آیین دوستیابی( ۳)
خیاط‌‌ | تیر ۲۷م, ۱۳۸۹ @ ۱۲:۱۲ ق.ظ

گفتم سولماز اتاقش عوض شده؟ نزدیک‌تر شدیم. چهارشنبه خودم را خرکش کردم تا در اتاقش که بگویم ناهار را با هم بخوریم. خیلی سختم است حرف‌های تعارفی زدن. به جای این‌که بگویم “قربونت برم چرا تنها نشستی بیا پیش ما با هم باشیم” گفتم”ناهار بیا اینور”. انگار که بزرگ خاندان امر کند کی کجای سفره بنشیند. سولماز بیچاره گفت “شما زیادید روم نمی‌شه.” عوض این‌که بیشتر تعارف کنم خوشحال شدم که دعوتم را رد کرد. واقعن بلد نبودم مهمان‌داری کنم. می‌آمد آن‌جا با هم‌اتاقی‌ها حرف می‌زد، یک دوست جدید پیدا می‌کرد و می‌رفت. بله من حسودم. از همان اول دوستی هم حسودم. وقتی هنوز هیچی به هیچی نیست. پریروز یکی از هم اتاقی‌ها را دیدم که توی راهرو با سولماز حرف می‌زند. آخرش خیلی صمیمی گفت “مواظب خودت باش.” نمی‌دانم چه‌جور حرف‌هایی به مواظب خودت باش ختم می‌شود. با پسرها را می‌دانم. ولی از این‌که به یک دختری بگویم مواظب خودت باش، آن‌هم از روی دوستی حالم را بد می‌کند. عصر ساعت نزدیک شش، من یک‌وری نشسته‌بودم پشت میز و چشمم درد می‌کرد. کفش‌هایم را درآورده‌بودم از گرما. سولماز آمد در حالی که کیفش روی دوشش بود، گفت “شما نمی‌خواید برید؟” فهمیدم منظورش منم. دستپاچه کفش‌هایم را پوشیدم و گفتم “چرا چرا” تا قبلش هی به بقیه می‌گفتم من تا کار فلان تمام نشود هستم. کیفم را برداشتم و زدم بیرون. ته راهرو یادم افتاد از هیچ‌کس خداحافظی نکردم. داد زدم  “خداحافظ همگی.” توی راه خیلی فکر کردم چه حرفی بزنم که خاص باشد، یا آخرش به مواظب خودت باش ختم شود. کمی با هم غر زدیم. خوشبختانه سر خیابان چند بچه دبیرستانی متلک‌باران‌مان کردند و ما تا پایان مسیر درباره متلک‌های زندگی‌مان حرف زدیم. موقع خداحافظی که دست دادیم، تازه برای اولین بار دیدم سولماز حلقه دارد. داشتم از فضولی می‌مردم که درباره زندگیِ خانوادگی‌اش بپرسم ولی خودم را کنترل کردم. از خودم متحیرم. محتاط شدم؟

داستان · دوست

۳ Comments

  1. پروانه said,

    تیر ۲۷, ۱۳۸۹ at ۹:۲۱ ق.ظ

    سلام
    پیدا کردنم دوستی که تو رت بفهمد برای من هم یک آرمان خیلی مهم بوده و. هست.

    دوستی که برای تو باشد و از نهان خانه ی افکارت خبر داشته باشد.
    این پست را که خواندم یاد دوستی افتادم که به سادگی از دستم رفت… دوستی که می شد همان آرمان گم شده ام باشد.

  2. پریزاد said,

    تیر ۲۷, ۱۳۸۹ at ۴:۰۹ ب.ظ

    والا این طور که می نویسید آدم مشتاق می شود ببینید آخر سولماز چه می شود :دی

  3. یک دوست قدیمی said,

    تیر ۲۸, ۱۳۸۹ at ۲:۵۳ ق.ظ

    چه عجب کامنت شما دوباره آن شد؟!
    اینطوری که از سولماز نوشتی یهو ادم احساس میکنه که نکنه شما مرد هستین و نظر سویی به به سولماز دارین؟این دوستیها زیاد بین دو جنس موافق مرسوم نیست یک کم به روز پیش برین،حق دارین این مملکت لعنتی که هیچ کس مخصوصا جنس مخالف قدر عشق و محبت و نمیدونه ناگزیر میشه که به جنس موافق روی بیاره بلکه کمتر عاطفه اش را ببازه. من که نفهمیدم شما معلم هستین یا مزون دار یا کارمند؟

Post a Comment