زندگی
خیاط‌‌ | بهمن ۱۷م, ۱۳۸۸ @ ۱:۳۶ ق.ظ

توی خانه ی ما پیدا کردنِ قاشق و لیوانِ تمیز مثل بردن ماشین توی قرعه‌کشیِ بانک است. بیشتر مواقع ظرف‌‌شوئی پر از ظرف است ولی باز همه اصرار دارند دست‌شان را بینِ آن فاصله‌ی کمِ شیر آب تا آخرین ظرفِ توی سینک بشویند. یک‌وقتی تصمیم می‌گیری برای خودت سوسیس سرخ کنی، مجبوری ماهیتابه را بشویی، بین شستن و پختن نباید فاصله‌ای بیفتد چون ماهیتابه‌ی تمیز سی‌ثانیه هم توی جاظرفی نمی‌ماند. توی یخچال ما صدجور غذا هست، صدجور ترشی و شور، صدجور ماست. وقت غذا خوردن که می‌شود هیچ‌کس یادش نیست این‌ها را بیاورد سرِ سفره. برای همین ممکن است چیزی کشف کنی که یک‌سال پیش منقضی شده. اهالیِ خانه‌ی ما هروقت دیر می‌رسند خانه یا یک‌چیزی یادشان می‌رود به جایش نان می‌خرند. نان‌ِ داغ سنگک امتیازش از همه‌ی نان‌ها بیشتر است. بعضی هفته‌ها که فریزر نانوائی می‌شود، یعنی همه بدقولی کرده‌اند. توی خانه‌ی ما هیچ‌وقت نمی‌فهمی باید چند پیمانه چای دم کنی. یک ظرفِ چای هست که هرکس می‌بیند خالی شده از یک بسته چایِ دلخواه پرش می‌کند. هیچ‌کس نمی‌داند جای چای خشک کجاست. خیلی چیزها این وضع را دارند. یک وقت می‌بینی سه شیشه نسکافه مثلِ هم در سه کمدِ مختلف تا نصفه مصرف شدند. توی کمد‌ها دستمال توالت پبدا نمی‌کنی، همین‌که خریدی یک منبع  غنی از انواع دستمال‌ توالت توی کابینت آشپزخانه کشف می‌شود. گفتم توالت، توی خانه‌ی ما هربار که تصمیم‌ بگیری بروی توالت یک‌نفر آن تو هست، ممکن است در طول دو ساعت چهاربار بروی و صدای آبی، ریش‌تراشی، آوازی تو را برگرداند. اگر به آن مرحله راه پیدا کردی باید عادت کنی که دمپایی توالت و دستشوئی همیشه خیس است و اگر بخواهی در بابِ ارتباط خیسی کفِ پا و مشکلات دفع سخنرانی کنی… خب توی خانه‌ی ما خیلی بهتر است که سخنرانی نکنی. مسواک می‌زنی؟ باید اسم‌ت را رویش بچسبانی. یک‌ماه بعد که همه اسم‌ها پاک شد باز هیچ‌کس یادش نیست مسواک‌ش کدام است. هرکس مسواک زدنش گرفت داد می‌زند “هی مسواک من کدوم بود؟” آن‌وقت جنگ درمی‌گیرد. نتیجه‌اش این است که من از بالا تا پایینِ مسواکم را اسم و عکس‌برگردان می‌چسبانم و این‌طور راحتم.

توی خانه‌ی ما هیچ‌ دونفری نمی‌توانند کنار هم یک کانال تلویزیون را تماشا کنند، تلویزیون همیشه با بیشترین درجه‌ی صدا روشن است و کسی جلویش ننشسته. تلفن هم که زنگ می‌زند همه حمله‌ور می‌شویم سمت‌ش. معمولن سر جای‌ش نیست و تا وقتی پیدا شود، هم مقدار زیادی فحش ردوبدل شده هم تلفن قطع شده. این درحالی است که صحبت با تلفن توی خانه‌ی ما ناممکن است. یعنی اگر کسی باشد که ذره‌ای با او ردودربایستی داشته‌باشی باید بروی توی کوچه. چون هرلحظه ممکن است یک‌نفر داد بزند “گهِ ‌سگ قطع کن اون تلفن‌ رو”. موبایل؟ ‌اگر می‌خواهی طرف را فراری بدهی بمان توی خانه. ما آیفون تصویری نداریم. یک‌چیزی داریم شبیه آیفون که طفلک خیلی به بارندگی حساس است. یک‌هفته صدای ما نمی‌رسد پشتِ در، هفته‌ی بعد صدای آدمِ پشتِ در به ما نمی‌رسد، هفته‌ی بعدش صدای زنگ قطع است. این‌ها هیچ‌کدام کسی را تحریک نمی‌کند که آیفون را تعمیر کند. فقط وقت‌هایی که در را باز نمی‌کند سخت می‌شود. آن یک‌نفر پشتِ در اگر غریبه باشد باید خیلی منتظر بماند تا ما سرِ بازکردن در و این‌که نوبت کیست به تفاهم برسیم. از خودمان است؟ کلید یادش رفته؟ شانس بیاورد نانوائی باز باشد.

من

۱۸ Comments

  1. اسفندونه said,

    بهمن ۱۷, ۱۳۸۸ at ۹:۱۳ ق.ظ

    پس تو یه استعدادی ، از یه خانواده نسبتا معمولی! میدونستم جزو مرفهین بی درد نیستی ، ولی نمیدونستم جزو کدوم دسته ای!

  2. نسیم said,

    بهمن ۱۷, ۱۳۸۸ at ۱۱:۴۱ ق.ظ

    اسفنددونه عزیز سخت در اشتباهی چون ایشون رسما جزو مرفهین بی درد به حسلب می آن

  3. سارا said,

    بهمن ۱۷, ۱۳۸۸ at ۲:۰۲ ب.ظ

    عالی بود. کلی همذات پنداری کردیم

  4. بزرگ said,

    بهمن ۱۷, ۱۳۸۸ at ۲:۳۸ ب.ظ

    تلویزیون همیشه با بیشترین درجه‌ی صدا روشن است … این یکی دیگه قابل تحمل نیست

  5. مریم(طره) said,

    بهمن ۱۷, ۱۳۸۸ at ۳:۲۹ ب.ظ

    هاهاها! مرفه بی درد یا با درد! فقط نگفتی تو کدوم خوشه میافتی D:

  6. آخرین برگ said,

    بهمن ۱۷, ۱۳۸۸ at ۶:۲۵ ب.ظ

    عالی بود! خیلی خندیدم:)))

  7. papati said,

    بهمن ۱۷, ۱۳۸۸ at ۶:۲۹ ب.ظ

    با این وضع احتمالا تو روی یخچال نمی شینی و تایپ کنی؟

  8. اسفندونه said,

    بهمن ۱۷, ۱۳۸۸ at ۷:۲۵ ب.ظ

    مطمئنن خوشه ۳ !!!
    ممنون از اطلاع رسانیت نسیم عزیز!

  9. سپیده said,

    بهمن ۱۷, ۱۳۸۸ at ۷:۵۶ ب.ظ

    قشنگ بود، دوست داشتم :)

  10. آمیتیس said,

    بهمن ۱۸, ۱۳۸۸ at ۱۲:۳۰ ق.ظ

    سلام.
    وبت جالبه ها!!! خوب مینویسیا.خوشمان آمد.باز هم میاییم.

  11. لیلا said,

    بهمن ۱۸, ۱۳۸۸ at ۱۰:۰۷ ق.ظ

    سلام

  12. Joker said,

    بهمن ۱۸, ۱۳۸۸ at ۲:۳۳ ب.ظ

    و خداوند به شما صبر ایوب عطا کند

  13. الهام - روح پرتابل said,

    بهمن ۲۳, ۱۳۸۸ at ۴:۱۷ ق.ظ

    این خونه نیست که
    دیوونه خونست رسماً

  14. روایت said,

    بهمن ۲۵, ۱۳۸۸ at ۱۲:۱۳ ب.ظ

    آخیش، نمی‌دونی چقد حال دادی بچه! این هوا >D:<
    چرا ننوشتی چقد جونتون واسه هم درمیره؟

  15. elham karami said,

    بهمن ۲۷, ۱۳۸۸ at ۱۰:۱۶ ق.ظ

    عالی بود. اول صبحی کلی خندیدم

  16. bayan said,

    اسفند ۳, ۱۳۸۸ at ۵:۱۷ ق.ظ

    سلام.از نوشته های شما بینهایت لذت میبرم. خیلی خوبه. منم خیلی وقتها نوشتنم میگیره ولی تنبلی به خواستنم میچربه!!!! حالا از اینا گذشته شما مزون دارید؟ برای مشتری خیاطی میکنید؟ میشه آدرس یا شماره تلفن بدید؟ من دنبال یه خیاط خوب میگردم که مدلهایی که میخوام رو بدوزه. ممنون میشم اگه کمک کنید.

  17. namaki said,

    اسفند ۸, ۱۳۸۸ at ۱۲:۴۴ ق.ظ

    :)))))))))))))))))))
    عاچقتم

  18. babak said,

    فروردین ۱۶, ۱۳۸۹ at ۷:۵۲ ب.ظ

    حالا این وبلاگ رو از کجا آپ دیت میکنی؟ اگه تو خونه ، پس حتما استفاده از کامپیوتر هم واسه خودش داستانی داره.
    کاش اینو هم می نوشتی

Post a Comment