خاطرات یک صبح جمعه
خیاط‌‌ | بهمن ۱۶م, ۱۳۸۸ @ ۱۲:۵۲ ب.ظ

صبح با یک‌شانه تخم مرغ رسمیِ صد و شصت تومانی از در آمد. گفتم “سفید می‌خریدی. چه فرقی داشت؟”  گفت “از اینا خریدم بخوری قوی شی”. یک‌لحظه از توی آشپزخانه آمدم بیرون برگشتم دیدم شش تایش را گذاشته روی گاز. می‌پرسم “بابا ما چند نفریم؟ سه‌نفر بیشتریم؟ تازه یکی‌مون هم لب به تخم‌مرغ آب‌پز نمی‌زنه” پوزخند زد که ” تو شمردن بلد نیستی، یه‌بار دیگه بشمر” سرِ ده دقیقه زیرش را خاموش کرد، یکی را با قاشق برداشتم گرفتم زیر شیر آب. می‌دانستم هنوز سفت نشده، سرش را با احتیاط شکستم. به زحمت تخم‌مرغ عسلی را ‌خوردم بقیه را دوباره گذاشتم روی گاز. باز پنج‌دقیقه نشده زیرش را خاموش کرد. ‌گفتم “بابا جان خب بذار بمونه سفت شه”  با قیافه حق به جانبی گفت “نه بسه، تو فیزیک نمی‌فهمی…”

“فیزیک؟؟ می‌خوای تز ا.ن ی بدی؟” هر دو ‌خندیدیم، هم به فیزیکِ مرتبط با تخم‌مرغ هم به کرمِ توی ف.ضا. میز صبحانه را که جمع می‌کنم بابا مشغول جگر سیخ کردن است. یک جگر کامل با دل و قلوه. هرچه غر می‌زنم این‌ها برای سه نفر زیاد است، یخچال پر از غذاست، من با این دو تخم‌مرغی که خوردم تا عصر سیرم… فایده ندارد. بابا امروز تصمیم گرفته ما را تقویت کند. کباب‌پز را می‌گذارم روی گاز، هواکش را روشن می‌کنم و می‌آیم بیرون.

روزنوشت

۲ Comments

  1. محمّد said,

    بهمن ۱۶, ۱۳۸۸ at ۵:۰۷ ب.ظ

    یاد بامزی و شیشه ی عسلش افتادم همین جوری :))
    کلی قراره قوی بشی و اینکه به فکرتن، بده؟ والا به خدا! تقویت شدگیتون مبارک.
    جگر خوری هم چه حالی بده، اونم روز جمعه ای

  2. namaki said,

    اسفند ۸, ۱۳۸۸ at ۱۲:۴۶ ق.ظ

    چه بابای نازی

Post a Comment