که سهم شما بشه سرزندگی*
خیاط‌‌ | شهریور ۳۱م, ۱۳۸۸ @ ۱:۰۰ ق.ظ

تو را نمی­‌دانم ولی من برای فرار از جریان زندگی عصرها را پیِ هنر و فرهنگ‌بازی می‌روم. بعد خیال می‌کنم که همان چند ساعت پرسه زنی توی تئاتر و سینما و جلسه شعر و داستان حواسم را پرت می‌کند از همه اتفاقاتی که خارج از اختیار من می‌افتند. بله زندگی یا همان مره‌گی روزبه‌روز پهن‌تر می‌شود و آسمان و زمین و تن و جانت را در اختیارش می‌گیرد و حتی یک روز می‌رسد که پایت را بلند کردی به قصد گذاشتن در زاویه سی درجه به طول ِ قدم چهل سانت، ولی او پایت را می گذارد در زاویه نود و  با طول قدم یک متر، که هم راه عوض شود هم جر بخوری بابت آن قدم مثلاً دلخواه. بله زندگی این روزها بدشکل، چندش آور و گستاخانه پهن شده روی من و حاشیه‌هایم و من هرروز هم که رنگ لاکم را عوض کنم از پسش برنمی‌آیم و هر قصه اش را که برای کسی تعریف کنم باز برای نفر بعد قصه‌ی تازه دارم… این‌قَدَر پهن.

از رد گم‌کنی‌ها این‌که امشب رفتیم تئاتر، “خنکای ختم خاطره” به کارگردانی “نیما دهقان”. تعریف و تبلیغ از این بهتر به نظرم نمی‌رسد که مقاومت من را شکست، خنده و گریه اش مساوی بود و هیچ خسته‌کننده و معناگرا و فلان نبود. غیر از اسم نمایش و پنج دقیقه‌ی قبل از پنج دقیقه آخر همه‌چیزش را دوست داشتم. خلاصه این که تماشاخانه ایرانشهر ساعت هفت؛ گرای یک قدمِ دلخواه  است وسط این همه اجبار.

پ.ن. دیالوگ: سهم من سرب شد از زندگی، که سهم شما بشه سرزندگی.

دل‌نوشت · روزنوشت · شب‌نوشت · گزارش

۳ Comments

  1. anonymous said,

    شهریور ۳۱, ۱۳۸۸ at ۱۰:۲۶ ق.ظ

    حرف دلم را گفتی

  2. خنکای ختم خاطره | چهار ستاره مانده به صبح said,

    مهر ۳, ۱۳۸۸ at ۱۱:۰۶ ق.ظ

    [...] ذکر است، هم‌آن اتفاقی که برای زهرا افتاد وقتِ تماشای «خنکای ختم خاطره» گویا [...]

  3. مسعود said,

    مهر ۴, ۱۳۸۸ at ۱۰:۴۰ ق.ظ

    فرهنگ و هنر مخدرهای من اند برای فرار از این زندگی لعنتی

Post a Comment