.خیاط | آذر ۱۴م, ۱۳۸۸ @ ۳:۰۵ ب.ظ
با کرکهای گودی کمرش بازی کرد، گفت: “کدومشونو بیشتر دوست داری؟”
“بیشتر؟”
“بیشتری… خو اگه علی سینا بام بازی ایکرد، خوب بی. کارشه ایکنه ایخوسه.” نوک بینی را لای دو انگشت فشار داد، گفت: “لباسامه در نییار، آقای مهندس؟”
“میای با من بریم، تاجماه؟ دلت میخواد؟”
“په علی سینا و بچهها را چه بکنم؟”
“خودم طلاقتو میگیرم.”
“طلاق چنه؟”
دستش روی لبها ماند.
“برا همین دوس دارمت که نمیدونی طلاق چیه.”
یعقوب یاد علی- آداب بیقراری
papati said,
آذر ۱۴, ۱۳۸۸ at ۶:۵۸ ب.ظ
بوی دود و شیر و نان می داد بدنش
در دوردستها said,
آذر ۱۴, ۱۳۸۸ at ۱۱:۰۹ ب.ظ
این رو همین یک ماه پیش خوندم
هدیه تولدم بود
جالبش این که، یه جای خوندم نویسنده ش رو برای این که توی این کتاب به لرها توهین کرده گرفتن! به نظرتون چیز توهین آمیزی این تو بود؟ (قضیه مال دو سال پیشه)
http://www.khabgard.com/?id=1186842347
shahrokh said,
آذر ۱۵, ۱۳۸۸ at ۵:۵۸ ب.ظ
از اسمش خوشم اومد… خیلی…
ماه گیرپیر said,
آذر ۱۶, ۱۳۸۸ at ۱۱:۳۳ ب.ظ
آه آداب بی قراری
اسفندونه said,
آذر ۱۸, ۱۳۸۸ at ۸:۵۹ ب.ظ
بعدی رو عالییییییییی نوشتی ؛ عجیب ملموس….عجیب راحت. منم خسته ام .