هیچکس حال نداردخیاط | تیر ۳۰م, ۱۳۸۹ @ ۸:۳۲ ب.ظ
سه روز است انگشترم را عوض کردم، به نظر خودم فوقالعادهست. یک گل پنجپر با نگین براق. هرروز منتظرم یکی بگوید “اوه چه انگشتری! چهقدررر خوشگله، از کجا گرفتی؟؟” من در حالی که با ناز دستم را نگاه میکنم جواب بدهم “هوم خیلی دوسش دارم، تازه دوتا رنگ ازش خریدم…” هیچکس عین خیالش نیست.
مردم صدتا صف طول و دارز توی ایستگاه تاکسیها بستند، تابلوی ایستگاهها را کندند. از یکی میپرسم این صف کجاست؟ جواب میدهد آزادی. کنارش میایستم، نگاه میکنم به دور و بر، میگویم “اوه چه بدشانسیای کاش صف بغلی بود” منظورم این است که صف ما خیلی دراز است و صف میدان صنعت کوتاه. انتظار دارم لبخند بزند. رویش را برمیگرداند. چند قدم که جلو میرویم، سر صف کرج دعوا میشود. یکی بینوبت نشسته توی تاکسی و پیاده نمیشود. مأمور خط میرسد و سعی میکند دعوا را خاتمه دهد. در این میان نظم تاکسیها به هم میخورد هیچ ماشینی برای آزادی نمیآید، توحیدیها تندتند سوار میشوند. به دختر پشت سری میگویم “همه تاکسیها دارن میرن تو خط توحید، احتمالن خلوته مسیرش” جواب نمیدهد. حواسش به دعواست. خانم محلنذار جلویی شروع میکند نوچنوچ کردن. زود میگویم “هیشکی حواسش به صف آزادی نیس” دوست دارم در ادامه حرفم شروع کند به غر زدن، حرفی، خاطرهای… شاید دوست شدیم. شروع نمیکند.
مترسک said,
تیر ۳۱, ۱۳۸۹ at ۱۲:۳۶ ق.ظ
انگشتر پنجپر به نظر قشنگ میرسه
)
مسیر آزادی هم همیشهی خدا شلوغه
(که مثلن من خیلی باحالم و حال دارم
فرشته said,
تیر ۳۱, ۱۳۸۹ at ۷:۳۵ ق.ظ
سلام.
از اون روزها هست که حوصله حرف زدن و حرف شنیدن داری. نه؟
اخیرا” واسه من کم پیش میاد. (یعنی توی پنج شش سال اخیر).
راستی انگشترهات هم باید خیلی قشنگ باشن. انگشترهایی که شکل گل دارند اغلب قشنگ هستند. مخصوصا اگه شکل منظم داشته باشند. مبارکت باشه. به دستت هم میاد
(وقتی اینطور ذوق میکنی حتما به دستت میاد دیگه.)
(خدا رحم کرد اخیرا” حرف زدنم نمیاد!)
HAGH-GO said,
تیر ۳۱, ۱۳۸۹ at ۱۱:۲۹ ق.ظ
انگشترت مبارکه ! فکر کنم قشنگ باشه
نیلوفر said,
تیر ۳۱, ۱۳۸۹ at ۴:۰۹ ب.ظ
تمام پست های صفحه رو خوندم. فرصت نشد برم سراغ آرشیو…
میگم، حالا که آدم ها اینقدر سخت می گیرن تا با آدم دوست بشن، میشه من با شما دوست بشم؟!
.
.
چه انگشتر قشنگی.
mahbod said,
تیر ۳۱, ۱۳۸۹ at ۹:۵۲ ب.ظ
اگه این یکی هم مثل اون یکیه ،من هر بار ببینمت شصتاد بار می گم وای چقد قشنگه!
خانم جلویی said,
تیر ۳۱, ۱۳۸۹ at ۱۱:۵۲ ب.ظ
سلام
من همون خانوم جلویی هستم که نوچ نوچ می کردم… من اصلاً نمیخواستم برم آزادی. منتظر کسی بودم
سامان said,
مرداد ۱, ۱۳۸۹ at ۷:۵۵ ب.ظ
اینی که گفتی از مشخصات بارز ایستگاه ونک می باشد!
زندګی said,
مرداد ۲, ۱۳۸۹ at ۶:۲۷ ب.ظ
منو تو میدون ولیعصر می کاشت تابره جنده شوهرداری را که باهاش بود برسونه خونه ……. آخه جنده رسوندن میخواد؟ تو بکنیش تو خونه هم باز می آد بیرون که به یکی دیګه بده ……….
می دونی چرا یادم افتاد؟ خط آزادی ونک محل سوار شدن ایشون و جنده خانم است!!!!!!!
حالا فهمیدی چرا بعضی نګات می کنن و هیچی نمی ګن؟ بس که دلشون خونه از حرف زدن و اعتماد کردن و با کسی بودن …… بذار در سکوت از کنار هم بګذریم . شکستن سکوت روزی حتما دل یکیمون را می شکنه
یک دوست قدیمی said,
مرداد ۲, ۱۳۸۹ at ۹:۴۹ ب.ظ
من برای پدر ایشون طلب مغفرت میکنم چون به فاتحه اعتقادی ندارم.
اما از دوستانی که اینجا نمیتونن بین نوشته های تو ارتباط برقرار کنند باید بگم که من برای نویسنده متاسفم که حتی در دنیای مجالی نمیتونه یک ارتباط صادقانه با دیگران برقرار کنه.من بارها از گذاشتن کامنت اینجا منصرف میشدم حتی از خوندن نوشته ها .اگر شما مایل نیستین که کسی باهات همدلی کنه یا مشاوره کنه یا حداقل بیان احساسات کنه پس چرا وبلاگ را برای نوشتن حرفات انتخاب کردی؟ولی اگر خلاف این هست بهتر نیست یک تعامل دوطرفه و محترمانه بین خود و خواننده ایجاد کنی؟
به این فکر نکن کسی میخواد برای تو دردسر درست کنه یا سر از کارت دربیاره بلکه اینگونه فکر کن که شاید عده ای میخوان یک دوست خوب وبلاگی داشته باشند کسانی که شاید از تو تنها تر میباشند و حتی توی یک صف تاکسی یا اتوبوس هم نمیتونن برن.
محمد said,
مرداد ۳, ۱۳۸۹ at ۱:۲۲ ب.ظ
به “یک دوست قدیمی”:
آقا تو چیکاری داری که سر دربیاری که چی به چیه!
بخون، لذت ببر و برو!
گیریم که نشئه هم نمیشی
papati said,
مرداد ۴, ۱۳۸۹ at ۱:۳۶ ق.ظ
pa in jaryane sahar sa’adat chie? 1i az 2tai ke man midunam rad gomkonie ya joftesh ya chi