نامه که به تأخیر بیفتدخیاط | اسفند ۱۵م, ۱۳۸۷ @ ۲:۵۲ ق.ظ
حال خوبی دارم.
قرار بود برایت نامه بنویسم که بگویم دوستت دارم٬ چهطور دوستت دارم٬ یک عاشقانه نویسی یکساله. نشد. حالا که حال خوبی دارم مینویسم. لازم هست که ثابت کنم سیاستی پشت حرفهایم نیست؟ راستش الان دیگر باور نکردنت مهم نیست. چون در هر حال خوبم. خیالت راحت شود یا ناراحت٬ من دیگر دوستت ندارم. فکر کردی میخواهم بگویم دوستت ندارم بلکه عاشقتم؟ نه من عاشقت هم نیستم.
من مدتی با تصور گل و بلبلی که بهم دادهبودی خوش بودم٬ خدایی میکردی در دلم. یک اتفاق خالهزنک همه چیز را بر باد داد. من دیدم خدای من نمیبخشد٬ رحم ندارد٬ حرفهای نیشدارش را تا جایی که نفسم از بغض بگیرد ادامه میدهد. خدای من هزار هزار راز داشت٬ هزار هزار رنگ. میگفت دروغ نمیگوید٬ من دروغش را دیدم. بیانصافیاش را دیدم… خدای من یک ماه نگذشت که هیچ شد٬ هیچ. سخت هم اگر باشد شکستن یک بت یکساله دردل من٬ میارزد به این حال خوب. به آن پوزخندی که بعد از شنیدن اسمت خواهم زد٬ به پیشوند پسوندهای نچسب…
اجازه میدهم فکر کنی که من ‘توهم دوست داشتن’ داشتم و خودت را راضی کنی. اجازه داری هر طور که وجدانت راحت میشود( شک ندارم راحت است) خیال کنی. آخرش هم لبخند بزنی که “نگفتم؟” بگو! این حرفها از آدمی که عشق نمیفهمد بعید نیست. هان! میخواهی بگویی تصور گل و بلبل را تو ندادی؟ باز هم بگو! من تمام مکالمههایمان را حفظم.
با این حال سعیات را بکن٬ محال است چیزی پیدا نکنی برای له کردن دوباره من. تو خدای من نباشی خدای خیلیها هستی پسر. پس همینطور مغروووور ادامه بده.