خاطراتِ مردم
خیاط‌‌ | اسفند ۱۰م, ۱۳۸۸ @ ۱۱:۰۸ ق.ظ

آقاجان خیلی بداخلاق بود. خیلی‌خیلی بداخلاق. الکی کسی را بالا نمی‌برد. فحش‌های ک‌دار می‌داد و عین خیال‌ش نبود بقیه از خجالت قرمز می‌شوند. من و تو دوستش داشتیم و همیشه برگشتنی از خانه‌شان به فحش‌هایش می‌خندیدیم. بین همه‌ی بچه‌ها بابای تو را دوست داشت، بین همه‌ی نوه‌ها تو. چون زیاد بداخلاق بود این دوست‌داشتن‌ش خیلی تابلو می‌شد. یک‌بار چندروز قبل از عید زنگ زده‌بود برای شب سال تحویل شام دعوت کند. دعوت کردنش این‌طوری بود که زنگ می‌زد “شب سال نو شام اینجایید” پشت تلفن پرسیده‌بود علیرضا کجاست؟ بابا گفته‌بود “بالای نردبون” آقاجان داد زده‌بود “مگه بقیه مردن که این بچه بره بالای نردبون؟” فقط آقاجان به تو می‌گفت علیرضا. آقاجان با زنش هم خوب نبود، مادرجان همیشه یک بغض قورت‌داده داشت. احساساتی که می‌شد گریه می‌کرد. یادت هست ماشین خریده‌بودی رفتی خانه‌ی آقاجان که خبر ماشین خریدن‌ت را بدهی؟ آقاجان از توی حیاط داد زده‌بود “علیرضا خربزه رو از تو یخچال بیار بیا بشین این‌جا”‌ تو ذوق کرده‌بودی که می‌داند خربزه دوست داری. بعد برده‌بودت بانک پانصدهزار تومان به اسم شیرینیِ ماشین داده‌بود دستت. هیچ‌کدام باورمان نمی‌شد، مادرت زنگ زد به آقاجان گفت “این چه کاری بود…” حرفش تمام نشده‌ آقاجان گفت “شما دخالت نکن، دوست داشتم شیرینی بدم به نوه‌م”… وقتی زنگ زدی که “زهرا آقاجان توی دستای من مُرد” من گریه کردم، بیشتر برای غمِ تو. به‌ت گفتم من خبر داشتم آقاجان مرده؟ نمی‌دانم خواب دیده‌بودم یا چی ولی منتظر بودم زنگ بزنی. نمی‌دانم چرا امروز یاد آقاجانِ بداخلاقِ تو افتادم. نمی‌دانم چرا می‌خواهم بدانم مادرجان زنده است یا مرده؟ نمی‌دانم چرا این‌قدر بد نوشتم. شاید چون این‌ها همه خاطراتِ توست که من تعریف می‌کنم.

آدم‌های نوشتنی · عشق من

۱۱ Comments

  1. محمّد said,

    اسفند ۱۰, ۱۳۸۸ at ۱:۴۱ ب.ظ

    مات و مبهوتم …
    تسلیت میگم … دوست ندارم یه مشت حرف کلیشه بزنم با یه عالمه “ای کاش” …
    یادش زنده باشه توی خاطراتتون و فراموشش نکنید…

  2. papati said,

    اسفند ۱۰, ۱۳۸۸ at ۶:۳۳ ب.ظ

    بیشتر خاطرات اویِ خاطره شده است، به نظرم

  3. خیاط‌‌ said,

    اسفند ۱۰, ۱۳۸۸ at ۸:۰۱ ب.ظ

    محمد دفعه آخرت باشه این‌طوری پستهای منُ می‌خونی! خنگ

  4. esfandune said,

    اسفند ۱۰, ۱۳۸۸ at ۱۰:۳۶ ب.ظ

    :(

  5. زهرا said,

    اسفند ۱۱, ۱۳۸۸ at ۱۰:۰۹ ق.ظ

    سلام
    می تونم ازتون خواهش کنم آدرس مزون‌تون رو برای من بفرستید.
    از لطفتون ممنونم

  6. خیاط‌‌ said,

    اسفند ۱۱, ۱۳۸۸ at ۱۰:۱۴ ق.ظ

    اممم راستش نه، شاید اصلن مزونی وجود نداشته‌باشه، هیچ فکر کردید؟

  7. زهرا said,

    اسفند ۱۱, ۱۳۸۸ at ۱۰:۲۷ ق.ظ

    آره، فکرش رو کرده بودم. ولی با خودم گفتم اگه باشه، چیز خوبی باید باشه :)

  8. پارمیدا said,

    اسفند ۱۱, ۱۳۸۸ at ۱۲:۰۹ ب.ظ

    و خاطرات علیرضا به روایت تو
    شاید شیرین تر از هر چیزی باشد…

  9. Bita said,

    اسفند ۱۱, ۱۳۸۸ at ۵:۱۶ ب.ظ

    شما را به بازدید از سایت تخصصی مدل لباس و آرایش دعوت میکنم.

    ..:: http://Www.FaraModel.ir ::..

    جدیدترین مدل های لباس

    ..:.. همه در فرامدل ..:..

  10. papati said,

    اسفند ۱۲, ۱۳۸۸ at ۸:۴۲ ب.ظ

    تو ترکه رو گرفتی دستت ول نمی کنی ها! اعصاب هم نداری، حالا یکی هم اینجوری خونده باشه، ناسزا نگو دختر

  11. Me said,

    اسفند ۲۵, ۱۳۸۸ at ۱۰:۰۱ ق.ظ

    مامان جان زندست! نوشته هات هم همینطور!

Post a Comment