
اسفند ۱۸م, ۱۳۸۸ @ ۱۱:۳۸ ق.ظ
یکی اینها میگویند “من هیچوقت دروغ نمیگم.” و منظورشان از دورغ جواب مستقیمِ دروغ است. مثل همکلاسیِ من که همیشه ادعا میکرد خودکارِ من دستش نیست چون توی جامدادیاش بود. این دسته بزرگترین دروغها را در لفافه میگویند. دوم آنها که ادعا میکنند بزرگترین کابوسشان شکستنِ دل آدمهاست و به خیال خوشان خیلی مواظبند. این دسته کمرت را میشکنند، آنچنان که تا مدتها نمیتوانی سرپا بایستی. از این دو دسته یا باید دوری گزید یا به - رفت. بحث و توضیح منطقی دردی را دوا نمیکند.

اسفند ۱۷م, ۱۳۸۸ @ ۱۱:۴۷ ب.ظ
به خاطرِ یک مشت روبل. سرزمین گوجههای سبز روزی دو سه صفحه، انرژی منفی. گربه روی شیروانیِ داغ خوب ، آخرِ دومش بهتر، ترجمهاش هم خوب، قبلن زر. دوتا ماگِ خیلی قشنگ. حوصله… دیدم. دارد. بود. است. خریدم. ندارم. زدم. میخوانم. بود.

اسفند ۱۵م, ۱۳۸۸ @ ۹:۳۴ ب.ظ
عصری با مادر رفتیم نمایشگاه البسهی بهاره، بنجلخانهای که دومی ندارد. اعصاب نماند برایم بس که مادر با سرعت ده متر در ساعت حرکت کرد و گفت “ببین این لباسه رو، این کفشه رو، این تاپه رو…” آنهم دقیقن چیزهایی که سه برابر قیمتش را به من بدهند نمیپوشم. نمایشگاهِ بهارهی پارک ارم چند خیمهی بزرگ از اجناس بیکیفیت یا از مدافتاده( نود درصد حداقل) است با اتاق پروهای پردهای، مانکنهای ناقص و مردمی که جلوی یک غرفه تیشرت سه تومانی از سروکول هم بالا میروند. دوست ندارم اینجور جاها را، دلم نمیخواهد مردم را در این حالت حریصانهی خرید توی غرفههای چادری بیدر و پیکر ببینم. دوست دارم اگر قرار است نمایشگاه با تخفیف برگزار شود توی مغازههای شیک و خنک باشد. حداقل توی همان نمایشگاه بینالمللی. متنفرم از این به اصطلاح ارزانفروشیِ خفتبار، از اینهمه تحقیرِ مردمی که شاید مجبورند ارزانتر بخرند یا مثلِ مادرِ من نذر کردند هرسال بروند نمایشگاه. هرکس از بیرون نگاه کند فکر میکند ما جنگ زدهایم یا از قحطی درآمدیم که خرید سالمان از همچین جایی است. آقا جان اینجا تهران است، پایتخت ایران. اینها که میآیند خرید آدمند، عزت و آبرو دارند، شخصیت دارند. حقشان نیست از جای درست حسابی خرید کنند؟ اینهمه برای هرچیزی توی صف نایستند؟ فرهنگ خریدِ مردم را به بادِ فنا دادید بهخدا. چهکسی، کِی میخواهد تصویر خرید کردن را برای آدمهایی که آنجا بودند اصلاح کند؟

اسفند ۱۵م, ۱۳۸۸ @ ۲:۰۵ ب.ظ
هر کسی در هرچنگهی ابر، دوستی داشت
هم از آن روست جهان، در جوار دوستان، آکنده از هول و پلشت
مادرم نیز میگفت چنین
دل به دوستان مسپار
و در اندیشهی چیزهای جدیتر باش.
یک شعری در کتابِ سرزمین گوجههای سبزِ هرتا مولر.

اسفند ۱۵م, ۱۳۸۸ @ ۱۲:۱۳ ق.ظ
امروز خودم را لوس کردم. پیادهروهای خلوتِ ولیعصر را تنهاتنها راه رفتم. توی اتوبوس نشستم و چشم در چشمِ بقیه مسافران چیپلت سرکه نمک خوردم. برای هر چیپلت دهانم را بازِ باز کردم که سرکهاش لبم را نسوزاند و سعی کردم یادم نیاید چه نصیحتها که در بابِ خوراکی نخوردنِ زن در خیابان شنیدم. هیچکس نمیتواند تصور کند من چهقدر از این نصیحتها بلدم، چه جملههایی بلدم، آه خدایا چه جملههایی… من چهطور هنوز به تو ایمان دارم؟ دارم اصلن؟
یک خانمی توی پارک خواست من را دعوت کند به دینِ جدید. گفت بهائیت اصل اسلام است. من گفتم خانم من توی همین اسلامش که از بچهگی صدجایم فرو کردهاند دینِ خداست، زاییدم. حالا بیایم بهائی بشوم؟ زایمان از اول؟ گفت اوه نه نه بهائیت همهی اسلام را در خود دارد و شما نباید به شنیدههایتان اعتماد کنید. خواستم بگویم خودم به قدرِ کافی تاریخ بهائیت خواندم ولی زود آقای کمالیِ درونم را سرکوب کردم. گفتم لازم نکرده من از خدا دفاع کنم، خودش هزارجور نماینده و وکیل وصی دارد توی این مملکت. خیلی با ادبانه گفتم خانم من باید زود برسم خانه، مهمتر از همه دستشویی لازمم، برای همین هرچه شما بگویی را میپذیرم، دوست داری من اینطور به دینِ شما بگروم؟ از فشار شاش؟ با یک نگاه “خاکبرسرت کنن”ی خداحافظی کرد.
چند ساعت این وسط را نمیتوانم تعریف کنم.
نتیجهای که از این خاطرهی نانوشته میگیریم این است که یک. با آدمِ شکدار بدقولی نکنید. دو. روزهای خوش خود را ثبت کنید، شکر کافی نیست. کاری کنید که خوشی از چشم و لب و دهانتان بیرون بزند. آدم باید یک شکلی خوشحالیاش را نشان بدهد، قیافهی همیشه مصیبتزده و شاکی شما در طولانی مدت نفرتانگیز میشود. سه. من هنوز کفش کوهنوردی لازم ندارم.

اسفند ۱۲م, ۱۳۸۸ @ ۱۱:۴۳ ب.ظ
یک. عیار چهارده فیلمِ بدی نیست. هم آخرِ داستان معلوم است، هم میدانی که این آقا آخر از ترس خودش را به کشتن میدهد. چیزِ هیجانانگیز یا آزاردهندهای ندارد.
دو. یک نمایشگاه عکس بود( هست هنوز) من هفت هشت دقیقهای عکسهایش را تماشا کردم و هی از عکاس پرسیدم، “این چیه؟ اون چیه؟” نور را از زوایای مختلف تابانده بود به ظرفهای شیشهای، تهِ لیوان، کاسه، بشقاب… واضحترینش عکسِ یک قاشق ماستی از نزدیک بود. بقیه را محال بود حدس بزنی، چیزهایی شبیه کهکشان یا باکتریها زیر میکروسکوپ… من چندتا دیگر نمایش عکس از این دست بروم به تناقضهای اساسی میرسم. به نظرم عکس داستان اگر ندارد حداقل باید باعث خیالپروری و آرزو شود. هیچکدام از اینها نیست یک “وه، اوه، به” را که باید به دنبال داشتهباشد.
سه. چند روز است که به همه میگویم احساس میکنم اشتباه زندگی کردهام، اشتباه آدمها را دوست گرفتهام. دوست داشتهام. خواستم بنویسم امروز صبح از یکی از اشتباهاتم، که زیاد هم طول کشیدهبود، دست کشیدم و الان خیلی احساس آزادیِ خوبی دارم.

اسفند ۱۲م, ۱۳۸۸ @ ۱۱:۰۵ ق.ظ
پریشب من بدون اینکه خبری از تو.قیف و این حرفها داشتهباشم برای اولین بار ایراندخت خریدم. و وقتی فهمیدم لغو ا.متیاز شده یک حسِ خوبِ مبارز بودن من را فراگرفت، از لحاظِ داشتنِ یک مجلهی بیمجوز. دیشب با عجله همه مطالبش را خواندم چون میترسیدم کسی دستگیرم کند یا مجلهام را ببرد. این حس و حال از اثرات کتاب سرزمین گوجههای سبز هم هست. امروز میخواهم بروم عیار چهارده و به رنگِ ارغوان را پشتِ سرِهم ببینم تا اینقدر نقدها و نظرها دربارهی این دو فیلم را کیپ آنرید نگه ندارم. از همراهیِ افرادِ ساکت و سوالنپرس هم استقبال میکنم.

اسفند ۱۱م, ۱۳۸۸ @ ۱۲:۵۸ ب.ظ
مردم روز به روز خنگتر میشن به قرآن. دیروز صدتا داروخانه و مغازه لوازم آرایش رفتم، هی پرسیدم آب اکسیژنه دارید؟ آب اکسیژنه دارید؟ یکی پیدا نشد بگه شاسکول آب اکسیژنه نه، اکسیدان!

اسفند ۱۰م, ۱۳۸۸ @ ۱۱:۰۸ ق.ظ
آقاجان خیلی بداخلاق بود. خیلیخیلی بداخلاق. الکی کسی را بالا نمیبرد. فحشهای کدار میداد و عین خیالش نبود بقیه از خجالت قرمز میشوند. من و تو دوستش داشتیم و همیشه برگشتنی از خانهشان به فحشهایش میخندیدیم. بین همهی بچهها بابای تو را دوست داشت، بین همهی نوهها تو. چون زیاد بداخلاق بود این دوستداشتنش خیلی تابلو میشد. یکبار چندروز قبل از عید زنگ زدهبود برای شب سال تحویل شام دعوت کند. دعوت کردنش اینطوری بود که زنگ میزد “شب سال نو شام اینجایید” پشت تلفن پرسیدهبود علیرضا کجاست؟ بابا گفتهبود “بالای نردبون” آقاجان داد زدهبود “مگه بقیه مردن که این بچه بره بالای نردبون؟” فقط آقاجان به تو میگفت علیرضا. آقاجان با زنش هم خوب نبود، مادرجان همیشه یک بغض قورتداده داشت. احساساتی که میشد گریه میکرد. یادت هست ماشین خریدهبودی رفتی خانهی آقاجان که خبر ماشین خریدنت را بدهی؟ آقاجان از توی حیاط داد زدهبود “علیرضا خربزه رو از تو یخچال بیار بیا بشین اینجا” تو ذوق کردهبودی که میداند خربزه دوست داری. بعد بردهبودت بانک پانصدهزار تومان به اسم شیرینیِ ماشین دادهبود دستت. هیچکدام باورمان نمیشد، مادرت زنگ زد به آقاجان گفت “این چه کاری بود…” حرفش تمام نشده آقاجان گفت “شما دخالت نکن، دوست داشتم شیرینی بدم به نوهم”… وقتی زنگ زدی که “زهرا آقاجان توی دستای من مُرد” من گریه کردم، بیشتر برای غمِ تو. بهت گفتم من خبر داشتم آقاجان مرده؟ نمیدانم خواب دیدهبودم یا چی ولی منتظر بودم زنگ بزنی. نمیدانم چرا امروز یاد آقاجانِ بداخلاقِ تو افتادم. نمیدانم چرا میخواهم بدانم مادرجان زنده است یا مرده؟ نمیدانم چرا اینقدر بد نوشتم. شاید چون اینها همه خاطراتِ توست که من تعریف میکنم.

اسفند ۹م, ۱۳۸۸ @ ۸:۳۱ ب.ظ
اعصابم از دست خودم خورده، فکر کن یکی به منِ سیبزمینی بگه “تو عاشق منی، سرعت دوست داشتنت زیاده، رابطهمون بالانس نیست…” الان من نمیدونم باید ثابت کنم که اینجوری نیست؟ سرعتم رو کم کنم؟ برم گموگور شم یا بشینم فکر کنم چهکار کردم که این نتیجه رو گرفته… میدونی چی فهمیدم؟ من باهاش خوشحالم ولی انگار نباید بذارم اینو بفهمه. کم بخندم مثلن، یا وقتی زنگ میزنه که بریم پارک درحالیکه از صبح منتظرم و حتی توپم روگذاشتم تو کیفم بگم “اوه امروز یهکم کار دارم باشه واسه بعد”. احمقانهست ولی جواب میده. مونده تصمیم بگیرم جوابش به کارم میاد یا نه.