این بازیِ من استخیاط | آذر ۲۲م, ۱۳۸۸ @ ۱۱:۰۷ ب.ظ
من عادت دارم توی ماشین و خیابان آدمها را با چشم دنبال کنم، بعضیها را آنقدر نگاه میکنم تا به سلامت از خیابان رد شوند، بعضیها را تا برسند به ایستگاهی، خانهای… بچهها را چشم برنمیدارم تا یک جای امن توی پیادهرو. دونفرهها را صبر میکنم تا دستدردست شوند، شانهبهشانه. تکنفرهها؛ اگر هر دو دستش توی جیبش باشد باید زیر نظر من برود کافهای رستورانی چیزی، اگر کیف داشتهباشد و تند راه برود معلوم است برنامهای دارد یا قرار کاری، که به نظرم جالب نیست، مگر اینکه شلختهگی و سربههوا بودنش توی چشم بزند. توی این دنبال کردنها بعضیها را گم میکنم، مثلاً یکنفر میرود پشت یک ون پارک شده و از آن سرش بیرون نمیآید، یا توی شلوغی رد شدن از خیابان غیب میشود. این بازیِ من است که پیدایشان کنم، گردن بکشم، چند قدم راهم را کج کنم و اگر پیدا نشدند حدس بزنم کجا غیب شدند. فضایی بودند؟ روح بودند؟ خطای چشم؟… یکروزهایی همه گم میشوند، یکروزهایی هیچکس. راستش فکر میکنم رابطهی معناداری بین تعداد گمشدگانِ عالم با چشمهایی که آنها را دنبال میکنند برقرار است، من بیشتر سعی میکنم هوای آدمهایی را داشتهباشم که چشمی دنبالشان نیست.
تازگی یک بازیِ جدید اختراع کردم (من اگر گاهی احساس کنم عکسهای روی بنرِ تبلیغات به من چشمک میزنند، خیالاتیام؟) بازی جدید لبخند زدن و چشمک زدن به آنهاییست که مطمئنی جوابت را نمیدهند، بچههای حرف نزن، عکس روی بنرها، درختهای جوان، گلهای آفتزده و پرپر، ابرهای تک افتاده توی آسمان…
papati said,
آذر ۲۳, ۱۳۸۸ at ۱۲:۴۱ ق.ظ
بازی های اشتراکی است بین جماعتی زیاد
hasti said,
آذر ۲۳, ۱۳۸۸ at ۱۲:۵۱ ق.ظ
salam.man taze belogetoono peyda kardam.kheyli ghashang minevisin.mer30.az in baziha hame mikonan masalan mamane man baziye shomordan doos dare
yani hamechio mishmore.golaye ghali
tiraye cheragh bargh
khataye abere piade.avayel fek mikardam ba khodesh harf mizane bad eteraf kard ke na faghat dare mishmore
ye enteghadam dashtam.mishe lotfan fonte blogetoono yekam doroshttar konin?
akhe ba zamine ghati mishe harfa khondanesh kheyli sakht mishe
mer30
movafagho shad bashin
zahra said,
آذر ۲۳, ۱۳۸۸ at ۱۲:۲۳ ب.ظ
از بازی من قشنگتر است که به داستان بی سر و ته و تکراری زندگی آدمها گوش میکنم. بیهوده لبخند میزنم. گاهی حتا خود را درگیر این داستانها میکنم. و بعد انگار از تنهایی یک روز غمآلود برگشته باشم، خود را مجاب میکنم از آنها خوشبختترم… یا قرار بوده باشم… یا لابد روزی خواهم بود…
اسفندونه said,
آذر ۲۵, ۱۳۸۸ at ۸:۳۴ ق.ظ
سلامی که می دانی جوابش آنقدر ها که باید ، صمیمی نیست…و با این حال خرجش می کنی!
یاد این افتادم! گرچه کاملا بی ربطه .