از اول زندگی کنیم؟خیاط | بهمن ۱۹م, ۱۳۸۸ @ ۲:۱۷ ق.ظ
یک ژورنال انگلیسی زبان هست توی خیاطخانهی ما که علاوه بر مدل لباس، کیف و کفش، جواهرات و تمام بندوبساط عروس چند عروس و داماد واقعی را انتخاب کرده، داستان آشناییشان را نوشته و بعد پرداخته به تکتک جزئیات مراسم و هرچیزی که بشود تبلیغ کرد. من یکروزی تمام این ژورنال را مطالعه(!) کردم و رسیدم به اینکه تقریباً هیچ عروس یا دامادی سنش زیر بیست و هفت نبود و همه بی هیچ عجله با هرکس که عشقشان کشیدهبود ازدواج کردهبودند. مثلن امیلی نوشته” من و جان نُه سال دوست(bf,gf) بودیم، توی یک روز زمستونی روی پلِ فلان، جان از من خواستگاری کرد. اوه اون لحظه رو هیچوقت فراموش نمیکنم، واقعن سورپرایز شدم، هیچوقت فکرش رو نمیکردم…” فکر کنید. طرف نُه سال دوستدختر جان بوده بعد اینطور بالا و پایین میپرد که باور نمیکردم جان به من پیشنهاد ازدواج بدهد. مقایسه کنید با خودمان. همان سلامِ اول دختر به این فکر میکند “میگیره منو؟” همزمان پسر فکر میکند”جوابش رو بدم؟ فکر نکنه میخوام بگیرمش”. نمیدانم ما چرا اینطوری شدیم. همیشه فکر کردیم هرکس ازدواج کرده تخمِ دوزرده گذاشته، حالا اینکه ازدواجش کار میکند یا نه، کسی نمیپرسد. خوشبخت هست؟ خوشحال؟ کسی نمیپرسد… ولی کاش زودتر جمع کنیم بساطِ این دوستیهای اعصابخردکن را که آدم هی مجبور باشد سیاست خرج کند. از امیلی و جان یاد بگیریم. نُه سال دوستپسر دوستدختر بودن کم حرفی نیست. کدام دختری اینجا بعد از یک سال دوسال توقعِ خواستگاری ندارد؟ کدام پسری توی دلش آشوب نیست که بی عقد و ازدواج از دستم نرود. بعد همینطور روی حساب توقع دختر و بیچارگیِ پسر ازدواج میکنند. این فاز دوستی چه چیزی از ما کم میکند وقتی اینهمه یادگرفتنی، اینهمه عشق و شادی دارد. چرا جان هم را به لب میرسانیم با حساب و کتابهای بیفایده؟ واقعاً چرا؟