آدم نوشتنیِ یک
خیاط‌‌ | آذر ۴م, ۱۳۸۸ @ ۴:۵۶ ب.ظ

دوم راهنمایی مدرسه کلاس جبرانیِ ریاضی گذاشته‌بود، یکی برای آن‌هایی که ریاضی‌شان ضعیف بود یکی برای نمره‌های بالای هیجده. خوبی کلاس این بود که بعد از ساعت مدرسه برگزار می‌شد و این یعنی فرصت بیشتری برای بازی و خنده. معلم می‌پرسید از فلان پلی‌کپی کدام‌ش سخت بود؟ با جیغ و داد و آزادی‌ای که توی کلاس‌های مدرسه پیدا نمی‌شد مشورت می‌کردیم و یکی از بدقلق‌های‌ش را می‌گفتیم حل کند. معلم بعد از توضیح مسئله و نوشتن راه حل نگاهی می‌انداخت به ما و اگر سوالی داشتیم جواب می‌داد. بیشتر از همه به من نگاه می‌کرد و از من می‌پرسید که فهمیدم یا نه؟ من با سر می‌گفتم بله. یک‌ جلسه که چندبار این سوال را تکرار کرد خودم که نه، بچه‌ها معترض شدند. معلم با حالت مستأصل گفت “آخه این دختر یه‌جوری نگاه می‌کنه انگار هیچی نمی‌فهمه” بعد نشست پشت میزش و ادای من را درآورد که دستم یکسره زیر چانه‌ام است و عکس‌العملی نشان نمی‌دهم. یادم هست که بچه‌ها تا ده ‌دقیقه‌ای معلم را قانع می‌کردند که فهمم ایراد ندارد و مدل نگاهم سفیه اندر عاقل است. خانم اسماعیل‌زاده چندبار دیگر ادای من را درآورد و کلاس هربار از خنده منفجر شد. وقتی که خواست برگردد به درس دوباره از خودم پرسید یعنی این سوال رو فهمیدی؟ گفتم بله، گفت قبلی چی گفتم بله. کمی‌ با شک نگاهم کرد و رفت پای تخته. آن استیصال پای تخته‌اش که نمی‌دانست خوب توضیح داده یا نه، آن اهمیتی که برای نگاهم قائل شده‌بود و آن لحظه که ادای من را درآورد همیشه یادم هست. آدمِ نوشتنی‌ای بود، من دیر نوشتنم گرفت.

آدم‌های نوشتنی · من