یککارههاخیاط | آذر ۱۷م, ۱۳۸۸ @ ۱۱:۲۲ ب.ظ
امروز میدانم چه کسی را دوست دارم، به کی عادت کردم، با کی همصحبتم، چهکسی را فقط میخواهم کنارم باشد، چهکسی خبر زنده بودنش کافیست، چه کسی دستهایش خوب است، چه کسی تنش با سکوت چه کسی تنش با حرف… کی برایم شعر بخواند دوست دارم، چهکسی را توی کافیشاپ میخواهم وقتی قهوه مزمزه میکند، با کی بروم جگرکی… امروز محال است جای آدمها را نفهمم یا خوبیهایشان را با هم اشتباه بگیرم. هرلحظه به خودم یادآوری میکنم آدمی که از پشت این صفحه سفید خوب حرف میزند پشت تلفن میتواند بددهن و آزاردهنده باشد، آدمِ خوبِ توی شرکت، پارک که برویم عوضی میشود. آدم عاشقِ توی تخت، غذا را زهر میکند. آدمی که برایش درددل میکنی دستت را نمیگیرد. آدمی که دستت را گرفته یک کلمه از حرفهایت را نمیفهمد. آدمی که توی گوشت شعر عاشقانه زمزمه میکند خنداندن بلد نیست. آدمی که شادی و خندهات با اوست غمت را تحمل نمیکند… امروز همه اینها را بلدم، اما چه فایده؟ هی من تکهتکه میشوم برای بقیه، هی بقیه را تکهتکه دوست دارم، هی زندگی سختتر میشود… من چهکار کنم با اینهمه آدم که فقط برای یک کار ساختهشدند؟ آدمهایی که نمیتوان در دو جایگاه دوستشان داشت. تکههای خودم را چهطور جمع کنم از توی دست و پا؟ مغزم خسته است دوستان.