کتابخوانیِ موازیخیاط | آذر ۱۸م, ۱۳۸۸ @ ۹:۰۹ ب.ظ
دیوانگی در بروکلینِ پل استر، آرام و بیآزار اتفاق افتاد. مطمئنم شخصیتها و روش زندگیشان تا مدتها توی ذهنم میماند ولی نمیتوانم خودم را راضی کنم که شاهکار بود. حالا اگر کسی بپرسد از نظر تو چه داستانی شاهکار است واقعاً نمیدانم ولی حس میکنم باید داستانی باشد که وسط یا آخرش نفس عمیقی بکشم بگویم هوففف و نشود توضیح بدهم چرا هوف. نمایشنامهی هنر از یاسمینا رضا را هم دوست داشتم ولی فکر نمیکنم بتوانم پای اجرای چنین نمایشی دوام بیاورم. صدسال تنهایی تمام شد، امیدوارم همین روزها کسی بپرسد “صدسال تنهایی رو خوندی؟” تا چندماه دیگر که چیزی یادم نمانده برای پزدادن. امیدوارم اینهمه خوزه و آئورلیانو توی ناخودآگاهم ترتیبی بدهند برای خوب نوشتن، نشد، خوب زندگی کردن. به فکر افتادم به شجرهنامهی آتش بدون دود هم نگاه کنم ببینم از آدمهای آن هفت جلد چهقدر یادم هست.
کی کجا از قصههای قروقاطی تعریف کردهبود؟ من فقط خدا را شکر میکنم مغازهای که رفتم سه جلدش را نداشت. امروز توی مترو احساس آدم اهل آفریقای جنوبی را داشتم که برایش جوک اصفهانی و ترک و لر تعریف میکنند. بدتر از این حرفها بود، خیلی بد. تا صفحهی سی و پنج بیشتر دوام نیاوردم و قرار هم نیست ادامهاش بدهم. کتاب غیر داستانم مکتب در فرآیند تکامل است که واقعاً باید بگویم اوه اوه از این تاریخ تشیع، که چه بوده و چه به ما رسیده، هرچه بیشتر میخوانم بیشتر دلم میخواهد کتاب دینی یا تاریخ مدرسهمان این بود، بلکه دانشآموزان با آگاهی بیشتری لامذهب میشدند.
آداب بیقراری را ده صفحه مانده به آخر کتاب گم کردم و دیشب دوباره پیدا شد. فهمیدم کتاب اگر وسط خواندن گم بشود بیشتر دلم میخواهد بخوانم و باید بعضی کتابهای سخت را گم کنم. داستانش را نفهمیدم، از اول داستان توی زمان و مکانش گیج بودم آخر داستان هم به یک تناقض اساسی رسیدم. یکچیزهایی داشت که دوست داشتم و گاهی می توانستم بگویم “اوه دقیقاً.” کتاب چاقم مادام بواری است. کتاب لاغرِ فارسی چهکسی باور میکند رستم. کتاب لاغر خارجی دلتنگیهای نقاش خیابان چهل و هشت برای بار دوم.
پ.ن. جسارتاً نیایید اینجا کتاب معرفی کنید، من تا دهسال بعد کتاب نخوانده دارم و هرجا که سر بچرخانم لیست پیشنهادی خرید کتاب. مهمتر از همه اعصاب ندارم برای کامنتهای نصیحتدارِ مادربزرگوار.
papati said,
آذر ۱۸, ۱۳۸۸ at ۱۱:۲۰ ب.ظ
تا یه وقت درست و حسابی و کم دغدغه نداشته باشم نمی تونم کتاب بخونم، ما نیز هنوز چندین کتاب از خرید نمایشگاهمان باقی است و انتظار می کشند!
Mehdi said,
آذر ۱۹, ۱۳۸۸ at ۸:۱۳ ق.ظ
“با آگاهی بیشتری لامذهب میشدند.”
اینجا اصولا نباید زیاد دید، فکر کرد. چون وقتی راه به جایی نداشته باشند نتیجهش میشه تکفیر!
M said,
آذر ۱۹, ۱۳۸۸ at ۱۰:۳۹ ق.ظ
هی منظورت چی بود
من از کدوم یک کاره ها هستم
خیاط said,
آذر ۱۹, ۱۳۸۸ at ۵:۴۹ ب.ظ
اوه! نوبت به تو نمیرسه خیالت راحت:*
ناگهان said,
آذر ۲۱, ۱۳۸۸ at ۱۲:۳۷ ق.ظ
چقدر کتاب! دلم خواست
lمحبوبه said,
آذر ۲۲, ۱۳۸۸ at ۱۲:۰۰ ب.ظ
سلام خانم خیاط باشی!
خوبین من هرازگاهی به وبلاگتون سر میزنم اما نمیدونم شما چه اصراری تو درآوردن چشم خواننده های وبلاگتون دارین!
خواهر من ، خیاط خانم اگه اصرار و تعصب خاصی روی تم وبلاگتون ندارین لطفا عوضش کنید