از وقتی نوشتی “خوانندگان عزیز، این وبلاگ را من به همراهی چند تن از دوستانم مینویسم. ” با اینکه میدونستم این داستان هم یه داستانِ مثل بقیۀ داستانهای قشنگت، اما دیگه اون حس همیشگی رو نسبت به اینجا ندارم (این معنیش اینه که این داستان یکی از تاثیرگذارترینهات بوده! اما خب تاثیرش خوب نبوده!)
خلاصه که منم برای بابای سولماز فاتحه خوندم اما نه با اون حس عمیق همیشگی که فاتحه میخوندم.
پریزاد said,
تیر ۲۸, ۱۳۸۹ at ۱:۳۵ ب.ظ
هیچ وقت به این دنیای مجازی ایمان پیدا نکردم … همیشه برام یه محیط غیرواقعی بوده ، با این حال برای پدر تازه فوت شده شخصیت داستانی تان فاتحه فرستادم
باران said,
تیر ۲۸, ۱۳۸۹ at ۹:۵۶ ب.ظ
فاتحه خوندم
اما از اینکه نمی تونم بین متن های شما از امیر و خواستگار گرفته تا خیاطی و سولماز ارتباطی برقرار کنم لجم می گیره
تو خوشحالی لجم می گیره ؟
سپیده said,
تیر ۲۹, ۱۳۸۹ at ۷:۱۲ ق.ظ
از وقتی نوشتی “خوانندگان عزیز، این وبلاگ را من به همراهی چند تن از دوستانم مینویسم. ” با اینکه میدونستم این داستان هم یه داستانِ مثل بقیۀ داستانهای قشنگت، اما دیگه اون حس همیشگی رو نسبت به اینجا ندارم (این معنیش اینه که این داستان یکی از تاثیرگذارترینهات بوده! اما خب تاثیرش خوب نبوده!)
خلاصه که منم برای بابای سولماز فاتحه خوندم اما نه با اون حس عمیق همیشگی که فاتحه میخوندم.