خواب به این فکر می‌کردم که لابد توی گودر یا وبلاگ چیزی نوشتم با تانک آمده‌اند سراغم. تانک روبه‌روی من بود، راننده‌اش را ‌دیدم که تانک را خاموش کرد، ایرانی نبود. خودم هم نفهمیدم به چه زبانی سوال کردم که “می‌خوای ما رو بکشی؟” سرش را با پوزخند تکان داد که نه بابا! من دویدم توی خانه به بقیه خبر دادم که این تانک که جلوی خانه پارک کرده ما را نمی‌کشد. توی خواب خیلی خوشحال بودم ولی الان شک دارم راننده‌ی تانک دروغ گفته‌باشد.

شب‌نوشت

۳ Comments

  1. papati said,

    آذر ۱, ۱۳۸۸ at ۱۰:۳۱ ب.ظ

    قراره بسیجیا مسلح شن دیگه، به اینم تانک رسیده بوده، کلاش نیس که ببره تو اتاقش!

  2. نسیم said,

    آذر ۲, ۱۳۸۸ at ۱۱:۰۹ ق.ظ

    خواباتم جواد شده زهراااااااااااا…خوبی؟؟؟؟؟؟؟؟

  3. اسفندونه said,

    آذر ۶, ۱۳۸۸ at ۱۰:۳۱ ب.ظ

    :))

Post a Comment