.خیاط | تیر ۲۵م, ۱۳۸۹ @ ۲:۱۰ ق.ظ
شب خوبیئه. اتفاق خوبی افتاده. به یکی از آرزوهای بزرگ زندگیام رسیدم. باید بخندم. باید بخندم ولی دارم زار می زنم. با توام خدا. اینقدر زیر من تشک نرم پهن نکن بعد بزنم زمین. بگو چهکار کنم؟ از کدام کارم دست بکشم؟ امشب تسلیمترین آدم این چند سالهام. کمکم کن.