جوانیخیاط | اسفند ۱۵م, ۱۳۸۸ @ ۱۲:۱۳ ق.ظ
امروز خودم را لوس کردم. پیادهروهای خلوتِ ولیعصر را تنهاتنها راه رفتم. توی اتوبوس نشستم و چشم در چشمِ بقیه مسافران چیپلت سرکه نمک خوردم. برای هر چیپلت دهانم را بازِ باز کردم که سرکهاش لبم را نسوزاند و سعی کردم یادم نیاید چه نصیحتها که در بابِ خوراکی نخوردنِ زن در خیابان شنیدم. هیچکس نمیتواند تصور کند من چهقدر از این نصیحتها بلدم، چه جملههایی بلدم، آه خدایا چه جملههایی… من چهطور هنوز به تو ایمان دارم؟ دارم اصلن؟
یک خانمی توی پارک خواست من را دعوت کند به دینِ جدید. گفت بهائیت اصل اسلام است. من گفتم خانم من توی همین اسلامش که از بچهگی صدجایم فرو کردهاند دینِ خداست، زاییدم. حالا بیایم بهائی بشوم؟ زایمان از اول؟ گفت اوه نه نه بهائیت همهی اسلام را در خود دارد و شما نباید به شنیدههایتان اعتماد کنید. خواستم بگویم خودم به قدرِ کافی تاریخ بهائیت خواندم ولی زود آقای کمالیِ درونم را سرکوب کردم. گفتم لازم نکرده من از خدا دفاع کنم، خودش هزارجور نماینده و وکیل وصی دارد توی این مملکت. خیلی با ادبانه گفتم خانم من باید زود برسم خانه، مهمتر از همه دستشویی لازمم، برای همین هرچه شما بگویی را میپذیرم، دوست داری من اینطور به دینِ شما بگروم؟ از فشار شاش؟ با یک نگاه “خاکبرسرت کنن”ی خداحافظی کرد.
چند ساعت این وسط را نمیتوانم تعریف کنم.
نتیجهای که از این خاطرهی نانوشته میگیریم این است که یک. با آدمِ شکدار بدقولی نکنید. دو. روزهای خوش خود را ثبت کنید، شکر کافی نیست. کاری کنید که خوشی از چشم و لب و دهانتان بیرون بزند. آدم باید یک شکلی خوشحالیاش را نشان بدهد، قیافهی همیشه مصیبتزده و شاکی شما در طولانی مدت نفرتانگیز میشود. سه. من هنوز کفش کوهنوردی لازم ندارم.