بشمارخیاط | آذر ۲۹م, ۱۳۸۸ @ ۱:۳۰ ق.ظ
امروز صد بار آرنجم خورد به تیزی میز٬ انگشت کوچک پام گیر کرد به چارچوب، سرم خورد به طاق ماشین، هی به خودم گفتم تا سه بشمار دردش رفته. اگر هربار از یک شروع نمیکردم الان یک عدد بزرگ داشتم. خاله یادمان دادهبود برای اینجور دردها تا سه بشماریم، همین که اشک میدوید به چشممان شروع میکرد بلندبلند شمردن که مجال نماند برای عرزدن. حالا که فکر میکنم میبینم سه خیلی کم است برای رفتنِ هر دردی. آرنج هم حتی تا سه خوب نمیشود. سر اگر محکم خوردهباشد به جایی، آنقدر منگ میشوی که شمردن یادت برود. انگشت پا را هم کمِ کم باید تا سی بروی. تازه من فکر میکنم آدم بزرگها عددهایشان هم بزرگترند. مثلاً همین امروز که هی آرنجم میخورد به میز، فکر میکنید فقط درد آرنج بود که باید میرفت؟ نه! آرنجم خوردهبود به تیزی میز، من نشستهبودم روی زمین و همهی دردهایم از بدو تولد کنارم نشستهبودند، اصرار میکردند گریه کن ولی من آنقدر شمردم تا از رو رفتند.
یادم باشد به خاله بگویم بیشتر بشمرد. خودم هم از امشب شروع میکنم. خدا را چه دیدی، شاید دردِ نبودنِ تو هم با شمردن رفت.
نسیم said,
آذر ۲۹, ۱۳۸۸ at ۹:۰۴ ق.ظ
جیگر خاله ات… چه خوشم اومد…
قدیما اینقدر بی دست و پا نبودیااااااااا
نسیم said,
آذر ۲۹, ۱۳۸۸ at ۹:۰۴ ق.ظ
حالا تا چند بلدی بشمری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
peymaneh said,
آذر ۲۹, ۱۳۸۸ at ۱۰:۵۸ ق.ظ
manam bayad ta hezar beshmoram ta in ghoseham tamoom she be gamoonam .
man nemidoonestam natoralism in ghadr talkhe . dahanam mesle zahre mar shod .
mina said,
آذر ۲۹, ۱۳۸۸ at ۲:۳۱ ب.ظ
خیلی عالی بود شروع خوبی برای تلنگر زدن به مخاطب آنجا که میگویی درد نبودن تو..
M said,
آذر ۳۰, ۱۳۸۸ at ۱:۵۵ ب.ظ
نه…
نمی شه یه روش دیگه پیشنهاد بدی؟
اینطوری که گاهی ادم از کار می افته
بعضیا دردا باید تا…. شمرد
تازه هم زمان با دردکشیدن چطوری تمرکز کنی که شمارش از دستت در نره