جهان و کار جهان جمله هیچ بر هیچ است
خیاط‌‌ | تیر ۲۵م, ۱۳۸۹ @ ۸:۲۰ ب.ظ


دارم هیچ‌کاری نمی‌کنم این چند روز، هفته، ماه شاید. هرکس هرجا بخواهد برود من وقت ندارم. کتاب؟ کلیدر هنوز همان جلد اول مانده، آن یارو تروخیوی سوربز نصفه، نمایشنامه‌ی کوفت و درد از بکت نصفه، یک کتاب تکراری از سلینجر نصفه. صبح‌ها هرساعتی بیدار شوم زودتر از نه نمی‌رسم سرکار. با تاکسی و اتوبوس و مترو هم فرقی ندارد. فرقش این است که توی مترو باید بایستم و نمی‌شود خوابید. بین راه یک بسته نان معمولی می‌خرم چون تا برسم همه‌ی صبحانه‌ام هضم شده. حالم از این چیزهایی که تعریف می‌کنم به هم می‌خورد. اما واقعیت همین است. روز را نمی‌فهمم چه‌طور می‌گذرد. هیچ‌وقت حس نکردم که حرکت عقربه‌ها کند است یا زمان نمی‌گذرد. همیشه عقربه‌ها از چیزی که من فکر می‌کنم جلوترند. عصرها مرده‌ام. دلم می‌خواهد فیلم ببینم. یک سریال نیست که تا آخرش دیده‌باشم. کی این‌طور شدم؟ دو تا پارچه خریدم برای مانتو، وقت ندارم بدوزم. حالم از این جمله وقت ندارم به هم می‌خورد. احساس می‌کنم من تنها کسی هستم که این را مدام تکرار می‌کنم. آرایشگاه؟ هر هفته می‌ماند برای هفته بعد. ویندوز  لپتاپم را می‌خواهم عوض کنم. کی؟ حتی نمی‌رسم تی‌شرت‌هایی که از پارسال خریدم را بپوشم. همه روزم را با همان تاپ زیر مانتو می‌گذرانم. کار، تاپ زیر مانتو، شب، دوش، تاپ زیر مانتوی روز بعد…نوشتن؟ سولماز و خواستگار و خیاطی و قصه‌های جو همه شماره‌ خوردند. چه کسی قرار است ادامه‌شان دهد نمی‌دانم. هر هفته پنجشنبه جمعه هم مجبورم بروم اردو، سفر، گردش و باز شنبه صبح دستپاچه لباس اتو کنم. بهانه‌ام این است که باید با آدم‌ها زندگی کرد. مثلن این‌طوری معاشرتم با مردم زیاد شده، خودم را گم کرده‌ام.

درباره نویسندگی · دل‌نوشت · من

۱ Comment

  1. محمد said,

    تیر ۲۷, ۱۳۸۹ at ۱۰:۰۹ ق.ظ

    تا حالا کسی واقعیت زندگیمونو اینطوری رک و پوست‌کنده بهمون نگفته بود.
    حال آدم گرفته میشه.
    ولی خب، واقعیت اینطوریه.

Post a Comment