آیین دوستیابی(۵)
خیاط‌‌ | مرداد ۵م, ۱۳۸۹ @ ۱۱:۰۰ ق.ظ

سولماز امروز زودتر رفت خانه. گفت از رئیسش اجازه گرفته، اول می‌رود دانشگاه و بعد آرایشگاه. من هم خیلی هوس آرایشگاه رفتن کردم، البته دانشگاه هم دوست دارم. از اتاق کناری سولماز یک دوست جدید هم‌رشته‌ی خودم پیدا کردم که تازه آمده. ظهر دعوتش کردم برای ناهار بیاید اتاق ما، گفت بچه‌های طراحی جواب سلام‌ش را نمی‌دهند، من گفتم لابد توی فکرند و اگر حواسشان باشد جواب می‌دهند. گفت فکر نمی‌کند مودی باشند و بیشتر بی‌ادبند. هدیه- دوست جدیدم- به اندازه‌ی سولماز تعارفی نیست. سولماز هربار که می‌روم توی اتاق از جایش بلند می‌شود و دست می‌دهد. وقتی هم می‌روم بیرون باز می‌گوید “قربونت” و دست می‌دهد. ولی هدیه زیاد ادبیات خرج نمی‌کند. می‌توانم وقت‌هایی که سولماز نیست با او حرف بزنم. البته با او هم باید دنبال حرف مشترک بگردم. این عجیب نیست که من با کسی حرف مشترک ندارم؟

چند وقت پیش سولماز خودش از نامزد و مادرشوهرش تعریف کرد. گفت برای تولد مادرشوهرش گوشی خریده و یک دسته‌گل خیلی بزرگ. من صدسال برای تولد مادرشوهرم گوشی نمی‌خرم. چون اگر سال اول گوشی بخرم سالهای بعد نمی‌توانم جمعش کنم. من با همان کمپوت و گل شروع می‌کنم که سال دهم به گوشی برسم. می‌دانم که این‌ها همه زر مفت است و سولماز هم لابد یک زمانی از این نقشه‌ها کشیده‌است.

صبح جای سرم روی دستم را به سولماز نشان دادم و او چهره‌اش را به حالت اوفف درآورد. اولین کسی بود که بعد از این دو روز برایش ناز کردم و می‌دانستم عکس‌العمل خوبی نشان می‌دهد. پرسید چرا روی دستت؟ جواب دادم “آخه رگ ساعدم پاره شد دیگه رگ پیدا نکرد.” دوباره صورتش را در هم کشید و اظهار دلسوزی کرد. گفت که لازم است یک هفته مرخصی بگیرم چون چشم‌هایم هنوز خسته است. دلم می‌خواست سولماز به جای دوست رئیس‌م بود.

داستان · دوست

۷ Comments

  1. سجاده said,

    مرداد ۵, ۱۳۸۹ at ۱۲:۰۸ ب.ظ

    امروز مثلا عیده و برای ناهار دعوت شده م خونه مادر شوهرم. ولی الان که الان امیر زنگ زد گفتم که اصلا حال ندارم بیام. بیچاره خیلی تعجب کرد. آخه تو که نمی خوای بیای الان ساعت ۱ ظهر خبر می دی؟ راستش رو بخوای الان چند روزیه که اعصابم خرده. بعد دو سال و نیم که از ازدواجمون می گذره یادم افتاده که چرا برای عروسیم نرفتم عکسای آتلیه ای بگیرم و آلبوم ایتالیایی درست کنم و هی بشینم نگاش کنم کیف کنم! نه که فکر کنی خیلی دوس داشتما! نه. الان بهانه گرفته م. از دروغ بدم میاد. تنها شده م. و وقتی عکسای دوستام رو دیدم شیطونه گفت که بهانه خوبیه واسه غر زدن. چون الان هیچ کاریش نمی شه کرد و هر وقت بخوای دوباره موضوعشو پیش می کشی.
    ببخش که من اینقدر وراجم و اونم در مورد موضوعای الکی! ولی باور کن الکی نیست! این بهانه است. و من جز تو کسی رو ندارم. ۴ تا آنتی هیستامین و دو تا کدئین خوردم تا زودتر خوابم ببره و دیگه وراجی نکنم. آخه قرص خواب هنوز جرات ندارم بیارم تو خونه و اگه هم خیلی غر بزنم دعوا می شه. اصلا حوصله ندارم. بسه دیگه خیلی شد.

  2. کیقباد said,

    مرداد ۵, ۱۳۸۹ at ۲:۲۸ ب.ظ

    خدا بیامرزد دیل کارنگی ی مرحوم را . اگر زنده بود باید می آمد نزد شما و آیین دوست یابی را یاد می گرفت ! جدا” عرض میکنم .

  3. بهار said,

    مرداد ۵, ۱۳۸۹ at ۵:۱۷ ب.ظ

    خیلی خری(مثه اونایی که به جای دوستت دارم گفتن میگن عاشقتم خره یا یهو میپرن تو بغلت بخون. لحنشو خودت درس کن دیگه ! تو اینجوری با هیشکی دوس نمیشی نه؟)

  4. eli said,

    مرداد ۵, ۱۳۸۹ at ۹:۵۸ ب.ظ

    manam ba hichki harfe moshtarak nadaram, vali inja ro doost daram

  5. mahbod said,

    مرداد ۵, ۱۳۸۹ at ۱۰:۲۴ ب.ظ

    چرا سرم؟خدا بد نده!

  6. papati said,

    مرداد ۶, ۱۳۸۹ at ۱۲:۳۲ ق.ظ

    man soalam pa barjast

  7. من said,

    مرداد ۶, ۱۳۸۹ at ۷:۵۳ ق.ظ

    ببین یه کمی راجع به این «من» هم توضیح بده! آدم که می خونه راجع به سولماز می فهمه نه راوی که تویی!

Post a Comment