تو را ز حال پریشانِ ما چه غم دارد؟خیاط | آذر ۴م, ۱۳۸۸ @ ۱۲:۴۹ ق.ظ
آدم نشسته کنار ساحل آرامِ دریا نفس عمیق میکشد و هیهی کنان فکر میکند به تمام اتفاقاتی که میتوانست بیفتد و نیفتاد، به همهی راههایی که دراز شد، آرزوهایی که عوض شد، اعتقاداتی که از دست رفت، دلی که شکست، پیوندی که گسست، به خندهها و خوشیهایی که به تأخیر افتاد، خوشبختیای که گم شد. آدم به غم فکر میکند، به رنج، به درد زخمی که آرام نشد. آدم به خودش امید میدهد، خودش را به آب به شنها به طلوع و غروب خورشید عاشق میکند. آدم نمیداند تکلیفش چیست. همینطور کنار ساحل بماند یا برود شهر، بیدریا زندگی کند. اینجا که هست قدم بزند یا دراز بکشد؟ آدم کنار ساحل خشک شده، فانوس میخواهد، راه، همراه… تو به این آدم نگو چرا نفست، آهت، هیهیات رسیده به قایق من، از طوفان و آبی که به قایقت افتاده تعریف نکن. نفس من به قایقِ تو نمیرسد جانم، بادها هنوز هم به فرمان خدا جابهجا میشوند…
با اینهمه،
دور شو.