حلزون
خیاط‌‌ | آذر ۱۰م, ۱۳۸۸ @ ۸:۳۵ ب.ظ

۱. صبح(به وقت خودم) رفتم مزون، مثل حلزون کار کردم، مثل آدم‌هایی که مجبورند. یک خانمی دامن ساتن قرمزش را آورده‌بود که عوض کند. مدل دامن تا بالای زانو تنگ بود و پایین‌ش لوزی‌های قاطی‌پاتی، بالای دامن هم تور مشکی کار شده‌بود. کت هم داشت. خانم می‌خواست دامن‌ش تبدیل به دامن تنگ شود و ما هرچه روضه خواندیم “دامن را خراب نکن یکی دیگه بدوز” گوش نداد. نمی‌فهمید وقتی که یک‌نفر گذاشته برای دوختن آن تور و لوزی‌ها ارزش داشته… گفت مدل‌ش را دوست ندارد و می‌خواهد همه‌ی تورها و لوزی‌ها جدا شود. لابد با خودش گفته پول‌ش را می‌گیرند.

۲. چند وقت پیش یک نفر از کرمان آمد این‌جا لباس دوخت، رفت‌وآمد و پرو و تحویل‌ش را تعریف نمی‌کنم. امروز زنگ زده که زیپ لباس‌ش در رفته و لباس را با هواپیما فرستاده تهران، دو ساعت بعد فامیل‌شان لباس را با آژانس آورد مزون، ما بعد از تعویض زیپ، لباس را با آژانس می‌فرستیم خانه‌ی فامیل‌شان، فامیل لباس را با هواپیما… همین باعث شد درود بفرستم بر همان ماجرای عوض کردن مدل دامن. اشرف‌السادات محال است اعتراضی کند یا سوالی بپرسد، من ولی دلم می‌خواست بپرسم شهرشان خیاط در حد عوض کردن زیپ نداشت؟ یا وقت و پول و فکر و زندگیِ شما چه‌قدر می‌ارزد؟ بعد این‌جور وقت‌ها می‌شود جاج نکرد؟

۳. احساس می‌کنم یکی از همین روزها تولد یکی از پسرخاله‌هاست. احتمالاً از تبریک آدمی مثل من تعجب خواهد کرد و من دوست ندارم آدم‌ها را حساس کنم به چیزهای عجیبی که یادم می‌آید. همین‌جا می‌نویسم که شاید یک‌روزی بفهمد به یادش بودم. سرم خیلی درد می‌کند، یکی از چشم‌هایم، مردمک‌ش، آمده پایین. انگار که خسته شده نشسته.

۴. دیروز تئاتر هم رفتم، جن‌گیر. خنده‌دار بود. یک‌جایی آقای جن به خانم صامتی؟ می‌گفت “مد.ارکش هست، بگم؟ بگم؟” سالن از سوت و کف ترکید.

۵. دارم فکر می‌کنم فقط اشرف‌السادات آدرس این‌جا را ندارد. طوری شده یک “گه خوردم” ساده می‌خواهم بنویسم صد نفر دوست و آشنا می‌آیند جلوی چشمم، شک می‌کنم بخورم یا نه.



خیاطی · روزنوشت

۹ Comments

  1. papati said,

    آذر ۱۱, ۱۳۸۸ at ۱۲:۰۹ ق.ظ

    مثل حلزون کار کردم، مثل آدم‌هایی که مجبورند.
    یکی از چشم‌هایم، مردمک‌ش، آمده پایین. انگار که خسته شده نشسته.
    و بند ۵.
    حال کردم با این ها! خیلی!

  2. سپیده said,

    آذر ۱۱, ۱۳۸۸ at ۷:۴۰ ق.ظ

    بی‌نظیر مینویسی
    همین
    :)

  3. هانیه said,

    آذر ۱۱, ۱۳۸۸ at ۱۰:۰۱ ق.ظ

    آخی شما خیلی خوب مینویسید. منظورم به حسی که منتقل میکنیده. من شما رو گذاشتم تو گوگل ریدرم. خوب باشید و خوب بنویسید.

  4. مهدی said,

    آذر ۱۲, ۱۳۸۸ at ۱۲:۵۱ ب.ظ

    بخور بابا بی خیال … ماه رمضون که نیس :))

  5. در دوردست‌ها said,

    آذر ۱۲, ۱۳۸۸ at ۶:۱۷ ب.ظ

    جن گیر، خنده دار بود.
    البته فقط خنده دار بود و دیگر هیچ.
    بعد هم، نگفت «بگم؟» گفت «بدم؟» اگر پشت سریم شروع به کف زدن نکرده بود من به شخصه ممکن بود نکته رو نگیرم. اون که شروع کرد بقیه هم دو زاری هاشون افتاد…

  6. چهل گیس said,

    آذر ۱۲, ۱۳۸۸ at ۷:۳۶ ب.ظ

    خیلی قشنگ مینویس خیاط جان ، در مورد بگم بگمم حق دارین بترکین از خنده والا!
    من تازه دارم مینویسم، خوشحال میشم بیای و سر بزنی

  7. فاطمه said,

    آذر ۱۳, ۱۳۸۸ at ۲:۱۱ ق.ظ

    سلام خیاط باشی عزیز عیدتون مبارک.من بعضی وقتا به شما سر می زنم به خاطر مطالب خوب خیاطی شما. من ودوستان در یک فروم خیاطی کمی می نویسیم. آگه لطف کنید و شما هم به ما بپیوندید و مارو از تجربیاتتون بهره مند کنید.خیلی ممنون میشم. اسم من تو اونجا (آفتاب )هست.
    اینم آدرسش:http://banoo.net/–b60.0/

  8. boogi said,

    آذر ۱۳, ۱۳۸۸ at ۹:۵۵ ب.ظ

    سلام،
    اتفاقی از طریق گودرگردی به این وبلاگ رسیدم. طرح بالاش خیلی قشنگه. آخه مادر من جوونیاش خیاطی می کرد. این تصویر یه نوستالژی خاصی برام داشت.
    موفق باشی.

  9. مادرانه said,

    آذر ۱۴, ۱۳۸۸ at ۸:۱۵ ب.ظ

    کل الخالق! مردم چه فکرایی با خودشون می کنند؟ بخورم یا نخورم هم شد سوال؟
    :دی..عیدت مبارک خواهر جون

Post a Comment